eitaa logo
مشاور خانواده| خانم فرجام‌پور
4.6هزار دنبال‌کننده
15.6هزار عکس
4.5هزار ویدیو
134 فایل
💞کمک‌تون می‌کنم از زندگی لذت بیشتری ببرید💞 🌷#کبری فرجام‌پور هستم، نویسنده و مشاور تخصصی 👇 💞همسرداری و زناشویی 👼تربیت فرزند 🥰اصلاح مزاج ارتباط با ما و تبلیغات👇 @asheqemola #فوروارد_وکپی_ممنوع⛔ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
مشاهده در ایتا
دانلود
۳۴۳) هر کس چیزی می گفت و راهکاری برای درمان دردم می داد. غافل از اینکه دردی که می کشیدم، دردِ جسمی نبود و روح و جانم بود که می سوخت. هرچند دقیقه یک بار سر بلند می کردم و از پنجره، نگاه می دوختم به در حیاط، تا بلکه باز شود و سعید برگردد. اما امیدم واهی بود. وقتی سینا گفت با اتومبیلش رفته، مطمئن شدم که دیگر برنمی گردد. جرات نمی کردم به ساحل و بقیه دردم را بگویم. یا بخواهم که به سعید زنگ بزنند. او رفت که رفت. کاش می فهمیدم، پرهام به او چه گفت که بدون خداحافظی رفت. چشمه اشکم هم چنان می جوشید و انواع و اقسامِ شربت ها و دمنوش ها را برایم حاضر کردند. مادر بزرگ با نگرانی نگاهم می کرد و ذکر و دعا می خواند. رویا خانم هم که کمک پدر گوشت قربانی را تقسیم می کرد، برایم گوشت کباب کرد و آورد. همه درگیر و گرفتار من بودند. به سختی برای لحظه ای جلوی ریختن اشک هایم را می گرفتم، اما دوباره بغضم می ترکید و اشکم سرازیر می شد. با فکر کردن به اینکه همه چیز را از دست دادم و تا آخر عمر رنگ خوشبختی را نخواهم دید، قلبم به شدت درد گرفت. مادر برایم دمنوش آرام بخش آورد و مجبورم کرد بخورم و استراحت کنم. به ناچار دراز کشیدم و چشمانم را روی هم گذاشتم. دلم می خواست در تنهایی به درد خودم بمیرم. همه از اتاق بیرون رفتند. ساحل گونه ام را نوازش کرد و بوسید: -قربونت بشم، این قدر بی تابی نکن، تحمل کن. خوب می شی. بغضم را قورت دادم و چیزی نگفتم. دلم می خواست بگویم"تو رو خدا به سعید زنگ بزن و ببین کجاست و چه می گوید" اما نتوانستم، اگر او عصبانی باشد و حرفی بزند که باعث ناراحتی خانواده ام شود چی؟ ترجیح دادم به تنهایی این درد را بکشم. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۴۴) آنقدر به درِ بسته حیاط چشم دوختم تا پلکم خسته شد و روی هم افتاد. شاید هم داروهای آرام بخش و مسکن اثر گذاشت که دیگر چیزی متوجه نشدم. با شنیدن صدای اتومبیلی از خواب پریدم. اتاق تاریک بود و نور چراغ های اتومبیلی که وارد حیاط می شد، به چشمانم افتاد. چشمانم را باز و بسته کردم. از لای پلک هایم، سعی کردم اتومبیل را ببینم. چند ثانیه ای طول کشید تا چراغ هایش خاموش شد. صدای پدر را که شنیدم مطمئن شدم، اتومبیل اوست. روی برگرداندم و به تاریکی اتاق خیره شدم. با یاد آوری آنچه که گذشته بود، دوباره بغض به گلویم چنگ انداخت. به یاد صحبت های خانم محمدی درباره پذیرفتن رنج ها ی زندگی افتادم. ولی من الان دچار کدام رنج بودم؟ رنج خوب یا رنج بد؟ آهی کشیدم و آرزو کردم کاش الان کنارم بود. تا نصیحت ها و حرف هایش مرحم دردم می شد. سرو صداهایی که از بیرون می آمد، حاکی از جمع بودن همه دور هم بود. بوی غذا و سر و صدای قاشق و چنگال هم به گوشم رسید. فکر کنم با آمدن پدر سفره را پهن کرده و دور هم شام می خوردند. اما کسی به فکر من نبود. باز هم تنهایی قسمت و تقدیرم شد. چقدر زود تمام شد، چشیدن طعم خوشبختی. کاش هیچ وقت با پرهام آشنا نشده بودم. کاش می دانستم که دوستی با او، تمام عمر زندگی ام را تحت الشعاع قرار می دهد. کاش می دانستم تا آخر عمر باید تاوان اشتباهاتم را بدهم. افسوس که دیگر زمان به عقب بر نمی گردد. افسوس که نمی توانم جبران کنم. هر چند خدای مهربان می بخشد و توبه را قبول می کند، اما اثرات سوء گناه تا ابد همراهم خواهد بود. آهی کشیدم و اشک هایم دوباره آرام آرام راه گونه و بالش را پیش گرفتند. دلم می خواست سر سجاده بودم و از خدا کمک می خواستم. تا مثل همیشه دستم را بگیرید و دلم را به آرامش برساند. اما توان بلند شدن نداشتم. حرکت دادن پایم هم خیلی سخت و درد آور بود. ترجیح دادم سکوت کنم تا اهل خانه با خیال راحت شام بخوردند. بعد از یکی شان برای خواندن نمازم کمک بگیرم. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۴۵) چشم به سقف دوختم و در تاریکی، لحظه لحظه زندگی ام را مرور کردم. به این خانه که رسیدم، خاطراتم خوش بود. رنج هایم را پایان یافته دانستم. مخصوصا با حضور سعید در کنارم، که مایه آرامش و اطمینانم بود. با یادآوری اش دوباره دلم آشوب شد. به درِ بسته حیاط چشم دوختم. که نوری به اتاق تابید و سینا آرام صدا زد: -تینا، خوابی؟ دلم می خواست تنها باشم ولی وقت نماز اول وقت گذشته بود. به سمتش برگشتم: -بیدارم. شام خوردید؟ -آره خوردیم، الان برات میارم. تا خواستم حرفی بزنم، بیرون رفت و در را بست. نفس عمیقی کشیدم. کاش می دانست دردم گرسنگی نیست. چند دقیقه ای گذشت. چند تقه به در خورد و باز شد. به سقف خیره بودم که چراغ اتاق روشن شد. دستم را روی چشمانم گذاشتم: -وای سینا، کاش چراغ رو روشن نکنی. ولی با شنیدن صدای سعید جا خوردم: -خانم جان توی تاریکی که نمی شه غذا خورد. از جا پریدم و با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاش کردم با هول گفتم: -سلام. وارد شد و در را بست: -سلام، زیبای خفته. امیدوارم بهتر باشی. خوب خوابیدی؟ زبانم بند آمده بود. کنارم نشست و سینی غذا را روی میز گذاشت. دستش را روی پیشانی ام قرار داد: -خدا رو شکر تب نداری. چرا توی خواب هزیون می گفتی؟ -کی؟ من؟! چی گفتم؟ خندید: -چیزی نگفتی. ولی همه اهل خونه شاهدند، یکسره اسم من رو صدا می زدی. یعنی اصلا طاقت دوریم رو نداری. با لبخند نگاهم کرد. شرمزده سر به زیر انداختم و خدا را شکر کردم که حرف بدی نگفتم. دلم می خواست بپرسم که پرهام به او چه گفته. ولی جرات نمی کردم. قاشق غذا را بالا آورد و اصرار کرد که بخورم. به ناچار غذا را ذره ذره می خوردم. در دلم آشوبی به پا بود. می دانستم متوجه حالم هست، ولی جیزی نمی گفت. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۴۶) غذا خوردنم که تمام شد، به سختی گفتم: -نماز نخوندم. -غصه نخور خودم کمکت می کنم. دست در جیبش کرد و گوشی ام را بیرون آورد. -راستی این گوشیت. پیش من بود. ملتمسانه نگاهش کردم: -چی شد؟ بی تفاوت روی برگرداند و مشغول برداشتن سینی شد: -چیزی نشد. دیگه مزاحمت نمی شه. فقط می خواست از نامزدیمون مطمئن بشه. با صدایی لرزان گفتم: -ببخشید سعید جان. نمی خواستم اذیت بشی‌. با لبخند به سمتم برگشت: -اذیت نشدم. ولی خوب شد، روی تصمیم مصمم تر شدم. -تصمیم؟ -بعد از نماز بهت می گم. از در بیرون رفت و مرا با دریایی از افکار ضد و نقیض تنها گذاشت. "اگر تصمیم به جدایی دارد، چرا هنوز مهربان است؟ اگر قصد تنبیه دارد، چرا پس قهر نکرد؟ اخم نکرد؟ داد نزد؟ اصلا چرا اینجاست؟" 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۴۷) بعد از اینکه کمکم کرد تا نمازم را بخوانم، کنارم نشست. به روبرو خیره شد: -راستش تینا یه تصمیمی گرفتم. یعنی این چند روز با چشم خودم دیدم که چقدر داری اذیت می شی. دلم نمی خواد این وضعیت ادامه پیدا کنه. سرم را زیر انداختم و با ناخن های دستم بازی کردم. نگاهش روی دستم سر خورد. دستش را جلو آورد و روی دستانم گذاشت: -خواهش می کنم این کار رو نکن. سر بلند کردم و به چشمانش که خیره روی صورتم بود نگاه کردم. بغض راه گلویم را بست. از حرفی که می خواست بزند و از گفتنش مردد بود، لرزه به تنم افتاد. هر چه به سرم می آمد حقم بود. ولی برایم از دست دادنش خیلی سخت بود. بغضم را که دید، نوچی گفت و از جا بلند شد: -می دونم سخته، شاید آمادگیش را نداشته باشی. ولی باور کن... حرفش را نیمه رها کرد و از در بیرون رفت. رسما احساس بدبختی کردم. مطمئن شدم که از من ناامید شده و علاقه ای به ادامه زندگی با من ندارد. ولی کاش اجازه می داد توضیح دهم، که هر چه بین من و پرهام بوده تمام شده و بودن او در زندگی ام نه سر علاقه بلکه از سر ناچاری بوده و الان او ذره ای در زندگی ام‌ جای ندارد. کاش اجازه می داد تا خودم مو به مو همه چیز را برایش تعریف کنم. ولی نمی دانم پرهام به او چه گفته بود که از وقتی برگشت، آشفتگی و کلافگی را در چهره و حرکاتش می دیدم. هر چند سعی به مخفی کردن داشت. آهی کشیدم و خودم را مستحق هر تنبیهی دانستم. باید بپذیرم که هیچ وقت رنگ خوشبختی را نخواهم دید. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۴۸) نگاهم را به شاخه های درختان حیاط دوختم که نسیم خنکی لا به لای شان طنازی می کرد. برگ ها را به رقص آورده و برای گل ها موسیقی می نواخت. "باید خودم را به تنهایی عادت دهم. اگر سعید برود، دیگر به هیچ خواستگاری اجازه ورود به خانه را نمی دهم. باید برای آینده برنامه بریزم. نمی خواهم مثل قبل، از تنهایی و بی کسی رنج ببرم. تا خدا هست، تنها نیستم. باید به رشد و معنویتم بپردازم. حتی بدون سعید." بغض به گلویم چنگ انداخت. مگر می شد؟ مگر کار راحتی بود؟ سر به آسمان بلند کردم: " خدایا دوستت دارم. می دونم داری امتحانم می کنی. ولی من ضعیفم، تحمل این امتحان سخت رو ندارم. می دونم دوستم داری و هر چی بهم بدی، حتما برام لازم بوده که دادی. ولی خدا جون، خودت سعید رو بهم دادی، خودت دلم رو با حضورش خوش کردی، حالا می خوای ازم بگیریش. می دونم امتحانه. ولی سخته. به خدا برای من سخته. کمکم کن. نمی خوام رو حرفت حرف بزنم. ولی من توان از دست دادنش رو ندارم. بعدش چی؟ چه کار کنم؟ خدایا خودت به دادم برس. نمی شه این جوری امتحانم نکنی؟ نمی شه یه امتحان راحت تر بگیری؟ حالا که امتحانم می کنی پس خودت کمکم کن. یه تقلب برسون. به خدا ضعیفم. نمی تونم. به دادم برس." یک دفعه توی ذهنم جرقه زد" استغفار، موجب استجابت دعاست. با استغفار بلا ها رو برگردونید." لب باز کردم"الهی العفو. استغفرالله ربی و اتوب الیه." خواستم سجده کنم که به خاطر زخم پایم نتوانستم. صدای ناله ام بلند شد. "خدایا غلط کردم. خدایا ببخش. تو مهربونی، خودت فرمودی(ان الله یغفر الذنوب جمیعا) منم به بخشش و بزرگواریت امید دارم.‌ خدایا ببخش." با خدایم خلوت کردم و نالیدم. هیچ صدایی نمی شنیدم. دیگر از همه ناامید بودم و فقط امیدم به خدا بود.‌ نه برای اینکه سعید برگردد، فقط برای اینکه خدا من را ببخشد. حتما گناهی کردم که مستحقِ این بلا بودم. باید با استغفار خودم را پاک می کردم. گفتم و گفتم تا اینکه احساس خنکی در دلم کردم. حالم خوب شد. دلم ارام گرفت. نفس عمیقی کشیدم. (الا بذکرالله تطمئن القلوب) "خدایا ممنونتم که من رو به یاد خودت انداختی، تا دلم آرام بگیره. راضی ام به رضای خودت" با صدای باز شدن در به سمتش برگشتم. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۴۹) با دیدن سینا، مطمین شدم که سعید دیگر بر نمی گردد. حتی خداحافطی هم نکرد. نمی دانم بعد از صحبت کردن با پرهام درباره من چه فکر کرد که فرصت توضیح دادن هم به من نداد. آهی کشیدم و به او حق دادم. به سمت پنجره برگشتم تا سینا اشک هایم را نبیند. با دستم صورتم را پاک کردم و بغضم را قورت دادم. با نشستن دستش روی شانه ام از جا پریدم: -چه کار داری می کنی؟ -هیچی. -پس این اشک ها چیه؟ کنارم نشست: -آهان، به خاطر درد پاته. خیلی درد داری؟ -آره، خیلی. آهی کشیدم. لب هایش را کش داد و قیافه مسخره ای به خود گرفت: -وای! حالا که اینقدر درد داری، پس نمی تونی عروس بشی. باید داماد حالا حالا صبر کنه. با چشمان گرد شده نگاهش کردم: -سینا! الان وقت مسخره بازیه؟ -مسخره بازی چیه؟ بیا ببین اون بیرون چه خبره؟ -مثلا چه خبره؟ -یعنی تو نمی دونی؟ پس منم بهت نمی گم. -سینا! خودت رو لوس نکن. بگو ببینم چی شده؟ -عمرا. -سینا! -خب اصلا خودت بیا ببین چه خبره. من رو فرستادند کمکت کنم. -نمیام. می دونم که همه چیز تموم شده. بیام چه کار؟ -پاشو آبجی، خودم کمکت می کنم. مال بد بیخ ریش صاحابش. آخرش هم بیخ ریش خودمونی. دندان هایم را روی هم‌ فشردم و بالش را توی سرش زدم. با صدای بلند خندید. عصاهایم را آورد و کمکم کرد بلند شوم. بالاخره باید با حقیقت روبرو می شدم. پس مقاومت نکردم و راه افتادم. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۰) با کمک سینا و عصا به دست، از در اتاق بیرون رفتم. همه نگاه ها به سمتم چرخید. غیر از نگاه سعید که به زمین دوخته شده بود.‌ آهی کشیدم و آهسته به سمتشان راه افتادم. مادر بزرگ که تازه مرا دید، خندید: -به به عروسمون هم اومد. بعد شروع به کیل کشیدن کرد. بی اختیار نگاهم به سمت سعید چرخید. ساکت و سر به زیر کنار پدر نشسته بود. "یعنی هنوز از تصمیمش برای جدایی چیزی نگفته؟" ساحل بلند شد و کمک کرد تا کنارش بنشینم. صدای زنگ در که آمد سینا مثل فنر پرید: -آخ جون امیر آقا هم اومد. "همین را کم داشتم که جلوی امیر آقا آبرویم برود." ساحل قبل از این که به استقبال همسرش برود، سرش را نزدیک آورد: -ریحانه عذر خواهی کرد که بدون خداحافظی رفته. نامزدش اومد دنبالش، خواب بودی. سرم را تکان دادم. اصلا یادم رفته بود او هم اینجا بوده. امیر آقا که وارد شد، جز من، همه بلند شدند و سلام و احوالپرسی کردند. حالم را پرسید و کنار سعید نشست. در چشمان پدرم برقِ شوقی بود که با آمدن امیر آقا بیشتر شد. رویا خانم چای آورد و کنار دامادش نشست. او را چون پسر نداشته اش دوست می داشت. نگاهی به مادرم انداختم و دلم برایش سوخت که باید تا آخر عمر حسرت داشتن داماد به دلش بماند. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۱) رویا خانم تعارف کرد و همه مشغول نوشیدنِ چای شدند. پدر فنجان خالی را روی میز گذاشت. لبخندی به رویم زد. با زحمت، لب هایم را کمی روی صورتم کش دادم. دلم آشوب بود و منتظر بودم که زودتر صحبت ها را بگویند و همه چیز تمام شود. تا به غار تنهایی ام پناه ببرم. آهی کشیدم که ساحل دستش را روی پای سالمم گذاشت. سرش را نزدیک آورد: -نبینم عروس خانم غمگین باشه. و او چه می دانست که در دلم چه خبر است. امیر آقا به سوالات سینا درباره رستوران تازه تاسیسش پاسخ می داد. سینا با دوق ادامه می داد و در آخر از او خواست تا بعد از امتحانات، اجازه دهد او هم در رستوران مشغول شود. امیر آقا با خوشحالی پذیرفت. همه ساکت بودند و گفتگو آن ها را گوش می دادند. سینا با خوشحالی گفت: -آخ جون، شغل منم مشخص شد. همه خندیدند. سعید رو به پدر کرد و گفت: -پدر جان با اجازه شما؟ پدر با متانت و خوشرویی رو به او کرد: -اختیار داری، بفرما. سعید رو به مادر و مادر بزرگ کرد: -با اجازه شما، چند کلمه درباره خودم و تینا صحبت کنم؟ مادر بزرگ با لبخند گفت: -بفرما پسرم. سرم را پایین انداختم و شروع کردم به کندن ناخن هایم. ناخداگاه دندان هایم روی هم فشرده شد. تپش قلبم بالا رفت. نمی شنیدم و دلم نمی خواست بشنوم که او چه می گوید. آرزویم این بود که از آن مجلس فرار کنم، اما نمی شد. زیر چشمی به او نگاه کردم که گویی برای گفتن حرفش کمی تردید داشت. کمی مکث کرد و کلافه دستش را لای موهایش فرو کرد. از فکر اینکه به زودی او را از دست می دهم و تا آخر عمر دیگر او را نخواهم دید، قلبم به درد آمد. همیشه باید چیزهایی را که دوست دارم از دست بدهم. چرا؟ صدای خانم محمدی در گوشم پیچید" دنیا پر از رنجه. باید تلاش کنیم رنجی پیش نیاد. ولی وقتی پیش اومد، باید سعی کنیم رفعش کنیم. اگر نشد باید بپذیریمش. تا راحت تر باهاش کنار بیایم." خب دیگه از دست من کاری نمیاد. پس بی خیال. باید.بپذیرم. گفتنش راحت بود، ولی.... 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۲) غرق در افکار خودم بودم که ساحل آرنجش را آرام به پهلویم فشرد: -کجایی؟ پدر با شماست. سرم را تکان دادم و نگاهش کردم. به پدر اشاره کرد. پدر با لبخند نگاهم کرد: -تینا جان، نظر شما چیه؟ با چشمان گرد شده نگاهش کردم: -نظر من؟! -بله دیگه، درباره تصمیمِ آقا سعید، شما هم موافقی؟ با ناراحتی سرم را زیر انداختم: -نمی دونم، هر چی که آقا سعید بگن. من حرفی ندارم. مادربزرگ خندید: -پس مبارکه. ان شاءالله پای هم پیر بشید. با چشمان گرد شده نگاهش کردم. نگاهش به سوی پدر چرخید. آهسته با سعید صحبت می کرد. رویا خانم کف زد و گفت: -مبارکه من برم شیرینی بیارم. ساحل گونه ام را بوسید: -خوشبخت بشی خواهر کوچولو. مات و مبهوت نگاهشان می کردم. سینا بلند شد و بالا و پایین پرید: -آخ جون عروسی. مبارکه. مبارک. مادر نگران نگاهم می کرد. سرم را به ساحل نزدیک کردم: -چی شده؟ مبارک یعنی چی؟ چی مبارک باشه؟ -وای تینا، باورم نمی شه، یعنی نشنیدی آقا سعید چی گفت؟ -راستش نه. -یعنی نمی دونی چی گفت و می گی موافقی؟ سرم را زیر انداختم. حرفی نداشتم که بگویم. خندید: -بابا! قرار شد به همین زودی برید زیر یک سقف. -یعنی چی؟ به این زودی؟ به پایم اشاره کردم. -پس این چی؟ ساحل خندید: -دیگه قبول کردی، دبه در نیار. باورم نمی شد. به سعید نگاه کردم که هنوز با پدر صحبت می کرد. سنگینی نگاهم را که حس کرد، لبخند به لب نگاهم کرد. هنوز در شوک بودم. باید دوباره از خودش می شنیدم تا دلم قرار بگیرد. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۳) نگاه متعجبم را که دید، چهره اش درهم شد. از پدر اجازه گرفت و بلند شد. پدر از سینا خواست تقویم بیاورد. همه پدر را دوره کردند و مشغول نظر دادن برای تعیین روز عقدمان شدند. سعید به سمتم آمد که ساحل سریع بلند شد و جایش را به او داد. بعد از کلی تعارف، ساحل کنار همسرش نشست و سعید کنارم جای گرفت. سر و صداها بالا رفت و هر کس روزی را پیشنهاد می داد. به دور از چشم دیگران دستش را روی دستم گذاشت سرش را نزدیک آورد: -چی شده؟ چرا ناراحتی؟ نکنه ناراضیی؟ جا خوردم: -نه! یعنی باورم نمی شه. چطور به همین زودی؟ خندید: -بگو، پس شوکه شدی. نگران نباش، همه چیز رو ردیف می کنم. به پایم اشاره کردم: -آخه، با این اوضاع؟ -فکر اونجاش رو هم کردم. تا ما کارها رو ردیف کنیم پات هم خوب شده. نهایت تا دو سه هفته دیگه. -دو سه هفته دیگه، خیلی زوده. کمی مکث کرد: -تینا جان، من نمی تونم، یعنی دلم طاقت نمیاره که ازت دور باشم. با این اتفاقی که برات افتاد... دوباره مکث کرد و دستش را لابه لای موهایش فرو کرد: -و با این پسره که من دیدم، صلاح اینه که زودتر ازدواج کنیم. کنارم که باشی خیالم راحت تره. -آخه. -چیزی هست که نگرانت کرده؟ -نه نه، ولی ... با لبخند نگاهش کردم: -فکر نمی کردم به این زودی؟ -از حالا فکر کن. خندید و ناخداگاه لبخند روی لبم نشست. دلم برای این همه مردانگی و گذشتش ضعف رفت. من چه فکر می کردم و او در چه فکری بود. مطمین شدم که او بهترین تکیه گاه برایم خواهد بود. با لبخند پرسید: -خب حالا چی می گی؟ با اطمینان، خیال راحت و دلی آرام گرفته، گفتم: -بله. راضیه راضی ام. خندید: -ممنونتم. سرش را نزدیک تر آورد: -خیلی دوستت دارم. قند توی دلم آب شد. سینا با صدای بلند گفت: -آبجی تینا، تایید شد دیگه. نیمه شعبان. سه هفته دیگه. همه کف زدند و خندیدند. رویا خانم شیرینی تعارف کرد. سعید شیرینی اش را برداشت. نگاهم کرد و خندید و شیرینی اش را در دهانم گذاشت. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۴) طعمِ آن شیرینی زیر زبانم از هر طعمی خوش تر آمد. از اینکه می دیدم مرد و مردانه پای همه چیز ایستاد و سپر بلای من شد و بدون اینکه از سخنان پرهام چیزی بگوید، روی عشقش پایبند تر و بر ازدواج مصمم تر شد، خدا را بابت همه چیز شکر کردم. از فردای آن روز، شور و شوقی وصف ناپذیر، برای تدارک مراسم جشن عقد در خانه برپا شد. مادر سفره عقد را آماده می کرد و نگران بود نتواند به موقع تمامش کند‌. هر چند محبوبه خانم به کمکش آمده بود. از خانم محمدی قول گرفتم‌ که تا عقد ما بماند. قبل از آن هم آموزش های لازم همسرداری را به من بیاموزد. هر روز با هم در ارتباط بودیم. برایم صوت و کلیپ و پی دی اف کتاب های لازم را می فرستاد. از کلاس های دانشگاه به خاطر زخم پایم، مرخصی گرفتم‌. ریحانه قول داد، برای امتحانات کمکم کند‌. با خیال راحت مشغول مطالعه کتاب هایی شدم که خانم محمدی می فرستاد. خودش هم هر روز تماس می گرفت و نکات لازم را یادآوری می کرد. رویا خانم و پدر هم در تدارک خرید جهیزیه بودند. و اما سعید که بیشتر وقتش را کنارم بود و سعی می کرد برایم‌ پرستار خوبی باشد. جلسات پزشکم را با هم می رفتیم. با همان وضع، آزمایش های لازم برای ازدواج را دادیم. هر چه به روز جشن نزدیک تر می شدیم، استرسم بیشتر می شد. نه به خاطر تردید داشتن از انتخاب کردن سعید. فقط به خاطر اینکه نگران بودم نتوانم همسر خوبی برایش باشم. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490