🔰 کانال و صفحه آستانِ مهر در شبکه های اجتماعی ایتا، تلگرام و اینستاگرام:
@astanehmehr
با ما همراه باشید، تا از اطلاع رسانی برنامه های فرهنگی، مناسبتی و آموزشی اطلاع پیدا کنید.
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📚 #معرفی_کتاب
📗 آن مرد با باران می آید
کتابی که رهبری آن را بسیار خوب و هنرمندانه و پرجاذبه و مورد نیاز جوانان امروز می دانند و می فرمایند:
بسمه تعالی
بسیار خوب و هنرمندانه و #پرجاذبه نوشته شده است. تصویری که از ماه های آخر مبارزات نشان میدهد، درست و روشن و واقعی است. به گمان من همهی جوان ها و نوجوان های امروز به خواندن این کتاب و امثال آن نیاز دارند. از نویسندهی کتاب باید تقدیر و تشکر شود انشاءالله.(مرداد ۹۸)
✅این کتاب تاکنون 10بار چاپ شده و #رمانی پرکشش در فضای انقلاب است
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📸 #گزارش_تصویری
🔸اردوی 180 نفری دانش آموزان مدارس مدرس و حضرت ابوالفضل به همراه جنگ و اجرای نمایش در رواق کودک و نوجوان دختران حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📸 #گزارش_تصویری
🔸برگزاری ویژه برنامه ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در رواق حضرت خدیجه علیهاالسلام
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت هفدهم🍃 به چشم من که منوچهر یک مؤم
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت هجدهم🍃
آقای صالحی مسئول خانواده ها بود. هرچه می خواستیم به او می گفتیم. یکی دو ساعت بعد آمد. نگذاشت بمانیم. ما را برد خانه ی دستواره.
با چند تا از خانمها رفته بود بیمارستان برای کمک به مجروح ها، که گفتند منوچهر آمده. پله ها را دوتا یکی دوید. از وقتی آمده بود دزفول، یک هفته ندیدن منوچهر برایش یک عمر بود. منوچهر کنار محوطه ی گل کاری بیمارستان منتظر ایستاده بود. فرشته را که دید، نتوانست جلوی اشک هاش را بگیرد. گفت: «نمی دانی چه حالی داشتم. فکر می کردم مانده اید زیرآوار. پیش خودم می گفتم حالا جواب خدا را چه بدهم؟»
فرشته دستش را حلقه کرد دور گردن منوچهر. گفت: «وای منوچهر، آن وقت تو می شدی همسر شهید.» اما منوچهر از چشم های پف کرده اش فقط اشک می آمد.
شنیده بود دزفول را زده اند. گفته بودند خیابان طالقانی را زده اند. ما خیابان طالقانی می نشستیم. منوچهر می رود اهواز، زنگ می زند تهران که خبری بگیرد. مادرم گریه می کند و می گوید دو روز پیش کسی زنگ زده و چیزهایی گفته که زیاد سردرنیاورده. فقط فکر می کند اتفاق بدی افتاده باشد. روزی که ما رفتیم اندیمشک، حاج عبادیان شماره ی تلفن همه مان را گرفت که به خانواده ها خبر بدهد. به مادرم گفته بود: «مدق الحمد الله خوب است. فکر نمی کنم خانمش زیرآوار مانده باشد. مدق از این شانس ها ندارد.» به شوخی گفته بود. مادرم خیال کرده بود اتفاقی افتاده و می خواهند یواش یواش خبر بدهند. منوچهر می رود دزفول. میگفت: «تا دزفول آنقدر گریه کردم که وقتی رسیدم توی کوچه مان، چشمم درست نمی دید. خانه را گم کرده بودم.»
بچه های لشکر همان موقع می رسند و بهش می گویند ما اندیمشک هستیم.
اول رفتیم به مادرم زنگ زدیم و خبر سلامتیمان را دادیم، بعد توی شهر گشتیم و من را رساند شهید کلانتری. قبل از اینکه پیاده شوم، گفت: «نمی خواهم اینجا بمانید. باید بروید تهران.» اما من تازه پیداش کرده بودم. گفت: «اگر اینجا باشی و خدای نکرده اتفاقی بیفتد، من می روم جبهه که بمیرم. هدفم دیگر خالص نیست. فرشته، به خاطر من برگرد.»
شب با خانم عبادیان حرف زدم. بیست سی خانواده بودیم که خانه ی دستواره جمع شده بودیم. گاهی چند نفری می رفتیم خانه ی آقای عسگری یا ممقانی، ولی سخت بود. با بقیه ی خانم ها هم صحبت کردیم. همه راضی شدند. فرداصبح آقای صالحی، که وسایل صبحانه را آورده بود، گفتیم ما برمی گردیم شهر خودمان برایمان بلیت قطار بگیرید.
باید خداحافظی می کرد. وقت زیادی نداشت، اما ساکت بود. هرچه می گفت، باز احساسش را نگفته بود. فقط نمی خواست این لحظه تمام شود. نمی خواست برود. توی چشم های منوچهر خیره شد. هروقت می خواست کاری کند که منوچهر زیاد راغب نبود، این کار را می کرد و رضایتش را می گرفت، اما حالا نمی توانست و نمی خواست او را از رفتن منصرف کند.
گفت: «برای خودت نقشه ی شهادت نکشی ها. من اصلا آمادگیش را ندارم. مطمئن باش تا من نخواهم تو شهید نمی شوی.»
منوچهر گفت: «مطمئنم وقتی خمپاره می خورد بالای سرم، عمل نمی کند، موهایم را با قیچی می چینند و سالم می مانم، معلوم است که باز هم تو دخالت کرده ای. نمی گذاری بروم. فرشته نمی گذاری.»
فرشته نفس راحتی کشید. با شیطنت خندید و انگشتش را بالا آورد جلوی صورتش و گفت: «پس حواست را جمع کن، منوچهر خان. من آنقدر دوستت دارم که نمی توانم با خدا از این معامله ها بکنم.»
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
💠 #کلام_ناب
رهبر انقلاب: گریه در مجالس عزاداری، گریه اراده و عزم است.
۹۸/۱۱/۲۶
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #کلیپ
🎞 توصیههای رهبرانقلاب به جوانان درباره خواندن #نماز_شب و استفاده از فرصت جوانی
#انس_با_خدا
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
#دین_و_زندگی
🔺 غیبت و تفحص درباره عیوب نامزدهای انتخاباتی
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📸 #گزارش_تصویری
🔸اردوی 70 نفر از دانش آموزان مدرسه شهید صادقیان به همراه اجرای مسابقه و برنامه با موضوع انتخابات در رواق کودک و نوجوان دختران حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت هجدهم🍃 آقای صالحی مسئول خانواده ه
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت نوزدهم🍃
.
علی را نشاند روی زانوش و سفارش کرد«من که نیستم، تو مرد خانه ای.مواظب مامانی باش. بیرون می روید، دستش را بگیر گم نشود.» با علی این طوری حرف می زد. از فرداش که می خواستم بروم جایی، علی می گفت: «مامان،کجا می روی؟ وایستا من دنبالت بیایم.» احساس مسئولیت می کرد.
حاج عبادیان، منوچهر و ربانی را صدا زد و رفتند. آن شب غمی بود بینمان. جیرجیرک ها هم انگار با غم می خواندند. ما فقط عاشقی را یاد گرفته بودیم. هیچ وقت نتوانستیم لذتش را ببریم. همان لحظه هایی که می نشستیم کنار هم، گوشه ی ذهنمان مشغول بود؛ مردها به کارهاشان فکر می کردند و ما دلهره داشتیم نکند این آخرین بار باشد که می بینیمشان. یک دل سیر با هم نبودیم.
تهران آمدنمان مشکلات خودش را داشت. همه ی زندگیمان را برده بودیم دزفول. خانه که نداشتیم. در آن عملیات، عباس کریمی و ملکی شهید شدند، ترابیان مجروح شد و نامی دستش قطع شد. خبرها را آقای صالحی بهمان می داد. منوچهر یک تلفن نمی زد. خبر سلامتیش را از دیگران می گرفتم، تا دم سال تحویل. پشت تلفن صدایم می لرزید. می گفت: «تو اینجوری می کنی، من سست می شوم.»
دلم گرفته بود. دوتایی از بچه هایی گفتیم که شهید شده بودند. و با هم گریه کردیم. قول داد زودتر یک خانه دست و پا کند و باز ما را ببرد پیش خودش.
رزمنده کوله اش را انداخته بود روی دوشش و خسته و تنها از کنار پیاده رو می رفت. احساس می کرد منوچهر نزدیک است. شاید آمده باشد. حتی صدایش را شنید. راهش را کج کرد به طرف خانه ی پدر منوچهر. در را باز کرد. پوتین های منوچهر که دم در نبود. از پله ها رفت بالا. توی اتاق کسی نبود، اما بوی تنش را خوب می شناخت. حتما می خواست غافلگیرش کند. تا پرده ی پشت در را کنار زد،یک دسته گل آمد بیرون؛ از همان دسته گل هایی که منوچهر می خرید. از هر گل یک شاخه. خوشحال بود که به دلش اعتماد کرده و آمده آنجا.
سه ماه نیامدنش را بخشیدم، چون به قولش عمل کرده بود. با آقای اسفندیاری، شوش خانه گرفته بودند. خانه مان توی شوش دو تا اتاق داشت. اتاق جلویی بزرگ تر و روشن تر بود. منوچهر وسایل خودمان را گذاشته بود توی اتاق کوچک تر. گفت: «این ها تازه ازدواج کرده اند. تا حالا خانمش نیامده جنوب. گفتم دلش می گیرد حالا تو هرچه بگویی، همان کار را می کنیم...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
💠 #کلام_ناب
رهبر انقلاب:
زن ایرانی راهبه نیست، اما از راهبه پاک تر است و طیبه است.
۱۳۷۱/۰۹/۲۵
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
هدایت شده از آستانِ مهر
🔉 #اطلاع_رسانی
🔘 ثبت نام جشن تکلیف "شده ام 9 ساله"
🔹زمان ثبت نام: 26 بهمن الی 1 اسفند ماه، از ساعت 11 الی 19
🔹مکان ثبت نام: حرم مطهر، بالکن شرقی_رواق کودک و نوجوان دختر
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanfarhangi