توتکرار نمیشوی۵۵_75.mp3
26.21M
#قسمت_پنجاهوپنجم
🎧 #رمانتوتکرارنمیشوی
آه از غم جدایی😭...
دکتر بهروز با لیلیت صحبت میکرد و واقع بینانه براش قضیه رو توضیح میداد اما فایده نداشت و لبلیت مدام به احتمالات دیگه فکر میکرد که بگه اون زنده س
اما در حرف آخر بهروز تیری بود که به قلب لیلیت نشست
... لیلیت فهمید بهروز سیدمهدی رو میشناخته و فهمید که دیروز یکشنبه دربهشت زهرا به خاک سپرده شده و خواهرش اونو شناسایی کرده بوده
لیلیت مضطرب و لرزون از مطب بیرون اومد و شروع به دویدن کرد نمیدونست کجا اما فقط میخواست بره...
بیرون مطب جاوید که با دسته گل منتظر نشسته بود اونو دیدش که به شتاب شروع به دویدن کرد و بهش نگاهم نکرد جاوید فقز هاج وواج بهش نگاه میکرد و رفت سراغ بهروز..
بهروز بهش گفت از دور مراقبش باش ولی بذار تا میتونه گریه کنه کم کم خوب میشه ولی لیلیت اونروز به زمین و زمان بد می.فت وداشت به کفر میرسید ....
💔🥺😭
🎙 با خوانش هنرمندانه ی نویسنده ی کتاب مطهرهپیوسته
༺◍⃟჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
تنهاکانال رسمی بانوان حرم
https://eitaa.com/joinchat/3163553795Cd8320e803c