eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
علی: دوست نداشتم‌خانومم رو تعقیب کنم‌ولی رفتاراش نگرانم‌می‌کرد. از سونوگرافی که‌اومد‌بیرون‌رفتم‌و نشستم‌اونجا تا ببینم چه خبره. یه ساعتی بعد با خوندن اسمش‌ضربان قلبم بالا رفت. به سمت منشی قدم برداشتم که به اتاقی اشاره کرد. در زدم و وارد شدم. دکتر سوالی نگاهم‌کرد که گفتم: سلام ببخشید من همسر خانوم فاطمه منصوریم سری تکون داد و برگه ای تحویلم داد. بعد تشکر از اتاق بیرون اومدم و رفتم دم در. داشتم برگه رو می‌خوندم و با چیزایی که نوشته بود.. اصلا باورم نمی‌شد. چندین بار برگه رو از اول خوندم تا با خودم حلاجی کنم که یهو برگه ای از دستم کشیده شد. فاطمه: علی بود.. اون..اون‌اینجا‌چیکار‌می‌کرد؟ با دیدن برگه ای‌توی دستش به سمتش‌دویدم‌و‌برگه‌رو‌از دستش کشیدم. خجالت زده عقب عقب می‌رفتم و اون با لبخند نزدیک می‌اومد. حنانه رو توی آغوشم جا به جا کردم و برگه رو پشتم قایم کردم. از علی رو گرفتم و خواستم برم که دستم‌رو‌گرفت. حنانه با همون‌لحن شیرینش گفت: عمو چیکار به خاله من داری؟ اذیتش نکن علی که متوجه‌حنانه شده بود سوالی نگاهمون‌کرد و همونجور گفت: خانوم‌کوچولو این خاله شما خانوم‌منه حنانه ذوق زده گفت: عه خاله شما شوهر داری؟ آروم‌براش سرتکون دادم که‌علی دستم‌رو کشید و به سمت ماشین رفتیم. شوک زده شده بودم و اصلا فکرشم نمی‌کردم علی اینقدر زود متوجه این قضیه شه. با حنانه‌نشستیم عقب. اصلا آمادگی روبه رو شدن با علی رو نداشتم و از خجالت تا وقتی برسیم به موهای حنانه ور می‌رفتم. با وایسادن ماشین سرم رو آوردن بالا که چشمم به تابلو شیرینی فروشی افتاد. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
خلاصه خواستم بگم بعضی وقتا بعضی حرفای بی ارزش برا یه کسی خیلی ارزش داره بعضی چیزایی مسخره برا یکی خیلی خاصه بقیه‌رو درک‌کنین لطفا و دل نشکونین:)
هدایت شده از 𝑨𝒓𝒆𝒛𝒐𝒐𝒚𝒆‌𝒔𝒉𝒊𝒓𝒊𝒏):🇵🇸
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این منم وقتی می بینم ی کانال رمان تو ی ماه ۲k شده👩‍🦯
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
به حنانه‌اشاره کرد و هردو پیاده شدن. برگه ای که‌از علی گرفته بودم‌رو از کیفم در آوردم و بهش خیره شدم. ناخودآگاه با دیدن جواب لبخندی بر لب نشوندم و اشکام‌سرازیر شد. با تقه از ‌که به شیشه خورد اشکام رو پاک کردم و حنانه رو دیدم که با یه کیک بغل علیه. در رو براش باز کردم و توی بغلم جاش دادم. با ذوق شروع ‌‌کرد برام به تعریف کردن: خاله ما رفتیم اونجا بعد کلی‌شیرینی بود. با عمو داشتیم نگاه می‌کردیم بعد یه‌کیک بود خیلی‌ناز بود به‌عمو‌نشونش‌ دادم‌اونم‌برام‌خرید ابرو بالا انداختم‌و با‌خنده‌گفتم: اوه چه عموی خوبی داری شما پس با خنده‌تایید کرد و به کیکش خیره شد. با‌سنگينی‌نگاه کسی سرم‌رو‌آوردم‌بالا که دیدم‌علی داره از توی آینه نگاهم‌می‌کنه. خجالت زدم‌لبخندی به روش پاشیدم‌و نگاه ازش‌کردم. داشتم‌مغازه هارو‌نگاه می‌کردم که چشمم به‌اسباب‌بازی فروشی افتاد. سریع به علی‌گفتم: علی وایسا وایسا همونطور که‌به‌راه‌ادامه‌می‌داد گفت: چیشد یهو؟ حالت‌ خوب نیست؟ سرم‌رو به بالا تکون دادم‌و گفتم: من‌چیزیم‌نیست میخواستم برا‌حنانه‌عروسک‌بخرم‌بهش قول دادم همون‌موقع حنانه‌گفت: خاله‌من‌کیک خلیدم‌ عروسک نمی‌خوام به‌سادگی‌و معصومیت این‌بچه لبخندی زدم‌و هیچ حرفی نزدم. توی راه علی گفت: راستی سفره‌حضرت رقیه امروزه ها زدم‌تو سرم‌و گفتم: وای خونه‌رو‌آماده نکردم‌که به‌محض اینکه‌رسیدیم سریع پرچم‌هایی‌که‌علی از هیئت آورده بود رو وصل کردیم‌و وسایل مورد نیاز رو دم دست گذشتیم. حنانه خسته بود و رو مبل خوابش برده بود. علی بغلش کرد و‌روی تخت گذاشتش. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
لبخند‌دندون نمایی زد و اومد بغلم با فاصله خیلی کم‌نشست. خواستم خودم رو ‌کنار بکشم که بلندم کرد و نشوندم رو پاهاش. هرکاری کردم موفق به بلند شدن نشدم. التماس وار گفتم: علی ولم کن پات می‌شکنه اصن میام کنارت می‌شینم ولی رو پات نه نوچی کرد و گفت: داری به بچه من توهین می‌کنیا! میگی خیلی سنگینه که شمایی که اندازه پر‌کاه هم وزن نداری رو سنگین کرده؟ چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: خب به سلامتی نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار اره دیگه؟ به نشون قهر خودم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: باشه علی آقا باشه داشتم می‌رفتم سمت اتاق پیش حنانه که از پشت دستی رو پهلوم نشست. آروم دستش رو پس زدم‌و خواستم چیزش بگم که صدای زنگ اومد. قبل اینکه در رو بزنم خجالت زده گفتم: علی ... میگما فقط خواهشا کسی چیزی نفهمه شاید.. آخر سر خودم به زهرا بگم سری تکون داد و زنگ‌در رو زدم. به ترتیب محمد و زهرا و پشت سرشون مامان ها اومدن. سلام سر به زیری کردم و برخلاف‌من‌،‌ علی باهمه‌خوش و بش می‌کرد. رفتم توی حیاط به باغچه آب بدم. محمد هم رفته بود جلو در خونه آب بگیره. داشتم به باغچه آب می‌دادم که متوجه حضور کسی شدم. سرم‌رو آوردم بالا و زهرا رو دیدم. لبخندی بهش‌زدم‌که غمگین‌گفت: فاطمه سری‌تکون دادم‌که‌ادامه‌داد: چیزی‌شده‌که من‌رو غریبه می‌دونی و حرفاتو مثل قبل بهم‌نمیگی؟ شرمنده‌گفتم: نه‌زهرا جونم‌ راستش.. یه لحظه وایسا به سمت‌سالن رفتم. در اتاق رو باز کردم‌از کشو جواب آزمایش رو درآوردم. داشتم بیرون‌می‌رفتم که‌حنانه صدام‌زد: خاله ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
برگشتم‌سمتش‌و با لبخند گفتم: جون خاله؟ با غم‌گفت: شما منو می‌فرستین پیش همون خانواده که‌اذیتم‌می‌کرد آره؟ نشستم‌بغلش کنار تخت و موهاش رو نوازش کردم. اشک چشماش رو پاک کردم‌و گفتم: نه خاله جونم من شمارو پیش کسی که اذیتت کنه نمی‌فرستم بلند شدم و گفتم: دیگه‌بهش فکر نکنیا سری تکون داد و از جاش بلند شد. موهاش رو صاف کردم و دستش رو گرفتم و باهم‌بیرون رفتیم. همه با دیدن حنانه شوکه شده بودن. حنانه رو آوردم توی حیاط و بهش گفتم بشینه لبه سکو. جواب‌آزمایش رو از زیر لباسم در آوردم و به زهرا نشون دادم. زهرا شوک زده سرش رو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد. یهو یه جیغی کشید که منی که از ماجرام خبر داشتم ترسیدم. محمد که‌دم در بود ترسیده اومد تو که زهرا دوید سمتش و برگه رو بهش نشون داد. خجالت زده‌خواستم برم زهرا‌رو بگیرم ولی کار از کار گذشته بود و محمد برگه رو خونده بود. محمد خطاب به من‌گفت: فاطمه.. این برگه.. چی‌میگه؟‌‌ مال توعه؟ خجالت زده سری تکون دادم‌که سرم رو بالا گرفت. اومد‌ نزدیک و بو*سه ای عمیق وسط پیشونیم‌کاشت. سرش رو آورد عقب و بهم‌خیره‌شد و لب زد: کی باورش میشه آبجی کوچولو من عروس شد حالام شده مامان‌کوچولو؟ و با پایان حرفش من‌رو به خودش چسبوند. متقابلاً دستم‌رو دور کمرش حلقه‌کردم و اشکای بی صدای من بود که پیرهن مشکی محمد رو خیس می‌کرد. علی که‌اومد با‌دیدن ما‌ سوتی کشید و گفت: فیلم‌هندی شده اینجا میون گریه هام با خنده از بغل محمد بیرون اومدم که محمد آروم‌در گوشم‌گفت: فاطمه علی میدونه قضیه‌رو؟ در جواب یه آره‌آروم‌زمزمه کردم. حنانه که فقط مارو تماشا می‌کرد گفت: ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
ببخشید نتونستم بیشتر آماده کنم؛ فردا‌هم ان شاءالله دوتاپارت میدم
تاحالا شده برا یه عده نصف شبی بلند شی بری تو اتاق که بابات خوابه اینترنت رو روشن کنی بعد بیای با کلی سرو صدا قهوه درست‌کنی‌بخوری که‌خوابت نبره بعد همون عده بزارن برن؟🧑‍🦯