eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
با اذیت کردن و کنایه های ستاره عروسی امشب هم گذشت. دوباره از دست فامیلا در رفتیم و اومدیم‌خونه خودمون. قرار بود فردا با کمک چند تا از دختر های فامیل جهزیم رو بچینم. لباسم رو عوض کردم و آرایشی ملیحی هم‌که‌کرده بودم پاک‌کردم. خسته رفتم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. اطراف برام‌مبهم بود؛ با نوازش‌ کردن علی لای چشمام رو باز کردم و سرگردوندم. صدای علی تو سرم پیچید: عزیزم‌اذان رو گفت بلند نمیشی نماز بخونیم؟ خواستم‌بلند شم‌که سرم تیر کشید. آخی گفتم که علی نگران پرسید: چی شد یهو؟ آروم لب زدم: سرم.. درمیکنه علی رفت و با قرص برگشت. یه قرص خوردم و چند دقیقه بعد بلند شدم وضو گرفتم‌و نمازم‌رو خوندم. بعد نماز رو تخت دراز کشیدم که علی اومد و کنارم‌و گفت: حالت بهتره؟ چرا یهو اینطوری شدی؟ سر تکون دادم و گفتم: دیشب درست خوابم‌نبرد صبحم زود بلند شدم بعدشم که یه سره بیرون بودیم دیگه از شدت خستگی سردرد گرفتم با کمی‌تامل گفتم: علی! اگه تو نبودی منی هم نبود پس‌لطفت باش تا منم‌باشم چشمام‌رو بستم و گفتم: خیلی دوست دارم علی به خودش فشارم داد و گفت: منم‌همینطور خانومم وقتی خانومم خطابم‌کرد، نور امیدی توی دلم روشن شد و لبخند زدم. قرصی که خوردم تاثیر خودش رو گذشته بود و به خواب فرو رفته بودم. صبح با صداز باز و بسته شدن‌در کابینت ها لای چشم‌هام‌رو باز کردم. رفتم‌بیرون‌که‌دیدم‌علی داره تو کابینت دنبال چیزی می‌گرده. علی‌که متوجه‌حضورم‌نشده بود با صدام به طرفم‌برگشت: دنبال چی‌می‌گردی؟ _عه سلام‌ببخشید بیدار شدی ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc