#درفراقِیار
#پارت_صدیکم
با اذیت کردن و کنایه های ستاره عروسی امشب هم گذشت. دوباره از دست فامیلا در رفتیم و اومدیمخونه خودمون.
قرار بود فردا با کمک چند تا از دختر های فامیل جهزیم رو بچینم. لباسم رو عوض کردم و آرایشی ملیحی همکهکرده بودم پاککردم.
خسته رفتم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم.
اطراف براممبهم بود؛ با نوازش کردن علی لای چشمام رو باز کردم و سرگردوندم. صدای علی تو سرم پیچید: عزیزماذان رو گفت بلند نمیشی نماز بخونیم؟
خواستمبلند شمکه سرم تیر کشید. آخی گفتم که علی نگران پرسید: چی شد یهو؟
آروم لب زدم: سرم.. درمیکنه
علی رفت و با قرص برگشت. یه قرص خوردم و چند دقیقه بعد بلند شدم وضو گرفتمو نمازمرو خوندم.
بعد نماز رو تخت دراز کشیدم که علی اومد و کنارمو گفت: حالت بهتره؟ چرا یهو اینطوری شدی؟
سر تکون دادم و گفتم: دیشب درست خوابمنبرد صبحم زود بلند شدم بعدشم که یه سره بیرون بودیم دیگه از شدت خستگی سردرد گرفتم
با کمیتامل گفتم: علی! اگه تو نبودی منی هم نبود پسلطفت باش تا منمباشم
چشمامرو بستم و گفتم: خیلی دوست دارم
علی به خودش فشارم داد و گفت: منمهمینطور خانومم
وقتی خانومم خطابمکرد، نور امیدی توی دلم روشن شد و لبخند زدم.
قرصی که خوردم تاثیر خودش رو گذشته بود و به خواب فرو رفته بودم.
صبح با صداز باز و بسته شدندر کابینت ها لای چشمهامرو باز کردم. رفتمبیرونکهدیدمعلی داره تو کابینت دنبال چیزی میگرده. علیکه متوجهحضورمنشده بود با صدام به طرفمبرگشت: دنبال چیمیگردی؟
_عه سلامببخشید بیدار شدی
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc