#درفراقِیار
#پارت_صدشستنهم
محمد با اشاره به زهرا یه چیزی فهموند که زهرا بلند شد و رفت توی اتاق. سرم رو روی شونه حنانه گذشتم و در گوشش گفتم: امروز چیکارا کردی با خاله زهرا؟ خوش گذشت؟
با ذوق شروع به تعریف کرد: آره نمیدونم خاله چِگَد خوش گذشت. با خاله و عمو لفتیم پارک بعدشم کلی خولاکی خلیدیم
همون لحظه زهرا با یه پلاستیک پر خوراکی اومد. با هیبت گفتم: اینا چیه دیگه؟
زهرا پوکرفیسانه نگاهم کرد و گفت: الان نکنه میخوای برات توضیح بدم اینا چیه؟
قیافم رو درست کردم و گفتم: مسخره درست جواب بده. این همه خوراکی کجا بوده
_فروشگاه
+زهرا میزنمتا
محمد مثل نخود پرید وسط و گفت: شوما دست رو کی میخوای بلند کنی؟
چشم ریز کردم و گفتم: اولا نخود هرآش کسی با شوما نبود دوما رفیق خودمه سوما..
علی نذاشت چیزی بگم و گفت: هیس خوبه بچه رو پاهات نشسته هااا
نگاهی به حنانه کردم که از خنده ریسه رفته بود. زدم تو سرم و گفتم: عه وا این چرا اینجوری شد
با پایان حرفم زهرا هم وسط خونه ولو شد. حنانه رو نشوندمرو مبل و بلند شدم رفتم تو آشپزخونه. یه لیوان آب برداشتم و از شیر یخچال پرش کردم.
رفتم بیرون و بالا سر زهرا نشستم. یه چند قطره اش روروی دستمریختم و بعد به صورتم زهرا پاشیدم. زهرا که تا یک ثانیه پیش داشت غش میکرد یهو سیخ نشست سرجاش.
زهرابا دهنی باز گفت: چیکار کردی تو؟
قیافه جن زده زهرا رو کهدیدم لیوان رو گذشتمرو میزو پا به فرار گذشتم. رفتم توی یه اتاقا. وقتی دیدمصدا نمیاد در رو باز کردم که...
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc