eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی دیدم‌صدا نمیاد در رو باز کردم که یخ کردم. چشمام رو با گوشه لباسم پاک کردم و لاش رو باز کردم. زهرا که حال اومده بود لبخند خبیثی زد و گفت: تا تو باشی به من آب نپاشی لرزم گرفته بود. نشستم روی زمین و دستام رو دور خودم حلقه کردم و زانوم رو توی پام جمع کردم. آروم با صدای لرزون گفتم: زهرا کولر رو خاموش کن زهرا هول زده دوید رفت دم در و داد زد: محمد کولر رو خاموش کن بعد از کمد پتویی در آورد و دورم پیچید. آخرای تابستون بود و هوا خیلی سرد نبود ولی نفهمیدم چطور شد که اینجور به خودم می‌لرزیدم. زهرا با دستای سرد خودش دست های من رو فشار می‌داد. یهو کسی وارد شد. سرم رو از روی زانوم برداشتم و به علی و محمد خیره شدم. علی هراسان اومد نشست کنارم و گفت: چیشدی؟ چرا داری می‌لرزی؟ همون‌طور که سعی داشتم لرزش دندون هامو کمتر کنم گفتم: چیزی نیست من‌خوبم فقط یه ذره سردمه _ خب بیا بریم‌بیمارستان شاید مریض شدی + نه گفتم‌که‌خوبم لازم‌نیست با صدای بلند گریه کردن زهرا همه به طرفش برگشتیم. محمد‌نشست کنار زهرا و گفت: زهرا جانم چیشده؟ چرا گریه میکنی؟ زهرا میون‌گریه گفت: تقصیر منه. به خاطر من الان فاطمه اینجور داره می‌لرزه علی با بهت پرسید: چی‌میگی زهرا؟ زهرا با شدت گریه ی بیشتری گفت: علی ببخشید به خدا از قصد نکردم. فاطمه.. دیگه گریه امونش‌رو برید و حرف دیگه ای از دهنش خارج‌نشد. علی همون‌طور که نگاهش روی زهرا ثابت شده بود گفت: زهرا چی میگه؟ مگه‌چیکار کرده؟ به زور خنده ای همراه با سرفه کردم و گفتم: هیچی بابا شوخی بود الانم داشتیم نقش بازی می‌کردیم ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc