#درفراقِیار
#پارت_صدهفتاددوم
من هم توی این مدت خواب درست حسابی نرفته بودم و متوجه خستگی زیاد علی شده بودم. نزدیک های نماز صبح بود که خوابش برد.
از جامآروم بلند شدم و مفاتیح رو برداشتم. دعاینور رو آوردم و شروع کردمبه خوندن: بسم الله النور، بسم الله النور النور...
با پایان دعا صدای اذان از مسجد نزدیکمحل به گوش رسید. مفاتیح رو سر جاش گذشتم. خواستم برم وضو بگیرم که چشمم به علی افتاد.
علی تازه خوابش برده بود ولی روی نماز اول وقت خیلی حساس بود و اگه بیدارش نمیکردم، از دستمناراحت میشد.
سریع رفتموضوم رو گرفتمو بعد اومدم بالای سر علی. آهسته شروع کردم به صدا زدنش: علیجان! علیآقا! نمیخوای بلندشی؟! نماز صبحه ها! نماز اول وقتت یه وقت دیر میشه
با جملهی آخرم سریع چشم هاش رو باز کرد. لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: سلام عزیزم. تازه خوابت برده بود ولی گفتم اگه برای نماز دیر بلندت کنمناراحت میشی الانم بلند شو نمازت رو بخون و بخواب
آروماز جاش بلند شد و گفت: سلام خانوم. دستتون دردنکنه اتفاقا خوب کاری کردی
یاعلی گفت و از جاش بلند شد. سجادهاش رو پهن کردم و سجاده صورتی رنگ خودم رو هم با فاصله پشت سرش انداختم.
چادر رنگیم رو هم سرم کردم و آماده منتظر علی نشستم. اومدتوی اتاق که دیدم دستش و صورتش خیسه. سوالی نگاهش کردم و پرسیدم: پس دست و صورتت رو خشک نکردی؟
و با جوابی گه داد تصمیم گرفتم من هم مثل او رفتار کنم: نه عزیز. میگن بهتره آب وضو رو گذشت خودش خشک بشه و با حوله خشکنکنیم
اهانی گفتم و از لبه تخت بلند شدم. نماز صبح روهم با اقتدا به علی خوندم.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc