eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
دویدم رفتم‌در حیاط برای کمک‌که علی با دیدن سر وضعم با صدای نسبتا بلند و عصبانی‌گفت: چرا با این سر و وضع اومدی نمیگی یه وقت‌یکی ببیندت؟ انتظار همچین رفتاری ازش نداشتم. پلاستیک هارو رها کردم و به سمت‌اتاق دویدم. در رو قفل کردم و پشت در نشستم. صداش تو سرم‌اکو‌میشد: چرا با این سر و وضع اومدی نمیگی یه وقت‌یکی ببیندت؟ _ چرا با این سر و وضع اومدی نمیگی.... با صدای در دست از فکر کردن به رفتار‌علی برداشتم‌و منتظر شدن ببینم‌کیه. با صدای علی که‌گفت: میشه در رو‌باز کنی حرف بزنیم یه‌نه بلند‌گفتم‌و سعی در کنترل اشکام‌داشتم. علی شروع کرد به حرف‌زدن: واقعا ببخشید دست‌خودم‌نبود و خیلی پشیمونم ولی خب ... اینجور که‌اومده بودی یهو همسایه ها از پنجره و یا خب یه رهگذر می‌دیدت و خب عصبانی شدم‌و نفهمیدم که صدامو بلند کردم‌و سرت داد زدم شرمنده با پایان‌حرفش بلند شد و صدای پاش نشون دهنده رفتنش بود. درست بود... حتی محمد هم تا حالا به خاطر سر و وضعم چندباری دعوام کرده بود ولی فراموش کرده بودم و باعث.. این قضیه شده بود... ناراحت نفسم رو بیرون فرستادم. چشمام‌رو بستم و سرم رو به در تکیه دادم. بغض بدی گلوم رو اذیت می‌کرد. کمی بعد محمد در زد. در رو باز کردم و بعد که‌اومد‌دوباره قفل کردم و نشستم لبه ی تخت. محمد دستام‌رو فشرد و چشم‌تو چشم‌شروع‌کرد با صحبت کردن: فاطمه جونم‌اجی‌من چندبار سر این‌قضیه بهت تذکر داده بودم. حتی یه بارم علی ناراحت اومد‌نشست پیشم و گفت ناراحته وقتی میای استقبالش حواست به پوششی که‌داری نیست. الانم علی خیلی پشیمونه‌بابت‌رفتارش؛ قهر زن و شوهر نباید طول بکشه بزار امروزم‌به خوب و خوشی تموم‌شه و الانم‌علی بیاد باهم‌حرف بزنین ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
+آخه... _آخه بی آخه قفل در رو باز کرد و رفت. چند دقیقه بعد علی دم در ايستاده بود. با چشم هاش ازم‌خواست بیاد تو که سر تکون دادم. علی لب به سخن‌باز کرد: من به هرحال مَردم، غیرتی که روی ناموسم‌دارم کار‌دستم‌داد‌ولی من حتی به زهرا هم سر این قضیه ها تذکرات زیادی دادم و خب اون خواهرم بوده ولی خب تو که با همه‌ فرق داری چجور می‌تونستم هیچی نگم. الانم خیلی بابت‌رفتارم‌پشیمونم ولی خواستم‌بگم من‌.. من عاشـ*ـقتم نفسی تازه‌کرد. مظلوم و با التماس تو چشمام‌نگاه کرد وادامه‌داد: و دوست ندارم سر این‌موضوع اختلافی پیش‌بیاد پس‌لطفا ببخش شوک زده بابت رفتار و حرف هاش‌گفتم: درک‌میکنم‌و بخشیدم‌ ولی.. _ولی چی؟ +هان؟‌ام‌خب چیزه.. چیز‌خاصی‌نیست سرم‌رو انداختم‌پایین و لب زدم: منم..‌عا..‌ ش‌شق..تم سریع بلند شدم‌و به سمت در پا تند‌کردم‌که‌علی صدام زد. به سمتش برگشتم‌و که پشت سرم دیدمش. دستش رو دور صورتم‌گذاشت و سرش‌رو بهم‌نزدیک‌کرد. و اولین‌روز سال اولین بو*سـه رو بر روی لـ*ـب هام نشوند. شوک‌زده نفس نفس می‌زدم. انتظار همچین چیزی در همچین لحظه ای نداشتم. بابت رفتارش به قدری هول شده بودم که تا چند دقیقه سرجام خشکم‌زده بود. علی بابت واکنشم خندید و گفت: ميگما انگاری می‌خواستی بری بیرونا سریع سر تکون دادم و به سمت در پا تند کردم. در رو بستم و به دیوار کنار در تکیه کردم. آروم آروم نشستم و سرمو رو پاهام قرار دادم. علی کسی بود که... تمام وجودم رو پر می‌کرد. اگه نبود، منی هم وجود نداشتم. علی تمام‌زندگیم شده بود و تحمل دوریش رو نداشتم... ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
با صدای محمد سرم‌رو بالا آوردم: آبجی مشکل برطرف نشد؟ خندیدم‌و سرتکون دادم. دستمو گرفت بلندم کرد و مشکوک گفت: پس چرا زانو غم‌بغل گرفتی؟ خجول مجدد خندیدم و گفتم: امم.. داشتم‌فکر‌می‌کردم _بعد اون وقت به چی؟ +امروز خیلی عجیب بود _وا تو مشکل داریا +حرف نزن عه. آخه اون از ستاره و... با یاد حرف ستاره چشمام اشکی شد. محمد‌ دستپاچه گفت: عه فاطمه ببخشید حرف بدی زدم؟ چرا گریه میکنی آخه خودمو‌انداختم بغل‌محمد‌سنگ‌صبور بچگیم و شروع کردم‌به حرف زدن: محمد‌چرا من‌اینقدر بدشانسم که دخترعمه علی باید بیاد منو‌تهدید کنه _چـــــی؟ فاطمه بگو‌چیشد امروز نشستم‌و سرمو به شونه محمد‌تکیه کردم و ادامه دادم: ستاره امروز صبح‌که‌عید رو‌تبریک‌گفتم‌اومد‌در‌گوشم‌و گفت حواست‌باشه منتظرم‌کاری‌کنی‌طلاقت از علی رو‌بگیرم‌و مال‌خودم بکنمش‌ محمد عصبی‌برگشتم‌سمتم که اشکام‌سرازیر شد و گفتم: آخه چرا باید اول زندگیم‌یکی‌بیاد تهدیدم‌کنه‌آخه چرا باید من‌بدشانس‌باشم‌من.. من‌تازه‌به علی رسیدم‌نمیخوام کسی مارو از هم‌جدا کنه‌نه من اینو‌نمیخوام یهو‌در اتاق باز‌شد و‌علی با عصبانیت‌اومد بیرون. جلوی پاهام‌زانو زد و پرسید: چـ چـرا به خودم نگفتی؟ واقعا دخترعمه ی من‌اینارو‌گفت؟ سرم رو تکون‌دادم‌ و یه ببخشیدآروم‌زیر لب زمزمه کردم. علی نفسش رو بیرون فرستاد و با جدیت گفت: من نمیزارم هیچکس حتی دخترعمم باعث جداییمون بشه با پایان حرفش‌بلند شد و‌رفت.‌خواستم بلند شم‌که‌محمد‌گرفتم‌و گفت‌خودش‌میره پیشش. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
دلم‌می‌خواست از امروز ادامه‌می‌دادیم ولی بهتون‌وعده دادم‌و نمیتونمم بزنم‌زیرش ولی‌واقعا فرصت‌میخوام‌از یه طرفم‌خیلی‌کار‌دارم شاید مجبور‌به لغو رمان شم
حق دارین ترک بدین...
خودم‌دارم‌کم میشم ولی بقیه‌روحمایت میکنم چه جالببب
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
رفتم‌نشستم‌توی اتاق که‌حدود یه ربع بعد علی اومد نشست کنار و شروع کرد به حرف زدن: از بچگی از بازی کردن با دخترا خوشم‌نمی‌اومد. پسر زیاد تو فامیل نداشتیم‌واسه همین زهرا به جای بازی با دخترا بیشتر می‌اومد با من‌بازی می‌کرد. ستاره از بچگی خیلی خودش رو بهم می‌چسبوند و من‌از همون بچگی با اینکه چیزی درست نمی‌فهمیدم ازش خوشم‌نمی اومد. یه چندبارم عمم به بابام گفته بود و بابام گفت برای احترام برا خواستگاریش بریم. هرکاری کردم فایده نداشت و به اجبار رفتیم و من‌همون موقع بهش گفتم بهت هیچ‌علاقه ای ندارم و دنبال کس دیگه ای باش اما تازه بدتر از قبلش شد. واقعا انتظار همچین حرفی ازش رو نداشتم و شرمندم دست های گرمش اشک‌هایی که ناگهان ریخته‌بودم رو پاک کرد و ادامه داد: من هیچ‌وقت به جز تو به کسی دل نبستم و نخواهم بست پس بدون هیچکس باعث جداییمون نمیشه خیالت راحت بعد هم سرم رو سیـ*ـنه اش فشرد و بو*سـه ای بر سرم زد. چشمام رو بستم و دستم‌رو از پشت دورش حلقه کردم. دلم‌نمی‌خواست هیچ‌وقت از آغوشش بیرون بیام... میون اشک هام خندیدم و گفتم: میدونستی یه بار که خیلی دلم‌گرفته بود چیکار‌کردن؟ چشماش رو ریز کرد و شونه از بالا انداخت که ادامه‌دادم: رو یه کاغذ نوشته بودم: ‌انتـظار وقتـی قشنـگ اسـت کـه بـه بـُن بَسـتِ کنارِ «تــو» ختـم شـود.... علی با چشم‌های گرد نگام کرد که خجول خندیدم وگفتم: میدونم‌آبرو هرکی که شعر مینویسه واسه خودشو بردم علی نمکین خندید و گفت: بعد اون‌موقع برا کی نوشته بودی چشم‌نازک‌کردم و گفتم: اون‌موقعش رو یادم‌نیست ولی فکر کنم‌همینجوری نوشته بودم ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
با صدای در، سریع پریدیم اونور و جدا از هم نشستیم. زهرا اومد‌تو و شاکی‌به من‌گفت: فاطمه بیا کمک تا کتکت نکردم دستامو بردم بالا و گفتم: باشه بابا بیا منو بخور بلند شدم رفتم‌. ناهار رو که خوردیم راهمو سمت اتاق کج کردم که یهو زهرا کشیدم کنار. ترسیده زدم تو سرش و گفتم: مگه مریضی قلبم دردگرفت اه _فاطمه واقعا ستاره گفت؟ +چـ..ـیو؟ _خودت خوب میدونی چیو میگم +آ..‌آره _واقعا براش متأسفم... شرمنده‌اگه‌زودتر فهمیده بودم ساکت نمی‌شستم دستم‌رو گذشتم‌رو‌شونه اش و با ملایمت گفتم: زهرا خانوم دشمنت شرمنده بعدشم‌حالا که‌چیز‌مهمی‌نیست _فاطمه‌گریه‌هاتو‌ وحرفاتو‌شنیدم الان‌میگی مهم‌نیست +هرچقدر بگم‌فایده نداره‌ولی‌بدون‌داداشت خیالمو‌راحت کرد بدون‌هیچی حرفی‌سمت‌اتاق‌رفتیم... شش روز بعد؛ چهارشنبه: جیغ زدم: مــحــمــد!!! مثل چی یهو سرجاش سیخ شد. عصبی از بی‌خیالی این داداشی که دارم نق زدم: من از دست تو چیکار کنم‌آخه اه چشماش رو‌مالید و گفت: هان بله +هان‌و زهرمار چه روز عقدت چه روز عروسی اصن عِین خیالتم‌نیست بدبخت زهرا پشتی رو پرت کرد سمتم‌و گفت: خب تا صبح بیدار بودم خوابم‌نبرد بعدشم زهرا دلشم بخواد اون علیه که بدبخت شده وقتمو صرف کل کل باهاش نکردم و حولم رو برداشتم و رفتم‌حموم. خیلی از عکس و مکس و رقص و اینا خوشم‌نمی اومد اما روز عروسی بود... ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
با اذیت کردن و کنایه های ستاره عروسی امشب هم گذشت. دوباره از دست فامیلا در رفتیم و اومدیم‌خونه خودمون. قرار بود فردا با کمک چند تا از دختر های فامیل جهزیم رو بچینم. لباسم رو عوض کردم و آرایشی ملیحی هم‌که‌کرده بودم پاک‌کردم. خسته رفتم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. اطراف برام‌مبهم بود؛ با نوازش‌ کردن علی لای چشمام رو باز کردم و سرگردوندم. صدای علی تو سرم پیچید: عزیزم‌اذان رو گفت بلند نمیشی نماز بخونیم؟ خواستم‌بلند شم‌که سرم تیر کشید. آخی گفتم که علی نگران پرسید: چی شد یهو؟ آروم لب زدم: سرم.. درمیکنه علی رفت و با قرص برگشت. یه قرص خوردم و چند دقیقه بعد بلند شدم وضو گرفتم‌و نمازم‌رو خوندم. بعد نماز رو تخت دراز کشیدم که علی اومد و کنارم‌و گفت: حالت بهتره؟ چرا یهو اینطوری شدی؟ سر تکون دادم و گفتم: دیشب درست خوابم‌نبرد صبحم زود بلند شدم بعدشم که یه سره بیرون بودیم دیگه از شدت خستگی سردرد گرفتم با کمی‌تامل گفتم: علی! اگه تو نبودی منی هم نبود پس‌لطفت باش تا منم‌باشم چشمام‌رو بستم و گفتم: خیلی دوست دارم علی به خودش فشارم داد و گفت: منم‌همینطور خانومم وقتی خانومم خطابم‌کرد، نور امیدی توی دلم روشن شد و لبخند زدم. قرصی که خوردم تاثیر خودش رو گذشته بود و به خواب فرو رفته بودم. صبح با صداز باز و بسته شدن‌در کابینت ها لای چشم‌هام‌رو باز کردم. رفتم‌بیرون‌که‌دیدم‌علی داره تو کابینت دنبال چیزی می‌گرده. علی‌که متوجه‌حضورم‌نشده بود با صدام به طرفم‌برگشت: دنبال چی‌می‌گردی؟ _عه سلام‌ببخشید بیدار شدی ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
واقعا باورم‌نمیشه انگار همه منتظر بودن من‌بگم‌ترک کنین