eitaa logo
< ماه سرخ >
156 دنبال‌کننده
293 عکس
290 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
. [ پارت چهل و یکم ] رامین: دونه به دونه تک تک افراد خونه سمتش رفتن و اونو به آغوش کشیدن. سرش بانداژ بود و چند زخم کوچیک روی صورتش خودنمایی میکرد که معلوم بود به جای مانده از تصادف بودن. رنگش زرد نبود ولی معمولی هم نبود. وقتی که محمد سمتش رفت تا اونو به آغوش بکشه بدنم خود به خود منقبض شد. با خودم گفتم پسش میزنه. ولی اینطور نشد. اونو صمیمانه فشرد! حالا نوبت من بود. منی که هنوز خشکم زده بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم. یا حتی کلمه ای رو به زبون بیارم. از بغل محمد که دراومد،چند لحظه روبروی من قرار گرفت و توی چشمام نگاه کرد. حالا که لنز مشکیش نبود میتونستم بگم این چشم هارو میشناسم. بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد و سمت خاله ای که داشت اشک شوق می‌ریخت حرکت کرد. من تنها کسی بودم که اینو به آغوش نکشید و تنها کسی که واقعا به این آغوش نیاز داشت. اونو صمیمانه و محتاط بغل گرفت و گفت _ببخشید مامان! من برگشتم پیشت... _____________ نزدیک یک ساعت از زمانی که ساحل اومده بود می‌گذشت. حتی به عمو هم زنگ زدیم و اون رو هم خبر کردیم. اما یه چیزی رو من متوجه نمیشدم.. *ساحل جان عمه. ما دیگه بریم. خداروشکر که سلامتی. _بفرمایید. لطف کردید تشریف آوردین. سر فرصت براتون توضیح میدم چی شد. *من که با تو این حرفارو ندارم عروس گلم! منتظر حرفات هستیم! حالم از شنیدن این حرف بهم می‌خورد. عروس گلم! آخرش محبوب خانم و خانواده ی دوست داشتنیش اینجارو به مقصد خونشون ترک کردن. روی مبل نشستم. تازه زبونم باز شد. +چرا الان اینجایی؟ ساحل که داشت پتوی روی خاله رو مرتب میکرد ، روبروی من روی مبل جا گرفت و دستاشو توی هم قفل کرد. _نباید باشم؟؟ +منظورم این نبود. میخوام بدونم چرا اینهمه وقت که دنبالت گشتیم نتونستیم چیزی پیدا کنیم و الان تو ... اینجایی! مامانم با ظرف میوه سمت ما اومد و کنار ما نشست. *راست میگه خاله جان! خدا شاهده این بچه از لحظه اول داشت در به در دنبالت می‌گشت اما اثری ازت نبود. ساحل یه نگاه سرد بهم انداخت و روبه مامانم‌گفت _بله شنیدم از فداکاری های رامین. و این یهویی پلیس شدنش. نزاشتم بحث ادامه پیدا کنه. چون آخرش مشخص بود. خودم بحثو عوض کردم +پرونده چجوری حل شد؟ کی و چرا تورو دزدیده بودن؟ حکمشون چیه. ساحل در حالی که با خونسردی میوه پوست می‌کند گفت _چیزی حل نشده! https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت چهل و دوم ] رامین : مردمک چشمام تنگ شد. +یعنی چی؟ پس تو.. پرید تو حرفم. _من از دست سارقین فرار کردم. بعدم خودمو رسوندم اداره پلیس و هرچی بود و نبودو بهشون توضیح دادم. چیزی حل نشده، کسی گرفته نشده، فقط من برگشتم خونه! مغزم سوت کشید. *ساحل جونم. فدات بشم من. چجوری فرار کردی؟ _به سختی خاله! ولی می ارزید. هضم این حرفا برای من که یه پلیس بودم سخته. چجوری فرار کرده از دست همین افرادی؟ افرادی که ما حتی نتونستیم وجودشون رو بفهمیم. این پرونده داشت حل میشد. چیزای جدیدی فهمیده بودم که واقعا میشد گفت محرمانه بودن. ولی ساحل اینقدر راحت ازشون میگذره و میگه فرار کردم و به فرار کردن می ارزید؟ +چجوری فرار کردی؟ باور نمیکنم تونسته باشی از دست همچین افرادی فرار کنی! مامانم خواست چیزی بگه که بیخیال شد و با ببخشید کوتاهی به بهونه غذا مارو تنها گذاشت. _مگه تو میدونی چه افرادی بودن؟" +افرادی که بتونن اینجوری کارو تمیز دربیارن انقد هم احمق نیستن که تورو اینجوری از دست بدن. ساحل نیشخندی زد. _پس واقعا پلیس هستی! زد تو خال! پس دنبال همین نتیجه بود. _وقتی از مسئول پرونده شنیدم تو، به عنوان پلیس دنبالم میگشتی ، متعجب شدم. میدونی بیشتر از چی تعجب کردم؟؟. کلافه با انگشتام بازی کردم. _از اینکه گفت تو ستوانی! حرفی نداشتم بزنم . خنده ی عصبی سر داد. _و چون ۶ ساله ایران نیستی و نمیتونی توی این چند ماهی که برگشتی به همچین پستی برسی ... یعنی تو قبل از رفتنت هم پلیس بودی!! ابروهام بالا پرید. درسته که میدونستم باهوشه و زیرک. ولی انتظار انقدر هوش و ذکاوت رو نداشتم. از جاش بلند شد و سمت در اتاقش پیش رفت که گفتم +پرونده رو پیگیری میکنم. نگران ادم ربا ها نباش! _نیستم. و اینکه دیگه پرونده ای وجود نداره. گمشده پیدا شد و پرونده هم مقتومه اعلام شد. اینبار دیگه واقعا شاکی و متعجب شدم. سرم پر شد از سوال.. سرجام وایسادم. +یعنی چی؟ چرا همچین کاری کردی؟ اگه دوباره بیان سراغت چی؟؟؟ اونا یه باند بزرگن ساحل! امنیتت چی؟ _تو نگران من نباش. تا خواستم ادامه بدم انگشتشو به نشانه سکوت جلوی دهانش گذاشت . _فعلا هیچی نشنوم . حالم خوب نیست. خستم. بعدا جر و بحث میکنیم. حتی خودمون هم میدونستیم که ما باهم حرف نمیزنیم. بلکه جر و بحث میکنیم. سمت اتاق پیشی گرفت و خواست درشو باز کنه که سمتش رفتم. برگشت و چهره ی تلبکار به خودش گرفت _گفتم میخوام استرا...... به آغوش کشیدمش! چه آرامشی داشت وقتی میدونستم حالش خوبه، وقتی کنارم سالم و سلامت بود.. وقتی تو آغوشم نفس می‌کشید. من این آغوشو ۶ سال تمام نداشتم. توی تموم این ۶ سال دلم یه همچین آرامشی میخواست که خودمم خوب میدونستم پیدا کردنش فقط تو بغل اون ممکنه درسته از دستش شاکی بودم. درسته نگران پرونده و اون افراد بودم. ولی نمیتونم مهم بودن حالش رو فراموش کنم. جر و بحث داشتیم ولی مهم تر از هرچیزی اون و سلامتیش بود. خیلی خوشحال بودم که حالش خوب بود. در حالی که اون غرق در تعجب بود و توی شُک ، زمزمه وار توی گوشش گفتم +خوشحالم که حالت خوبه! از بغلش بیرون اومدم و جلوش قرار گرفتم‌ +اگه خدایی نکرده سرت درد گرفت یا بخاطر اون تصادف مشکلی برای سلامتیت پیش اومد، حتما بهم بگو! البته امیدوارم این اتفاقا نیوفته. حالا هم برو استراحت کن و بیشتر از همیشه مواظب خودت و بدنت باش تا آسیب نبینی. در حالی که هنوز منگ و متعجب به من خیره شده بود نسبت به حرف آخرم موضع گرفت و اخم کرد _من بچه نیستم که آسیب ببینم! بعدم سمت اتاقش رفت و داخل شد. لبخندی زدم. از ته دل!! نه انگار هنوز ، اون ساحل داره نفس میکشه. انگاری هنوز ساحل قدیمی وجود داره. انگاری هنوز دارمش! https://eitaa.com/atefehdard
347.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گشته ام در جهان و آخر کار ، دلبری برگزیدم که مپرس" https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر نظرتون؟
دوست داشتمممممم داره جالب میشه 🥹🔥 ______ فدات شم. داره جالب میشه؟ مگه تا الان جالب نبود؟😐😁 https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
دوست داشتمممممم داره جالب میشه 🥹🔥 ______ فدات شم. داره جالب میشه؟ مگه تا الان جالب نبود؟😐😁 https:/
چرا جالب بود، منظورم اینکه داره هیجاانی تر میشه دلم میخواد زود به زود بخونم😂 تند تند پارت بزار❤️ ____ چشم. فعلا که روزی ۲ تارو داریم. لذت ببرین.🤍
امشب ناشناس داریم. نزدیک ۱۱✋😄