eitaa logo
آوای دل
205 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
715 ویدیو
13 فایل
بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم مستیم اگر ساکن میخانه نباشیم سرگشتۀ محضیم و در این وادیِ حیرت عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم
مشاهده در ایتا
دانلود
از چشمِ تو آرامشِ گیلان می‌آید گویا که بویِ چایِ لاهیجان می‌آید شب‌ها که درگیر توام این گونه‌هایم خیس است و از هر چشم من باران می‌آید دنیا فقط تکرار کرده بازی‌اش را دارد صدای رعشه‌ی دوران می‌آید با هر قلم از غم نوشتم، شعر پاشید اما غزل با لهجه‌ی هجران می‌آید از فکرهای بیخودی از ترس رفتنّ بر چال هر دو گونه ام باران می‌آید ترس نبودت برده خواب و هوش من را هی دائم از من بوی الرحمن می‌آید وقتی بیایی خوبِ من در منزلِ من قطعا صدای عشق با قرآن می‌آید
چیست در فلسفه ی عشق ڪه دور از درک است؟ یک نظر دیدن و یک عمر به فڪرش بودن 🌾🌸🌾
زیارت‌نامه می‌خواندم دلم پر زد برای تو برای مرقد و صحن و سرای با صفای تو خیالش سخت می‌چسبد! چه تصویری! چه رویایی! قدم‌ها می‌زنم در جای‌جای سامرای تو برای جنت‌الاعلی چه دست و پا زدم بی‌خود! مگر کم دارد از جنت، سرای دلگشای تو؟! برای سوی چشمم یک طبیبی گفت باید که به چشمم سرمه ریزم از غبار خاک پای تو مفاتیح الجنان‌ هم با زیارت جامعه زیباست! مگر بهتر از این هم هست آقاجان! عطای تو؟ کرامت، خلق و خوی خاندان احمد است آری نشستم بر سر این سفره‌ی بی‌انتهای تو جهان سرتاسر از نیرنگِ رنگارنگ غفلت‌هاست خدا را شکر! در بالای سر دارم ولای تو! دعایم کن که خالی هست دستانم! دعایم کن!! گره وا می‌کند حتما خدا هم با دعای تو
.ــــــــــ🍃🌸🌷🌸🍃ـــــــــ. عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند.. ! بی آنکه بخواهی، می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی !... 🌾🌸🌾
در دل او درد ما از ناله تاثیری نکرد برد مرغی نامه‌ی ما را که بال و پر نداشت
‏نیم‌عطری از گریبانش بدین روزم نشاند آه اگر زان پیرهن بویی به‌ سامان بشنوم! 🌾🌸🌾
رفته بودم نزدِ پیری چاره ی هجران کنم تا به لب آورد صادِ صبر را برخاستم..
منم آن شاعر درمانده ی خودڪار به دست ڪه نداند به چه تشبیه ڪند دردش را... 🌾🌸🌾
چــاے گیجی وسط ڪافه ے دنیا بودم! قند لبخند تــو پیش همه محبوبم کرد دور ڪردند تـو را تا ڪه مرا سرد ڪنند تلخی بیڪسی ام قهوه ے مرغوبم ڪرد 🌾🌸🌾
تلخ کنی تلخ شوم، لطف کنی لطف شوم با تو خوش است ای صنم، لب شکر خوش ذقنم
زندگی بی عشق گر باشد؛ لبی بی‌خنده است بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست
گرچه او هرگز نمی‌گیرد زِ حال ما خبر درد او هرشب خبر گیرد زِ سر تا پای ما