مخاطب این وصایا و سفارشات مولا،ماییم.
همه ما و تک تک ما.
مگر نه این است که پیامبر(ص) فرمود:
" انا و علی ابوا هذه الامه"
من و علی پدران این امتیم.
پس این وصیت نامه سفارشات یک پدر است
به تمامی فرزندانش اعم از پسر و دختر کوچک
و بزرگ در تمام طول تاریخ و در همه وسعت گیتی.
آن هم نه یک پدر معمولی و متعارف.پدری که به راه های آسمان آشناتر است تا مسیرهای زمین، پدری که هزار کتاب از کتب انبیاء در دستهای اوست، پدری که از ازل ناظر بر خلقت بشر بوده است و انسان را از خودش بهتر میشناسد، پدری که معلم همه انبیاء بوده است و مراد و اسوه همه اولیاء، پدری که به دلیل معصومیت آسمانی، نقص و خلل و خطا و اشتباه در کلام رفتارش، راه ندارد.🕊
•سیدمهدیشجاعی
°• @avinist •°
مسلمانی یک جاده نیست که بیفتی در آن وبروی.
مسلمانی یک حیثیت است یک راه و روش است. یک جهان است. آدابش را اگر رعایت کنی، قدمت پر برکت میشود. کلامت هدایت میشود. لبخندت انرژی زا،نگاهت، صدقه دادنت، خوابیدنت، نشستنت... همه هادی دیگران میشود آبرو بخر برای دین ،خدا نه آبرو ببر با عملکرد بد!
📚 #پدر• نرجس شکوریان فرد
°• @avinist •°
#سلام_امام_زمانم 💖
🍃چه شودکه نازنینا،رُخ خود به من نمائی
به تبسّمی،نگاهی،گرهی ز دل گشائی...
🍃به کدام واژه جویم،صفت لطیف عشقت
که تو پاک تر از آنی که درون واژه آئی...
✦السّلامُ عَلَیْڪَ یا صاحِبَ الزَّانِ
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا شَریڪَ الْقُرْآنِ ،
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ
°• @avinist •°
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوش است صوت قرآن
ز تو دلربا شنیدن، به رُخَت
نظارهکردن، سخن خدا شنیدن😔
#امام_زمان🌱
#استاد_رائفی_پور
°• @avinist •°
هر روز هم که علی (ع) را میدید باز دلتنگش
میشد. محمدِ مصطفی (ص) را میگویم.
حالا سه روز بود که علی (ع) را فرستاده بود
برای جنگ، و خبری از او نداشت. فرمود:
- هرکس از علی برایم خبری بیاورد،
یک حاجتش را برآورده میکنم.
سلمان برگ برنده داشت. خبر سلامتی را
خدمت رسول خدا (ص) داد حالا نوبتش
بود که درخواستش را بگوید.
سلمان زیرک بود رفت سراغ خود علی(ع)
و پرسید از پیامبر چه بخواهم؟
نزد پیامبر (ص) که برگشت درخواستش
این بود - سرّ و راز شب معراج را برایم بگویید.
پیامبر، سلمان را راهی قبرستان یهودیها کرد
تا ذکری را که یادش داده بود، بگوید و مردهای
زنده شود. قبرستان ساکت و مرموز بود سلمان
ذکر را گفت. قبری باز شد و مردی بیرون آمد.
سلمان مرد را نگاه میکرد. میدانست که مرد
خودش میداند باید چه بگوید. مرد ناراحت نبود.
آرام بود گفت: - من در خانواده ای یهودی به دنیا
آمدم. یهودی بودم و با همین دین هم مُردم.
اما الآن در برزخ از آتش در امانم.
سلمان شگفت زده پرسید - چرا؟ مرد گفت:
- من علی را دوست داشتم دوست داشتم
صورتش را نگاه کنم. کار هر روزم این بود
که بایستم کنار کوچه، در مسیر رفت و آمد علی.
در همان چند لحظه رد شدنش ببینمش..
📚 #پدر• نرجس شکوریان فرد
°• @avinist •°