⭕️ روحانی داره منقرضمون میکنه!
#آدم_انتخاب_کنم
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
🌷 تفاوت در سادگی است
حضرت آیتالله خامنهای
🌱بگذارند ازدواج برای دختر مسلمان، مثل ازدواج فاطمهی زهرا (س) باشد.
🌱 ازدواجی با پیوند عشقی الهی و جوششی بینظیر میان زن و مرد مؤمن، و همسری به معنای واقعی بین دو عنصر الهی و شریف، اما بیگانه از همهی تشریفات و زر و زیورهای پوچ و بیمحتوا.
۱۳۶۸/۱۰/۲۶
#ازدواج
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
🦋 ۸ روز تا عرفه 🦋
🌼امروز به نیت
❣شهید محمدحسین باقری❣
قرائت
☘ زیارت عاشورا ☘
✨ان شاءالله عمل گفته شده را انجام دهیم تا شفاعت شهید شامل حالمان شود✨
#الهی_عاقبتمون_ختم_به_شهادت
🍃 امام صادق فرمود: هر کس شادمان می گردد از اینکه از یاران حضرت مهدی علیه السلام باشد، باید منتظر باشد و به پرهیزکاری و اخلاق نیکو رفتار نماید و او منتظر [واقعی ] است.
غیبت نعمانی، ص ۲۰۰
🍃همچنین ایشان فرمودند: به یقین برای صاحب این امر غیبتی است، پس بنده خدا باید تقوای الهی پیشه کند و به دینش چنگ زند.
۲- کافی ج۲ باب فی الغیبه ص۱۳۲
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#سلام_امام_مهربانم
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
هدایت شده از 🌼 عکسنوشته مهدوی 🌼
با آه و ناله باید گفت او...
🍃 «أمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَش یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلیلًا ما تَذَکَّرُونَ»*
سوره نمل آیه 62
امام باقر فرمود:
«و او (مهدی) همان مضطری است که خداوند میفرماید: "امن یجیب المضطر..." (این آیه) درباره او و برای او نازل شده است.
الغیبه،ص182،باب 10،ح 30
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🍃 @AXNEVESHTEMAHDAVI
استاد مصطفی امینی خواه35_se_daghighe_dar_ghiamat_aminikhaah.ir.mp3
زمان:
حجم:
10.96M
#شرح_کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
قسمت 5⃣3⃣
"تجربه نزدیک به مرگ جانباز مدافع حرم"
* چرا به کسی که مسئولیت میگیرد، تبریک بگوییم؟؟!!
* معروف امیرالمومنین علی علیه السلام است و منکر دشمن اوست
* فشار قلب منجر به فشار قبر میشود
* نهجالبلاغه کتاب انسانساز است
* مدیریت از بالا، اشکال مدیریت
* ویژگی خوارج، نگاه جزئینگر
* با بحث معاد، قدرت فهم و ادراک خودمان را بالا ببریم
* ماجرای امیرالمومنین علی علیه السلام و اشعث در نامه ۵ نهجالبلاغه
* در جریان حضرت موسی و ساحرها، ترس حضرت از چه بود؟
#استاد_امینی_خواه
@audio_ketab
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
شوخی گرفتید!
اصلا شوخی نیست، مسئولید.
مسئولیت درخواست و تشکیل زندگی به شما واگذار شده و این مسئولیت به قدری با اهمیت است که هر کس به فکر انجام آن نباشد ، نمی تواند ادعای مسلمانی بکند!
یک کلام با شما
اگر جامعه ی دختران ما در باتلاق مد و آرایش و عملهای زیبایی و ... افتاده، شما مسئولید.
شما که به جای یادگیری حرفه و تخصص به خوشی و سرگرمی های زودگذر مشغولید، شمایی که هزار تا دلیل غیر موجه برای فرار از مسئولیت می آورید، شما مسئولید.
به این مساله فکر کنید: خداوند همه ی مخلوقاتش را جفت آفریده و شما باید جفت خودتان را پیدا کنید.
همسر شما منتظر شماست.
با هم بهتر می توانید از این دنیا توشه بردارید.
#ازدواج_به_وقت
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
بسم الله الرحمن الرحیم
من زندهام
قسمت شصت و نهم
پشت هم ذکر می گفت و صدام را نفرین می کرد. با فشار کم دست هایم بر روی شکمش، جلوی شدت خونریزی را گرفته بودم. پایین مانتو و مقنعه ام به خون این برادر تکاور آغشته شده بود.
مستاصل شده بودم. چند متر آن طرف تر یکی از منازل شرکت حفاری فاستر میلر را دیدم که درش باز بود. به خواهر بهرامی گفتم:
می خوام برم داخل این خونه. شاید بتونم پارچه ی تمیز یا وسایل ضدعفونی پیدا کنم و زخم رو ببندم.
خواهر بهرامی گفت: خطرناکه. ممکنه نیروهای عراقی آنجا مستقر شده باشند.
برگشتم و به گودالی که برادران در آن اسیر بودند نگاه کردم. هنوز همه ی چشم ها با نگرانی به ما خیره بودند. به پشتوانه ی غیرت آنها احساس امنیت کردم. بلند شدم که داخل خانه بروم؛ اما برادر میر ظفر جویان چیزی زمزمه کرد. صدایش آرام شده بود. به سختی متوجه شدم که میگوید: جایی نرید، اینجا امنیت نداره.
از اینکه تکاوری با تنی مجروح به خاک افتاده بود و هنوز غیرت و مردانگی در صدایش موج می زد، احساس غرور می کردم و برای زنده بودنش بیشتر به دست و پا افتادم.
دست های خونیم را به سرباز عراقی که بالای سرمان ایستاده بود، نشان دادم و به او فهماندم که می خواهم دستهایم را بشویم. اجازه داد. داخل خانه رفتم. در آستانه در، روی یک چوب لباسی حوله ی بزرگ سفیدی دیدم. بی آن که جلوتر بروم سریع حوله را کشیدم و برگشتم.
سرباز فهمیده بود که شستشوی دست بهانه است. اما نمیدانم ذاتش خوب بود یا تحت تأثیر قرار گرفته بود. اصلا به روی خودش نیاورد. سرباز عراقی را نمی دیدیم، فقط لوله تفنگش بود که به تناسب جابه جایی ما جابه جا می شد.
حوله را به سختی دور شکمش پیچیدیم. آنقدر خون از دست داده بود که بدنش شل و سنگین و لب و دهانش خشک شده بود و آب طلب میکرد.
خواهر بهرامی به سرباز گفت: مای، مای ( آب،آب)
میر ظفرجویان دوباره گفت: از اینها چیزی طلب نکنید. اینها کثیف هستند.
ته قمقمه هنوز کمی آب مانده بود. آن را دور لب و دهانش ریختم.
پرسیدم: سید بچه داری؟ با تکان سر گفت: بله. مثل اینکه دلش می خواست از بچه اش حرف بزند، گفت:اسمش سمیه است.
اشکی به آرامی از گوشه چشمش سر خورد. از خودم بدم آمد. من که نتوانسته بودم جلوی خونریزی اش را بگیرم، دیگر چرا او را به یاد دخترش انداختم.
چشمهایش را به سختی باز نگه داشته بود. جمله ای که به سختی ادا کرد این بود: به دخترم سمیه بگویید پدرت با چشمان باز شهید شد و به آرزویش رسید.
قلبم از شنیدن این جملات آتش گرفته بود. در همین حین صدای چند هواپیما سکوت منطقه را درهم شکست. برادران اسیری که در گودال بودند خوشحال شدند. فکر میکردند هواپیماهای خودی اند که برای آزاد کردن ما آمدهاند.
گفتم سید، تو تکاوری، همه منتظر تو هستند، اینجا که عراق نیست، اینجا خاک ایران است. تا چند ساعت دیگر نیروهای خودی می آیند و همه ما آزاد می شویم و بر می گردیم و خبر پیروزی را خودت به سمیه و مادرش میدهی.
دوباره گفت: لعنت بر صدام...
پایان قسمت شصت و نهم
#نهضت_کتابخوانی
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB