آیت بین/ حکمت و استراتژی برای همه (کودک، نوجوان، جوان و..) / تفقه تفریحی
تقابل نورونار قسمت اول :یک انتخاب شخصیت ها : ۱ـ کامیار(تداعی گر یارِ کام و آرزو؛ کسی که محرک اصلی
قسمت اول :یک انتخاب
باد پاییزی برگهای خشک پیادهرو را زیر پای دوقلوها میغلتاند، اما هیچکدام حواسشان به خنکای عصرگاهی نبود. شانزده سالگی برای بردیا و کامیار سنی بود که انگار خون در رگهایشان تندتر میدوید؛ هر دو قدی کشیده، بازوانی ورزیده و انرژی پایانناپذیری داشتند که از در و دیوار بالا میرفت. با این حال، پشت آن چشمهای قهوهای که مو نمیزد، دو جهان کاملاً متفاوت نبض میزد.
کامیار گوشیاش را جلوی صورت بردیا گرفت. صفحه پر بود از نورهای نئونی قرمز، فنسهای فلزی قفس، و مبارزی که با صورتی خونین و فریادی سرکش، کمربند طلایی را روی هوا تکان میداد. موسیقی هیپهاپ تند و هیاهوی تماشاگرانی که دیوانهوار به فنس میکوبیدند، از بلندگوی گوشی بیرون میریخت.
«نگاه کن بردیا! این یعنی زندگی واقعی. نه ترسی، نه تعارفی. قهرمان اونیه که حریفش رو از پا دربیاره و دنیا براش کف بزنه. عصر ثبتنام آکادمی مبارزات ترکیبی و مشتزنی قفسیه. مربیشون توی اینترنت غوغا کرده؛ قول داده هر کی شش ماه دووم بیاره، برای مسابقات استانی و قراردادهای تجاری آمادهش میکنه. باید بیای، استعداد ما حیف میشه اگه اینجا بمونیم!»
بردیا لبخند آرامی زد و به گوشی نگاه کرد. تپش مشتها و خشم چشمهای مبارز در قاب تصویر، به جای هیجان، حس ناآرامی عجیبی به دلش میانداخت. او دست برادرش را آرام پایین آورد و به انتهای همان کوچه اشاره کرد؛ جایی که یک در چوبی کوتاه و گنبدی آجری با شیشههای رنگی در قاب غروب نشسته بود. بوی گلاب و صدای ضعیف زنگی که مثل طنین ناقوسِ صلح به گوش میرسید، از لای درزهای در به کوچه میتراوید.
«کامیار ، آقا توفیق، رفیق قدیمی بابابزرگ، امروز توی زورخانه منتظرمونه. گفته درِ گود به روی هر دو تامون بازه. شنیدم اونجا اول یادت میدن چطور سرت رو خم کنی و بعد چطور میلهای سنگین رو بالای سر ببری. قدرت واقعی مگه این نیست که اول خودت رو مهار کنی؟»
کامیار پوزخندی زد و دستش را روی سر کشید: «زورخانه؟ اونجا مال صد سال پیشه بردیا! اون چرخشها و شعرهای قدیمی به چه درد دنیای امروز میخوره؟ توی خیابون یا توی زندگی، اگه نزنی، میزننت. دنیا میدان جنگه، نه جای پند و اندرز. من قدرتی رو میخوام که بقیه ازش حساب ببرن، نه اینکه برم توی یه گودال خاکساری کنم!»
بردیا مکثی کرد. نگاهش میان چشمهای برّاق و مغرور کامیار و درگاه کوتاه زورخانه چرخید. یک دوراهی ساده به نظر میرسید، اما هر دو در عمق دلشان حس میکردند این انتخاب، چیزی فراتر از انتخاب یک باشگاه ورزشی است؛ انتخابی بود برای ساختن آدمی که قرار بود در آینده باشند.
کامیار بدون آنکه منتظر پاسخ بماند، بند کولهپشتیاش را محکم کرد، رویش را برگرداند و با گامهایی سریع و شتابزده، به سمت باشگاه پر سر و صدای انتهای بلوار دوید؛ جایی که صدای کوبیده شدن دستکشها به کیسهبوکسهای چرمی و فریاد مربیان در هم آمیخته بود.
بردیا چند لحظه به رفتن برادرش خیره ماند. سپس چرخید و به سمت در چوبی رفت. دستش را روی کلون فلزی و خنک در گذاشت. سرش را خم کرد تا از درگاه کوتاه زورخانه عبور کند؛ درگاهی که بیکلام به هر کس یادآوری میکرد پیش از آنکه بازویت بزرگ شود، باید کبرت کوچک شود.
صدای پرطنین مرشد همراه با ضرب گرم تنبک در فضای خنک و آکنده از عطر اسپند پیچید:«به نام خداوند جان و خرد...»
دو برادر، در یک ساعت و در یک محله، وارد دو دنیای متضاد شدند؛ یکی در آستانه نبردی برای درهم شکستن دیگران، و دیگری در آغاز راهی برای رام کردن خویشتن.
✍️بانو پروینیان / اندیشکده رؤیت
🦋 کانال آیت بین
splus.ir/AyatBin
eitaa.com/AyatBin
کانال برتربین | اندیشکده رؤیت 👇
splus.ir/Bartarbin
eitaa.com/Bartarbin
امروز در دومین جلسه، آیت پروانه گفته شد و بچه ها نیز داستان مراحل رشد پروانه را خواندند
آموزگار: بانو ایزدی
مکان اصلی: مشهد- خواجه ربیع ۲۹/۳
دارالقرآن
زمان: شنبه 9 آبان 1405
شنبه ها ساعت 13-14 هر هفته
اندیشکده رؤیت مشهد
🦋 کانال آیت بین
splus.ir/AyatBin
eitaa.com/AyatBin
کانال برتربین | اندیشکده رؤیت 👇
splus.ir/Bartarbin
eitaa.com/Bartarbin