eitaa logo
آیت بین/ حکمت و استراتژی برای همه (کودک، نوجوان، جوان و..) / تفقه تفریحی
2.1هزار دنبال‌کننده
294 عکس
306 ویدیو
13 فایل
باقری هستم مدیر اندیشکده رؤیت @Bartarbin پیام به مدیر @Andishkadeh_rowyat
مشاهده در ایتا
دانلود
آیت بین/ حکمت و استراتژی برای همه (کودک، نوجوان، جوان و..) / تفقه تفریحی
این قسمت :دستگیری از ناتوان سرمای  گزنده دی ماه هنوز در کوچه‌پس‌کوچه‌های باریک محله جا خوش کرده بود
بردیا شال‌گردن پشمی را دور گردن می‌پیچید، کتانی‌هایش را در راهرو بی‌صدا به پا می‌کرد و به دل مه سرد صبحگاهی می‌زد. مقصدش   ابتدای کوچه شیب‌دار «سراب» بود؛ جایی که آسفالت کهنه و پر از چاله‌اش به خیابان اصلی می‌رسید. ماجرا از دو هفته پیش شروع شده بود. یک روز صبح، وقتی بردیا برای تمرین نرم‌دوی از خانه بیرون زد، مش‌قاسم را دید. پیرمرد دوره‌گردی با قدی خمیده و محاسن سپید که سالها  بود با گاری چوبی و سنگینش—پر از لبو و باقالی داغ یا میوه‌های فصل—روزی حلالش را به خانه می‌برد. آن روز، پای مش‌قاسم روی تکه یخی لغزیده بود و گاری زنگ‌زده و پر از بار چغندر و چوب، روی شیب سنگین پس می‌رفت. پیرمرد با دست‌های لاغر و رگ‌های برآمده‌اش، دسته‌های چوبی را دودستی گرفته بود ؛ قفسه سینه‌اش به شماره افتاده بود و توانِ بالا کشیدن بار از این سربالایی نفس‌گیر را نداشت. بردیا در گود یاد گرفته بود که بازوی ستبر و شانه ستبر، بار است نه افتخار؛ باری که اگر زیر بار دیگران نرود، وزر و وبال است. مرشدتوفیق همیشه در هنگام کباده کشیدن می‌خواند: *«گر بر سر نفس خود امیری، مردی... بر دست فتاده گر بگیری، مردی.»* از همان روز، قرار نانوشته‌ای میان بردیا و سحرگاهِ کوچه سراب شکل گرفت. صبح‌ها، درست رأس ساعت شش و ده دقیقه، صدای قیژقیژ چرخ‌های آهنی گاری روی سنگ‌ریزه‌ها بلند می‌شد. مش‌قاسم هنوز به میانه شیب تند نرسیده بود که دست‌هایی نیرومند، چوب‌های کناری و الوار سنگین زیرین گاری را بالا می‌داد. «یا علی، مش‌قاسم! سلام ...» پیرمرد سرش را برمی‌گرداند. صورت گل‌انداخته بردیا را می‌دید که بخار نفس‌هایش در هوا حلقه می‌زد و لبخند گرمی گوشه لبش نشسته بود. پیرمرد هر بار شرمنده می‌گفت: «آقا بردیا... فدای قد و بالات پسرم. باز زحمت دادی به خودت؟ من خودم یواش‌یواش می‌بردم، تو سرما نخوری ...» اما بردیا اجازه نمی‌داد تعارف تمام شود. کمر خم می‌کرد، ستون عضلات پا و  سینه‌اش را سپر گاری می‌ساخت. تمرینات هرروزه میل‌گیری سنگین و سنگ گرفتن روی تخته، حالا خود را نشان می‌دادند؛ زوری که به جای فرود آمدن بر صورت انسانی دیگر، زیر چرخ‌های سنگین معیشت یک پیرمرد قرار می‌گرفت. گاری که برای دست‌های لرزان مش‌قاسم مثل کوهی از آهن بود، با نیروی بازوی بردیا نرم و روان سربالایی را پشت سر می‌گذاشت. تا سر پیچ خیابان اصلی، کار تمام بود، به سمت خانه بازمی‌گشت. او حتی یک کلمه از این بیداری‌های سحرگاهی به هیچ‌کس—حتی کامیار—نگفته بود. تا اینکه یکروز جمعه‌،  کامیار  زودتر از خواب بیدار شد تا برای جلسه وزن‌کشی باشگاه  آماده شود. وقتی دید جای بردیا خالی است  از سر کنجکاوی به  دنبال بردیا بیرون رفت .باران دیشب روی زمین یخ بسته بود. کامیار قدمهایش را با اختیاط برمیداشت ،در ابتدای شیب سراب، صحنه‌ای دید که پاهایش را میخکوب کرد. ✍️بانو پروینیان / اندیشکده رؤیت الإمام علي (ع) : يارَبِّ ، يارَبِّ! قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحي وَاشدُد عَلَى العَزيمَةِ جَوانِحي. امام على (ع) : پروردگارا ، پروردگارا! اندام مرا بر خدمت گزارى ات نيرومند ساز و درونم را در تصميم گيرى قوى دار 🦋 کانال آیت بین splus.ir/AyatBin eitaa.com/AyatBin کانال برتربین | اندیشکده رؤیت 👇 splus.ir/Bartarbin eitaa.com/Bartarbin
🔹عماد مغنیه و عملکردی به شیوه آیت خرچنگ یکی از مواردی که در می آموزیم این است که باید غیرقابل پیش بینی باشیم تا دشمن را از عملکردمان درچار حیرت کنیم ، همانطور که دوستان شهید مغنیه از ایشان روایت می‌کنند : 🔹همیشه میگفت : 《 باید یک شیوه و اسلوبی پیدا کنم که اسرائیلی ها توقع و انتظار آن را نداشته باشند 》 📚راز رضوان _ صفحه ۵۴ 🦋 کانال آیت بین splus.ir/AyatBin eitaa.com/AyatBin کانال برتربین | اندیشکده رؤیت 👇 splus.ir/Bartarbin eitaa.com/Bartarbin
این قسمت : «فرار از دام عجب و خودنمایی» هیاهوی بازارچه‌ی خیریه، حیاط و سالن دبیرستان را در بر گرفته بود؛ میدانی برای همدلی، تعاون و پیاده‌سازی مفاهیمی چون انفاق و برکت برای احیای کتابخانه‌ی مدرسه. با این حال، در آستانه‌ی این رویداد، دو شیوه از زیستن و دو پارادایم فکری در اتاق کوچک دو برادر دوقلو در برابر هم صف‌آرایی کرد: یکی گرفتار در مدار «نار» و دیگری جاری در ساحت «نور». ادامه داستان ...👇
کامیار در لایه‌های سطحی نفس—«صدر» و غلیان حیوانیِ «شغاف»—دست‌وپا می‌زد. برای او، ارزش انسانی نه در کرامت باطنی، بلکه در جلوه‌گری و تفاخر به مصرف تعریف می‌شد؛ همان الگوی تمدن مصرف‌زده که بر شهوتِ دیده‌شدن، شهرت‌پرستی و تولید تمایزهای طبقاتی بنا شده است. او کاپشن مارک‌دار و براقش را بر تن کرد، ساعت هوشمندی را که مدام با نورهای تند و نوتیفیکیشن‌های اضطراب‌آور چشمک می‌زد به مچ بست و گوشی آخرین مدلش را به رخ کشید. او آماده می‌شد تا به یک رویداد خیریه برود، اما با منطقِ میدان‌های رقابت تجاری و فتحِ نگاه‌ها. در سوی دیگر، بردیا ایستاده بود؛ نوجوانی که تربیت گودِ زورخانه، نفسش را از حیات غریزی به سمت آرامشِ «فؤاد» و مهار طغیان سوق داده بود. او آموخته بود که زور بازو و هر بهره‌ای از دنیا، امانتی الهی برای خدمت و گره‌گشایی است، نه هیزمی برای برافروختن آتش حقارت در دل دیگران. بردیا کاپشن کهنه و ساده‌اش را برداشت. می‌دانست در جمع مدرسه، دانش‌آموزانی از خانواده‌های دست‌تنگ و کم‌برخوردار حضور دارند؛ کسانی که نسیم ملایم یکدلی نیاز دارند، نه بادِ سوزان و تحقیرکننده‌ی اشرافیت. کامیار در آینه به قامت بردیا نگریست و با پوزخندی که از کبر ریشه می‌گرفت، گفت: «پسر، چرا این ریختی شدی؟ مگه داری می‌ری عملگی؟ اون کاپشن خارجیِ نو رو که برات فرستادن بپوش. زشته جلوی بچه‌ها با این تیپِ ساده بیای؛ باید نشان بدی کی هستی!» بردیا زیپ کاپشن ساده‌اش را بالا کشید و با طمأنینه‌ای که از سکینه سرچشمه می‌گرفت، پاسخ داد: «کامیار، بازارچه برای مسابقه‌ی برندها و فخرفروشی نیست. خیلی از بچه‌هایی که امشب میان، ماه‌هاست رختِ نو به تن ندیده‌اند. چرا باید جوری وارد شیم که حسرت و انکسار در دل کسی بنشیند؟ دارایی برای پوشاندن عیب‌ها و دستگیری است، نه برای سوزاندن دل عابران.» کامیار شانه‌ای بالا انداخت: «داشته باشیم و پنهانش کنیم؟ آدم باید جلوه کنه تا بقیه حساب کار دستشون بیاد!» بردیا گوشی ساده‌اش را در جیب گذاشت و گفت: «این آتشِ شغاف است که می‌خواهد بسوزاند و ستایش بخرد. مرشد همیشه می‌گفت پهلوانی یعنی در میان تهیدستان جوری بنشینی که هیچ‌کس سنگینیِ نداری‌اش را حس نکند. فرار از دام عجب و خودنمایی، بزرگ‌ترین جهادِ نفس است.» وقتی وارد سالن شدند، دو جریان متضاد شکل گرفت. کامیار در غرفه‌ی مرکزی و پررفت‌وآمد نشست. او کاپشن فاخرش را به رخ کشید، گوشی گران‌قیمتش را روی میز گذاشت و ساعت نورانی‌اش مدام جلب توجه می‌کرد. اما این درخششِ مادی، حاصلی جز انجماد و فاصله نداشت؛ فضایی مانند «مکاناً ضیّقا» که دیگران را پس می‌زد. بچه‌های ساده‌تر با دیدن ظاهر پرزرق‌وبرق او، شرمگینانه عقب کشیدند. سهراب که پالتوی ساییده‌اش گویای رنج معیشت بود، با دیدن ابزار تجملی کامیار، دست‌هایش را پنهان کرد و آستین‌های کهنه‌اش را پایین کشید تا فقرش دیده نشود. حضور کامیار، آتش حسرت و بیگانگی را در فضا می‌پراکند. اما بردیا بی‌درنگ کاپشنش را آویزان کرد و بدون کوچک‌ترین تظاهری، راهی غرفه‌های حاشیه‌ای و خلوت‌تر شد؛ جایی که سهراب و بچه‌های کم‌برخوردار با وسایل ساده‌شان ایستاده بودند. بردیا کلمه‌ای از دارایی‌ها، سفرها یا امکاناتش نگفت. او با چهره‌ای گشاده و تبسمی گرم، در کنار سهراب ایستاد، یاعلی گفت و شروع به بلند کردن کارتن‌های سنگین کتاب و چیدن میزها کرد. حرکاتش سرشار از تواضع و اخلاص بود؛ گویی هیچ فاصله‌ای میان او و دیگران وجود ندارد. او حضور خود را نه به عنوان «کالای تماشا»، بلکه به عنوان مجرایی برای همبستگی و تزریق امید قرار داد. کم‌کم گرمای آن اخلاص، یخ‌های خجالت را آب کرد. بچه‌ها یکی پس از دیگری با شوق و لبخند دور بردیا حلقه زدند؛ خنده‌ها جان گرفت، کارها روان شد و غرفه‌ی کوچک آن‌ها به کانون صمیمیت و همدلی تبدیل شد؛ برکتی عیان که در پی حذف هواهای نفسانی پدیدار گشته بود. کامیار از گوشه‌ی سالن به آن صحنه خیره شد. ساعت هوشمندش با نوری تیز روشن و خاموش می‌شد و کاپشن مارک‌دارش تنش را گرم نگه می‌داشت، اما سرمای سنگین انزوا و بی‌مهری بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. او در محاصره‌ی برندها و نشانه‌های برتری دنیوی‌اش تنها مانده بود، در حالی که برادرش، پیراسته از هر آلایشی، دل‌ها را روشن کرده بود. برای نخستین بار، شعله‌ی سرکش درون کامیار در برابر زلالیِ نوری که از سادگی و فتوّت می‌تابید، به لرزه افتاد. ✍پروینیان 🦋 کانال آیت بین splus.ir/AyatBin eitaa.com/AyatBin کانال برتربین | اندیشکده رؤیت 👇 splus.ir/Bartarbin eitaa.com/Bartarbin