eitaa logo
آیت بین/ حکمت و استراتژی برای همه (کودک، نوجوان، جوان و..) / تفقه تفریحی
2.1هزار دنبال‌کننده
302 عکس
321 ویدیو
13 فایل
باقری هستم مدیر اندیشکده رؤیت @Bartarbin پیام به مدیر @Andishkadeh_rowyat
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان بردیا وکامیار این قسمت :فرار از دام عجب و خودنمایی ادامه ...👇
هیاهوی بازارچه‌ی خیریه، حیاط و سالن دبیرستان را در بر گرفته بود؛ میدانی برای همدلی، تعاون و پیاده‌سازی مفاهیمی چون انفاق و برکت برای احیای کتابخانه‌ی مدرسه. با این حال، در آستانه‌ی این رویداد، دو شیوه از زیستن و دو پارادایم فکری در اتاق کوچک دو برادر دوقلو در برابر هم صف‌آرایی کرد: یکی گرفتار در مدار «نار» و دیگری جاری در ساحت «نور». کامیار در لایه‌های سطحی نفس—«صدر» و غلیان حیوانیِ «شغاف»—دست‌وپا می‌زد. برای او، ارزش انسانی نه در کرامت باطنی، بلکه در جلوه‌گری و تفاخر به مصرف تعریف می‌شد؛ همان الگوی تمدن مصرف‌زده که بر شهوتِ دیده‌شدن، شهرت‌پرستی و تولید تمایزهای طبقاتی بنا شده است. او کاپشن مارک‌دار و براقش را بر تن کرد، ساعت هوشمندی را که مدام با نورهای تند و نوتیفیکیشن‌های اضطراب‌آور چشمک می‌زد به مچ بست و گوشی آخرین مدلش را به رخ کشید. او آماده می‌شد تا به یک رویداد خیریه برود، اما با منطقِ میدان‌های رقابت تجاری و فتحِ نگاه‌ها. در سوی دیگر، بردیا ایستاده بود؛ نوجوانی که تربیت گودِ زورخانه، نفسش را از حیات غریزی به سمت آرامشِ «فؤاد» و مهار طغیان سوق داده بود. او آموخته بود که زور بازو و هر بهره‌ای از دنیا، امانتی الهی برای خدمت و گره‌گشایی است، نه هیزمی برای برافروختن آتش حقارت در دل دیگران. بردیا کاپشن کهنه و ساده‌اش را برداشت. می‌دانست در جمع مدرسه، دانش‌آموزانی از خانواده‌های دست‌تنگ و کم‌برخوردار حضور دارند؛ کسانی که نسیم ملایم یکدلی نیاز دارند، نه بادِ سوزان و تحقیرکننده‌ی اشرافیت. کامیار در آینه به قامت بردیا نگریست و با پوزخندی که از کبر ریشه می‌گرفت، گفت: «پسر، چرا این ریختی شدی؟ مگه داری می‌ری عملگی؟ اون کاپشن خارجیِ نو رو که برات فرستادن بپوش. زشته جلوی بچه‌ها با این تیپِ ساده بیای؛ باید نشان بدی کی هستی!» بردیا زیپ کاپشن ساده‌اش را بالا کشید و با طمأنینه‌ای که از سکینه سرچشمه می‌گرفت، پاسخ داد: «کامیار، بازارچه برای مسابقه‌ی برندها و فخرفروشی نیست. خیلی از بچه‌هایی که امشب میان، ماه‌هاست رختِ نو به تن ندیده‌اند. چرا باید جوری وارد شیم که حسرت و انکسار در دل کسی بنشیند؟ دارایی برای پوشاندن عیب‌ها و دستگیری است، نه برای سوزاندن دل عابران.» کامیار شانه‌ای بالا انداخت: «داشته باشیم و پنهانش کنیم؟ آدم باید جلوه کنه تا بقیه حساب کار دستشون بیاد!» بردیا گوشی ساده‌اش را در جیب گذاشت و گفت: «این آتشِ شغاف است که می‌خواهد بسوزاند و ستایش بخرد. مرشد همیشه می‌گفت پهلوانی یعنی در میان تهیدستان جوری بنشینی که هیچ‌کس سنگینیِ نداری‌اش را حس نکند. فرار از دام عجب و خودنمایی، بزرگ‌ترین جهادِ نفس است.» ادامه ....👇
وقتی وارد سالن شدند، دو جریان متضاد شکل گرفت. کامیار در غرفه‌ی مرکزی و پررفت‌وآمد نشست. او کاپشن فاخرش را به رخ کشید، گوشی گران‌قیمتش را روی میز گذاشت و ساعت نورانی‌اش مدام جلب توجه می‌کرد. اما این درخششِ مادی، حاصلی جز انجماد و فاصله نداشت؛ فضایی مانند «مکاناً ضیّقا» که دیگران را پس می‌زد. بچه‌های ساده‌تر با دیدن ظاهر پرزرق‌وبرق او، شرمگینانه عقب کشیدند. سهراب که پالتوی ساییده‌اش گویای رنج معیشت بود، با دیدن ابزار تجملی کامیار، دست‌هایش را پنهان کرد و آستین‌های کهنه‌اش را پایین کشید تا فقرش دیده نشود. حضور کامیار، آتش حسرت و بیگانگی را در فضا می‌پراکند. اما بردیا بی‌درنگ کاپشنش را آویزان کرد و بدون کوچک‌ترین تظاهری، راهی غرفه‌های حاشیه‌ای و خلوت‌تر شد؛ جایی که سهراب و بچه‌های کم‌برخوردار با وسایل ساده‌شان ایستاده بودند. بردیا کلمه‌ای از دارایی‌ها، سفرها یا امکاناتش نگفت. او با چهره‌ای گشاده و تبسمی گرم، در کنار سهراب ایستاد، یاعلی گفت و شروع به بلند کردن کارتن‌های سنگین کتاب و چیدن میزها کرد. حرکاتش سرشار از تواضع و اخلاص بود؛ گویی هیچ فاصله‌ای میان او و دیگران وجود ندارد. او حضور خود را نه به عنوان «کالای تماشا»، بلکه به عنوان مجرایی برای همبستگی و تزریق امید قرار داد. کم‌کم گرمای آن اخلاص، یخ‌های خجالت را آب کرد. بچه‌ها یکی پس از دیگری با شوق و لبخند دور بردیا حلقه زدند؛ خنده‌ها جان گرفت، کارها روان شد و غرفه‌ی کوچک آن‌ها به کانون صمیمیت و همدلی تبدیل شد؛ برکتی عیان که در پی حذف هواهای نفسانی پدیدار گشته بود. کامیار از گوشه‌ی سالن به آن صحنه خیره شد. ساعت هوشمندش با نوری تیز روشن و خاموش می‌شد و کاپشن مارک‌دارش تنش را گرم نگه می‌داشت، اما سرمای سنگین انزوا و بی‌مهری بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. او در محاصره‌ی برندها و نشانه‌های برتری دنیوی‌اش تنها مانده بود، در حالی که برادرش، پیراسته از هر آلایشی، دل‌ها را روشن کرده بود. برای نخستین بار، شعله‌ی سرکش درون کامیار در برابر زلالیِ نوری که از سادگی و فتوّت می‌تابید، به لرزه افتاد. ✍پروینیان 🦋 کانال آیت بین splus.ir/AyatBin eitaa.com/AyatBin کانال برتربین | اندیشکده رؤیت 👇 splus.ir/Bartarbin eitaa.com/Bartarbin
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم این هست در کجا موضع بگیری تا دشمن نتواند بر تو مسلط شود ...  ‌ 🦋 کانال آیت بین splus.ir/AyatBin eitaa.com/AyatBin کانال برتربین | اندیشکده رؤیت 👇 splus.ir/Bartarbin eitaa.com/Bartarbin