دیروز همه چی خوب بود تا خانم سپهر رو کرد به هممون گفت بهترین شانس زندگیم تا اینجا همین بوده که امسال کنکوری نیستم.
6 جفت چشم حسرت چرخید سمتش
هدایت شده از ego.
بچها این قولو به خودم میدم اولین روزی که دیگه از گذاشتن پاهام رو گاز نترسیدم برم بلوار چمران اینو بذارم و به همین تیکش که رسید منم باهاش اوج بگیرم.
-
دیشب که رفته بودم بوکلند یاسمن گفت یه تت بگ تو انتخاب کن واست بخرم
منم یه تت بگ انتخاب میکنم تو واسم بخر
هدیه دادن آسون شد.:>
+چند تا عکس هم واسه خودمو خودش چاپ کرده بود؛ و ذوق برای هر یه کدومشون روح داد بهم>>💞
این صدای هواپیما تو جنگ قبلی کاری کرد من از خوشحالی بیدار شم
ولی این دفعه موقع شنیدن صدای پروازای پشت سر همدیگه فقط به این نتیجه میرسم که با این رویه فقط امتحان نهایی و کنکور داره بهم نزدیک میشه.
★
این صدای هواپیما تو جنگ قبلی کاری کرد من از خوشحالی بیدار شم ولی این دفعه موقع شنیدن صدای پروازای پش
خوشحال بودم از اینکه بخواد تایمشون بیوفته عقب؟ نه ولی ناراحتم نبودم.
به هر حال هرچی زودتر تموم شه حداقل ته کاسه آرامش روانم یه چیزی برای خودم میمونه
خدایا منو ببخش و مذمتم نکن اگه دیدی ته دلم امید دارم چیزی شبیه به تولد دوباره هم وجود داشته باشه.
★
خدایا منو ببخش و مذمتم نکن اگه دیدی ته دلم امید دارم چیزی شبیه به تولد دوباره هم وجود داشته باشه.
بگو رفت ولی پرنده شد نشست کنارت.
من سوخت موتورمو فراموش کردم.
فراموش کردم چطور باید از زندگیم درخواست کنم و از تحویل دادن یک مشت اراجیف به خودم بابت هدف هایی که وصله تن من نیست خجالت میکشم، 'از خودم' خجالت میکشم'
همین هدف رو سالهاست دنبالش میگردم، اتفاقا خواب دیدم پیداش کردم ولی چطور ممکنه این تن هنوز هم بابت ندونم کاری هاش بخواد جواب پس بده و سر خودشو اینطوری کلاه بذاره؟
انقدر مشوشم من که چطور ممکنه تا این حد همه چیز علیهم باشه.؟
چرا باید بابت خونی که تو تنم در جریانه احساس عذاب وجدان کنم؟ چون نتونستم خودم راه خودمو بسازم؟ چون هیچ جای دنیا رو نگرفتم؟ چون مدام درحال جنگ با خودم و آرمان های تحقق نیافتمم؟
که تلاش کنم فقط بابت اینکه بعد ها تو آینه یه جسم تسلیم نبینم درحالی که همین حالا هم هر بار از جلوش رد میشه فریاد میزنه نمیبینی؟ من همین حالاشم از کار افتادم.
از تفحص جسم بی جونم برگشتم درحالی که با دستای خودم سنگسارش کردم.
چقدر دورم از همه و چقدر هیچ کس حتی اندازه بال مورچه پیری بلد نیست بخونتم.
کاش حداقل دستی از تو بود که روی شونه هام کشیده میشد و میگفت من هم همه این روز های تو رو تجربه کردم و تو دختر منی.