خدایا منو ببخش و مذمتم نکن اگه دیدی ته دلم امید دارم چیزی شبیه به تولد دوباره هم وجود داشته باشه.
★
خدایا منو ببخش و مذمتم نکن اگه دیدی ته دلم امید دارم چیزی شبیه به تولد دوباره هم وجود داشته باشه.
بگو رفت ولی پرنده شد نشست کنارت.
من سوخت موتورمو فراموش کردم.
فراموش کردم چطور باید از زندگیم درخواست کنم و از تحویل دادن یک مشت اراجیف به خودم بابت هدف هایی که وصله تن من نیست خجالت میکشم، 'از خودم' خجالت میکشم'
همین هدف رو سالهاست دنبالش میگردم، اتفاقا خواب دیدم پیداش کردم ولی چطور ممکنه این تن هنوز هم بابت ندونم کاری هاش بخواد جواب پس بده و سر خودشو اینطوری کلاه بذاره؟
انقدر مشوشم من که چطور ممکنه تا این حد همه چیز علیهم باشه.؟
چرا باید بابت خونی که تو تنم در جریانه احساس عذاب وجدان کنم؟ چون نتونستم خودم راه خودمو بسازم؟ چون هیچ جای دنیا رو نگرفتم؟ چون مدام درحال جنگ با خودم و آرمان های تحقق نیافتمم؟
که تلاش کنم فقط بابت اینکه بعد ها تو آینه یه جسم تسلیم نبینم درحالی که همین حالا هم هر بار از جلوش رد میشه فریاد میزنه نمیبینی؟ من همین حالاشم از کار افتادم.
از تفحص جسم بی جونم برگشتم درحالی که با دستای خودم سنگسارش کردم.
چقدر دورم از همه و چقدر هیچ کس حتی اندازه بال مورچه پیری بلد نیست بخونتم.
کاش حداقل دستی از تو بود که روی شونه هام کشیده میشد و میگفت من هم همه این روز های تو رو تجربه کردم و تو دختر منی.
منو از این بحران دور کن
بذار هیجان های زندگیم با خودم که خالقشونم کج نیوفتن.
بذار از لذت هایی که متعلق به خود خودمن استفاده کنم.
من هرچی فکر میکنم نجات دهنده ای جز محرمت به ذهنم نمیرسه. اگه امسال نتونم ازش استفاده کنم هیچی ازم نمیمونه.
تو این آخرین تماس با مشاورم یه چیزی بهم گفت که حقیقت کوبیده شد تو صورتم
:ماها روحمونو چنگ میزنیم واسه اینکه بخوایم موفق بشیم ولی حواسمون نیست که روحمون زخمی میشه.
★
حداقل سعي من اینه که با تمام وجودم از غم فرار کنم طوری که نتونه دنبالم کنه.
ولی خب وقتی بهش فکر میکنم حواس پرت تر از خودم تو این روزها کس دیگه ای رو نمیبینم.
مثل اینکه غم راه فراری نداره
کاش یه چیپست رو مغزم فعال بود که میتونستم هر زبانی رو در لحظه بفهمم.
من دلم پر میکشه برم یه روز تو یه کتابفروشی وسط توکیو، و کتاب بخرم و وقتی میخونم از ادبیاتش و از نوع نوشتارش لذت ببرم.
من دلم میخواد یه روزی با یه ادیب روسی درمورد خط فکری کافکا و رنج هایی که کشیده ساعتها حرف بزنم.
من عاشق اینم که درمورد ادبیات کشور خودم با ادم های دیگه حرف بزنم و حرفشونو بفهمم و اون ها هم متقابلا برای من از کشور خودشون بگن.
واقعا ظلمه که یه روزی همچین چیزی اختراع بشه و من نباشم.