🍃بـسم ࢪب الجہاد🍃
تو ²³سالگیش بہ جایے رسید کہ
دشمن میترسید از مقابلہ بآهاش😳😲؛
دست بہ ترورش زدن😭😔..!
²³سالگے تو رد کردۍ🤔؟
یا موندھ برسے🧐؟
راستے کجایے؟! 💔
#شہیدجہادمغنیہ
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
محمد پاشو!..پاشو چقدر می خوابی!؟
-چته نصفه شبی؟بذار بخوابم..
-پاشو،من دارم نماز شب میخونم کسی نیست نگام کنه!!!
یا مثلا میگفت:«پاشو جون من، اسم سه چهار نفر مومن رو بگو تو قنوت نماز شبم کم آوردم!
مسعود احمدیان هرشب به ترفندی بیدارمان میکرد برای نماز شب..عادت کرده بودیم!
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
7.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استورے🦋
یہ مدینہ…
یہ بقیعہ…
یہ امامے ڪہ حرم ندارھ😭
واویلا یابن الزهرا💔
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
•<🔗⃟🔖>•
•شیطونـهڪنارِ
گوشتزمزمهمیڪنه:
تاجوونےاززندگیـتلذتببر‼️
هرجورڪهمیشهخوشبگذرون
اماتوحواسـتباشه،
نڪنهخوشگذرونیتبه
قیمتِشڪسـتنِدلامامزمانمونباشھ(:
_حواسمونهست¡
تاحالاباخودتگفتیچندبار
دلآقاموشیکوندم🖤؟
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت130 در حین غذا خوردن بابا به
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت131
تا اذان صبح فقط از دلتنگی های این مدتی که با هم
نبودیم حرف زدیم
بعد از خوندن نماز صبح خوابیدیم با صدای علی از خواب بیدار شدم
علی: آیه جان ،نمیخوای بیداربشی؟
با چشم نیمه باز نگاهش کردم
-بزار یه کم بخوابم ،چشمام میسوزه
علی: قربون چشمات برم ،خانومم نیم ساعت دیگه اذانه
باشنیدن این حرف مثل فرفره بلند شدم نشستم روی تخت
-چی؟ فک کردم الان ساعت ۹ باشه
علی: تازه اینقدر خوابت سنگین بود مادرت هرچی اومد
صدات کرد تا خداحافظی کنه ازت بیدارنشدی
-ای وای آبروم رفت
علی:پاشو پاشو برسیم واسه نماز
-چشم
بلند شدم رفتم سمت سرویس
همینجوری که داشتم دست و صورتمو میشستم و وضو
میگرفتم
گفتم: علی جان به امیر هم بگو آماده شن با هم بریم
علی: امیر میگفت سارا خانم خوابیده اصلا بیدارنمیشه
- منم اگه یه عالم غذا می چپوندم تو شکمم باید حالا حالا ها
خواب تابستونی برم
صدای خنده علی بلند شد
و من عاشق صدای خنده هاش بودم
لباسمو پوشیدم ،چادرمو سرم کردم ازاتاق رفتیم بیرون
وقتی رسیدیم به لابی هتل دیدم با دیدن قیافه خواب آلود
سارا خندم گرفت
خواستم برم سمتش که امیر و دیدم هی دستشو به
ریشاش میکشه و با چشماش التماس میکنه که نرم پیشش
منظور کاراشو فهمیدم ،دست علی رو گرفتم به امیر گفتم :
امیر جان ما میریم شما هم بیاین
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استورے
!'
وَ
مَنسالهاستبهسمتِتو
فࢪاࢪميڪُنَم
مَگَࢪڪدامپَناهگاه
ازآغوشِتُ
اَمنتَراستحسینجاטּ...!
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_82 مهیا، کارتون را جلوی قفسه گذاشت. ـــ بابا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت_83
مریم با گریه به سمت پله ها دوید
مادرش با ناراحتی خیره به رفتنش ماند سارا لبخند غمگینی به مهیا زد و به دنبالش رفت
مهیا دیگر نای ایستادن نداشت دوست داشت فریاد بزند و از آن ها بخواهد برایش بگن که چه شده
تمام وقت تصویر عکس شهاب و مسعود جلوی چشمانش بود
احمد آقا با استرس به سمت محمد آقا رفت
ـــ حاجی چی شده
محمد آقا آشفته نگاهی به احمد آقا انداخت
ـــ چی بگم ؟دوست شهاب تماس گرفته گفته که شهاب امروز عملیات داشته و نمیتونه بیاد واسه مراسم
مهیا نفس عمیقی کشید خودش را جمع وجور کرد دستی به صورتش کشید و صلواتی زیر لب زمزمه کرد
مهلاخانم کنار شهین خانم نشست
ـــ شهین جان ناراحت نشو عزیزم حتما صلاحی تو کاره
شهین خانم اشک هایش را پاڪ کرد
ـــ باور کن من درک میکنم نمیتونه کارشو ول کنه بیاد ولی مریم از صبح عزا گرفته
احمد آقا:
ــ نگران نباشید خانم مهدوی الان دخترا میرن پیشش حال و هواش عوض میشه
و به مهیا اشاره ای کرد که به اتاق مریم برود
مهیا با اجازه ای گفت و به طرف اتاق رفت
از پله ها تند تند بالارفت در اتاق مریم را باز کرد
مریم روی تخت دراز کشیده بود و سارا روی صندلی کنارش نشسته بود
مهیا نفس عمیقی کشید با اینکه خودش هم از اینکه شهاب را نمی بیند ناراحت بود اما خدا را شکر می کرد که حدس های اول درست نبودند
ـــ چتونه شما پاشید ببینم.
سارا با ناراحتی نگاهی به او انداخت:
ـــ قبول نمیکنه پاشه
ـــ مگه دست خودشه تو لباساشو آماده کن
سارا بلند شد و مهیا کنار مریم روی تخت نشست
ـــ مریم بلند نمیشی یکم دیگه میرسن!
ـــ برسن .من نمیام
ـــ یعنی چی نمیای؟ به این فکر کن محسن با خانواده اش و کلی فک وفامیل دارن میان بعد بیان ببین عروس راضی نیست بیاد پایین .یه لحظه فک کردی اون لحظه محسن چه حالی پیدا میکنه؟ خودخواه نباش.
ـــ نیستم
ـــ هستی. اگه نبودی فقط به فکر خودت نبودی به بقیه هم فکر می کردی نگا الان همه به خاطر تو ناراحتن
مریم سرجایش نشست :
ـــ ولی من دوست داشتم داداشم باشه آرزوی هر دختریه این چیز!
ـــ داداش تو زندگی عادی نداره مریم نمیتونه هر وقت تو که بخوای پیشت باشه،بعدشم به نظرت داداشت بفهمه تو مراسمو کنسل کردی ناراحت نمیشه؟ مطمئن باش خیلی از دستت عصبی میشه
ـــ میگی چیکار کنم؟
در باز شد و سارا لباس هایی که در کاور بودند را آورد
ـــ الان مثل دختر خوب پا میشی لباساتو تنت میکنی و دل همه ی خانواده رو شاد میکنی
چشمکی به روی مریم زد
مریم از جایش بلند شد
ـــ سارا من میرم پایین برای کمک تو پیش مریم بمون
ـــ باشه
مهیا از اتاق بیرون آمد به دیوار تکیه داد نمی توانست کنارش بماند چون با هر دفعه ای که نام شهاب را با گریه میگفت دل مهیا می لرزید و سخت بود کنترل اشک هایش.
از پله ها پایین آمد و به آشپزخونه رفت
شهین خانم سوالی نگاهش کرد
مهیا لبخندی زد
ـــ داره آماده میشه
شهین خانم گونه ی مهیا را بوسید
ـــ ممنون دخترم
ـــ چی میگی شهین جونم من به خاطرت دست به هرکاری میزنم
شهین خانم و مهلا خانم بلند خندیدند
فضای خانه نسبت به قبل خیلی بهتر شده بود
مهمان ها همه آمده بودند
و مهلا با کمک شهین خانم از همه پذیرایی می کردند
همه از جا بلند شدند مهیا با تعجب به آن ها نگاهی کرد به عقب برگشت با دیدن مریم و سارا که از پله ها پایین می
آمدند لبخندی زد به طرفشان رفت
همه به اتاقی رفتند که برای مراسم عقد آماده شده بود
اتاق خیلی شلوغ شده بود
سوسن خانم همچنان غر می زد
ـــ میگم شهین جون جا کمه خو
ـــ سوسن جان بزرگترین اتاق خونه رو انتخاب کردیم برا مراسم
ــ نه منظورم خیلی دعوت کردید لازم نبود غریبه دعوت کنیدو نگاهی به مهیا انداخت
محمد آقا با اخم استغفرا... گفت.
مهیا که تحمل این حرف ها را نداشت و ظرفیتش برای امروز پر شده بود
عقب رفت
ــــ ببخشید الان میام
مریم و شهین خانم با ناراحتی به رفتن مهیا نگاهی انداختن.
مهیا به آشپزخونه رفت روی صندلی نشست و سرش را روی میز غداخوری گذاشت دیگر نتوانست جلوی اشک
هایش را بگیرد
ــــ دخترم ؟
مهیا سریع سرش را بلند کرد بادیدن محمد آقا سر پا ایستاد
زود اشک هایش را پاک کرد
ـــ بله محمد آقا چیزی لازم دارید؟
ـــ نه دخترم .فقط می خواستم بابت رفتار سوسن خانم معذرت خواهی کنم
ـــ نه حاج آقا اصلا من…
ـــ دخترم به نظرت من یه جوون همسن تورو نمیتونم بشناسم ??
مهیا سرش را پایین انداخت
ــــ بیا.به خاطر ما نه به خاطر مریم.!
مهیا لبخندی زد
ـــ چشم الان میام.
محمد آقا لبخندی زد و از آشپزخونه خارج شد
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
•❬🌼🌾❭•
هرزمان...⏳
#جوانیدعا؎فرجمهد؎(عج)♥️
ࢪازمزمهکند...☔️
همزمان #امامزمان(عج)🌱
دستها؎مباࢪکشانࢪابه🦋
سو؎آسمانبلندمیکنندو☁️
برا؎آن جوان #دعا میفرمایند؛🌻
چهخوشسعادتندکسانیکه👀
حداقلࢪوزییکباࢪ #دعا؎فرج🔊
ࢪازمزمهمیکنند...:)🥨
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج🍭
💜⃟🦄¦⇢ #منټظـرانہ
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم