لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
ایسایهسرم♥️😢
@az_shohada_ta_karbala
•••🍃
الحمداللهالذےخلقالحسین
تادڷهـایـمانبےاربابنماند...✨
#اباعبدالله
#صلیاللهعلیڪیااباعبدالله
#چیریکیونانقلابـے | #بچههاےآسدعلے
-----------------------------
j๑ïท➺°.•|@az_shohada_ta_karbala
◾️ #دلتنگے_شهدایی ✨🍃
________________
همین حالا که ما داریم خواب وصل میبینیم...
کسانے آنطرف تر دارند پیش یار میمیرند :)🕊💔
#شهید_مصطفے_صدرزاده
#گردانسیدابراهیم #سربازانرهبر👊🏻
-----------------------------
@az_shohada_ta_karbala
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
. #استورے🎧
_بیعلےهرگز نشاید دمزدینداریزدن !_
_کلِایمانراڪسےداردڪہایمانشعلیست
<۷روزتاعیدعاشقے>
#غدیر #علوینشانیم
7⃣روزتاعیدغدیر😍🔰
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
↻📘💙••||
گناه زیاد، سنگینے مےآورد😞
دیـدید بعضے ها مےخواهند دو رکعت نماز صبح بخوانند،
انگار یڪ ڪوه،💔💔
پشـت آنھـا افتاده،😢
هـرچه آنہـا را صـدا مےڪنیـد،🗣
مثل اینڪه بختڪ روے آنها افتاده اسـت.😴
اینہـا همه بر اثـر گناهان زیاد اسـت😔
آیت الله مجتہدے تھـرانے
#حرف_حساب
#تلنگرانه
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق #ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿 #پارت133 علی کنارم نشست و با هم ا
بســــــــــم_ربّـ_عشــ❤️ــق
#ســـــࢪباز_حضࢪټـــــ_عشــــــــــق🌿
#پارت134
-رسیدین واسه نماز ؟
سارا: اره
خوب خدارو شکر
سارا:آیه بریم زیارت ؟
-هوممممم....بریم
علی:آیه ما همین جا منتظرتون میمونیم تا بیاین
-باشه
با سارا رفتیم سمت حرم ،با دیدن جمیعت اولش ترسیدیم
ولی خنده شیطنت آمیزی به هم زدیم و دست همو محکم
گرفتیم و
وارد جمعیت شدیم
اولش خوب بود ولی وسطاش نفسمون بند اومده بود
محکم دست سارارو گرفته بودم که ازم دور نشه
با گفتن یا زهرا و یا حسین و یارضا
نفهمیدن چی شد دیدم کنار ضریحم
سارا رو کشیدم سمت خودم
سرمونو گذاشته بودیم روی ضریح و درد و دل آخرمونو
کردیم
یه دفعه صدای یه خانمی رو شنیدم
هی میگفت یا امام رضا نا امیدم نکن ،تو رو به جوادت ناامیدم نکن ،بچه امو ازتو میخوام
با شنیدن حرفش اول ازاقا خواستم حاجت این خانومو
بده
بعد گفتم: آقای من... تو رو به غریبی ات قسم همه این زائرا
حاجتی دارن شمارو به مادرتون زهرا قسم هیچ
کدوم شونو ناامید نکن
آقا جان زندگیمو گره میزنم به ضریح تو خودت مواظب
زندگیم باش ،مواظب علی من باش
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
اَزْشُھَـدٰاءْتاحُسیـنڪَࢪبَـ❤️ـلا
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷 #جانممۍࢪۅد🍂 #نـاحـلـــــہ💜 #قسمت_84 در باز شد و مهلا خانم با بشقاب میوه وارد ات
#بسمࢪبّشھـــــدا🌷
#جانممۍࢪۅد🍂
#نـاحـلـــــہ💜
#قسمت_85
مهیا، نمی توانست در چشمان شهاب نگاه کند. سرش را پایین انداخت.
ـــ سوال من جوابی نداشت مهیا خانم؟!
ــ من حقیقت رو گفتم.
شهاب، دستی در موهایش کشید.
ـــ پس قضیه تلفنن و حرفاتون چی بود.
ـــ شما نباید... فالگوش می ایستادید.
شهاب خنده عصبی کرد.
ـــ فالگوش؟! جالبه!!
خانم، شاید شما حواستون نبود ولی صداتون اونقدر بلند بود؛ که منو از پایگاه کشوند بیرون...
مهیا از حرفی که زده بود، خیلی پشیمون شده بود.
ـــ نمی خواید حرفی بزنید؟! این اتفاق ساده نبود که بخواید بهش بی توجه ای کنید.
ـــ من هم تازه فهمیدم کار اونه!
ـــ کار کی؟! اصال برا چی اینکار رو کردند؟!
مهیا که نمی خواست، شهاب از چیزی با خبر بشود گفت.
ـــ بهتره شما وارد این موضوع نشید. این قضیه به من مربوط میشه! با اجازه!
شهاب، به رفتن مهیا خیره شد. نمی دانست چرا این دختر اینگونه رفتار می کرد.
در پایگاه را قفل کرد و سوار ماشینش شد. سرش را روی فرمون گذاشت. ذهنش خیلی آشفته شده بود.
برای کاری که می خواست انجام دهد، مصمم بود. اما با اتفاق امروز....
وقتی او را در کوچه دید، او را نشناخت اما بعد از اینکه مطمئن شد مهیا است، وهمزمان با دیدن ماشینی که به سمتش می آمد، با تمام توانش اسمش را فریاد زد.
وقتی ماشین رد شد و مهیا را روی زمین، سالم دید؛ نفس عمیقی کشید. خداروشکری زیر لب زمزمه کرد و به طرفش دوید.
ولی الان با صحبت های تلفنی مهیا، بیشتر نگران شده بود.
ماشین را روشن کرد و به سمت خانه رفت.
بعد از اینکه ماشین را در حیاط پارک کرد، به طرف تختی که در کنار حوض بود؛ رفت و روی آن نشست.
شهین خانم، با دیدن پسرش که آشفتگی از سر و رویش می بارید، لبخندی زد. او می دانست در دل پسرش چه می
گذرد...
شهاب، به آب حوض خیره شده بود. احساس کرد که کسی کنارش نشست. با دیدن مادرش لبخند خسته ای زد.
ـــ سلام حاج خانوم!
ـــ سلام پسرم! چیزی شده؟!
شهاب، خودش را بالاتر کشید و سرش را روی پاهای مادرش گذاشت.
ـــ نمیدونم!
شهین خانم، نگاهی به چشمان مشکی پسرش که سرخ شده بودند؛ انداخت.
موهای پسرش را نوازش می کرد.
ـــ امروز قبل از اینکه بری بیرون حالت خوب بود! پس الان چته؟!
ـــ چیزی نیست حاج خانم... فقط یکم سردرگمم!
شهین خانوم لبخندی زد و بوسه ای روی پیشانی شهاب کاشت.
ـــ سردرگمی نداره... یه بسم الله بگو، برو جلو...
شهاب حالا که حدس می زد، مادرش از رازش با خبر شده بود؛ لبخند آرام بخشی زد.
ـــ مریم کجاست؟!
ــ با محسن رفتند بیرون.
شهاب چشمانش را بست و به خودش فرصت داد، که در کنار مادرش به آرامش برسد...
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استورے🎞
الہمالرزقناحرم…🤲🏻
شب زیارتےارباب
#اربابدلم♥️
الهم عجل لولیڪ الفࢪج💚
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊
🌱•.
دورے ڪردن از بعضی آدمــا
مثل گرفتن رژیمہ
بودنشون لذیذه ..
نبودنشون موجب پیشرفت((:'
•.
#ایناروازخودموندورڪنیم🖐🏻!
🌱•.
⚘@az_shohada_ta_karbala🕊