✨امام صادق(علیه السلام) :
🌷 هرکس سه روز آخر شعبان را
روزه بدارد وآنها را به ماه رمضان
متّصل کند خداوند براےاو
پاداش روزه دو ماه پیاپی را مےنویسد.
🍃🌹🍃🌹🍃
📓منلایحضرهالفقیه،ج۲ص۹۴
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#سلیمانی_چگونه_سلیمانی_شد1...😍
فقط برای خدا... ♥️
فرش کوچکی انداخت گوشه حیاط خانه پدری توی آفتاب،🌞 پیرمرد را از حمام آورد، روی فرش نشاند و سرش را خشگ کرد.🌸
دست و پیشانیاش را میبوسید و میگفت همه دلخوشی من توی این دنیا، پدرمه.🌷
🌼🌼🌼🌼
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
#نغمہ_آسمان🍃
[...وَ نَبْلوکُم بِالشَّرِ وَ الخَیر...]
(۳۵/انبیاء)
میفرماد که:
شما را به شر و نیکی میآزماییم...
+اولا که خدا بنده هاشو امتحان نمیکنه مگر اینکه بدونه سربلند میشه
+دوما اسلامیعنی تسلیمدیگه!؟
پس مسلمونم یعنی #تسلیماوامرخدا ♥️
پس چون و چرا توکار خدا نیاریم،اگر مسلمونِ واقعی هستیم...
+إنَّ اللهَ عِشق...♥️🍀
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_84 _خب الحمدلله تا باشه از این درگیری ها _ممنونم امیرحی
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_85
ابوذر نفس عمیقی کشید و گفت: من خیلی مقدمه چینی بلد نیستم! خب راستش اینه که یکی از دوستان من چند وقتیه که حس میکنه علاقه ای به شما پیدا کرده و خواسته من واسطه بشم و از شما اجازه بگیرم برای خواستگاری!
شیوا مات مانده بود. باورش نمیشد!این دیگر چه معادله ای بود که خدا برایش طرح کرده بود؟
ابوذر پرسید:نظرتون چیه؟
شیوا قدری به خودش مسلط شد و گفت:آقا ابوذر من ...بهشون بگید جواب من منفیه!
_شیوا خانم شما که هنوز ندیدنشون!خب لااقل بزارید باهاتون صحبت کنه بعد نظرتونو بگید.
_مسئله شخص ایشون نیست! من قصد ازدواج ندارم نه ایشون نه هیچ کس دیگه...دلیلشم
خودتون میدونید....
_من هیچی نمیدونم شیوا خانم
شیوا بغضش را قورت داد و گفت: در جوانمردی شما شکی نیست. ولی گذشته که فراموش
نمیشه! میشه؟
ابوذر جدی گفت:شما دارید در مورد کدوم گذشته حرف میزنید؟من که چیزی یادم نمیاد.
شیوا با بغض تلخندی میزند.او ابوذر بود و جز این هم از او انتظار نمیرفت. خودش را زده بود کوچه عمر چپ تا شیوا را از آب شدن نجات دهد! مردانگی کوران میکرد در وجودش که اینطور هوای خجالت شیوا را داشت!
شیوا با همان صدای لرزان گفت: بیایید و بگذرید آقا ابوذر.
_من کاره ای نیستم که بگذرم یا نگذرم!
من فقط میگم یکم بیشتر فکر کنید....
شیوا با خود اندیشید نه گفتن به آن رفیق ندیده خیلی راحت تر از حرف روی حرف ابوذر آوردن
است... سرش را پایین گرفت و با شرم گفت:پس هر جور شما صلاح میدونید!
ابوذر لبخندی زد و از جایش بلند شد:تصمیم عاقلانه ای بود شیوا خانم! رفیق من نه یکی دیگه! به ازدواج جدی فکر کنید. آینده شما نباید فدای گذشتتون بشه!
شیوا نتوانست حریف اشکهایش شود. قطره ای فرو ریخت و در دل زمزمه کرد: همه مثل تو مرد
نیستن ابوذر!
صدای ابوذر را شنید: الان منتظره باهاتون حرف بزنه اجازه هست؟
شیوا تنها سری به نشانه ی تایید تکان داد و ابوذر خندان از مغازه خارج شد! شیوا حس کرد این روزها چه راحت میتواند حسرت نخورد!چه راحت تر از گذشته میتواند ابوذر را مثل یک برادر ببیند!
مثل جان کندن بود تغییر این حس ولی نشدنی نبود!
در ماشین که باز شد مهران بی مقدمه پرسید:چی شد؟
ابوذر بلند خندید:چه هولی تو!
_میگم چی شد ابوذر؟
ابوذر نفسی کشید و با آرامش گفت:قبول کرد باهات حرف بزنه!
مهران هیجان زده گفت:راست میگی؟خیلی آقایی ابو... خیلی
حتی خود مهران هم فکر نمیکرد روزی متوسل ابوذر شود تا بخواهد با دختری همکلام شود. رز قرمز را از روی داشبورد برداشت و یقه اش را مرتب کرد.ابوذر با اشاره ای به رز قرمز کرد و گفت:مگه داری میری سر قرار با نامزدت!؟
مهران ابرویی بالا انداخت و گفت:ببین تو اصلا به اصول دلبری آگاه نیستی من نمیدونم خانم
صادقی چطور بهت بله داده؟
لبهای ابوذر کج شد و گفت:الان یعنی تو خیلی دلبری؟
مهران بادی به غبغبه انداخت و گفت:من الان درست مثل یه جنتلمن دارم رفتار میکنم!
ابوذر خندید و لاالهالااللهی گفت و بعد ضربه آرمی به شانه مهران زد و گفت:ببین آدم باید ذاتا
جنتلمن باشه!!! مردونگی همچین از وجودش تراوش کنه! وگرنه بااین شاخه گل و چهارتا لفظ
قشنگ و مامانی، بونجولمن جنتلمن نمیشه!
مهران بروبابایی میگوید و پیاده میشود. ابوذر در دل دعا میکند آخر این ماجرا ختم به خیر شود. هر دو آنها برایش مهم و عزیز بودند.....
✍نیل۲
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_85 ابوذر نفس عمیقی کشید و گفت: من خیلی مقدمه چینی بلد ن
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_86
مهران در مغازه را باز میکند و شیوا را متفکر پشت ویترین پیدا میکند. گویا متوجه آمدنش
نشده! بااعتماد به نفس جلو می رود و سلام میکند.
شیوا بادیدنش متعجب پاسخش را میدهد! فکر نمیکرد این خواستگار سمج او باشد. مهران گل را به سمتش میگیرد و شیوا پس از کمی تعلل باتشکر کوتاهی گل را میگیرد.
یک رز قرمز همراه نوشته ای زیبا (راستی تو در میان اینهمه اگر چقدر بایدی!) پس تولید کننده
محصول عاشقانه این روزها او بود. لبخند محوی زد و پرسید: قبلیا هم کار شما بود؟
مهران میپرسد: خوشتون اومد؟
شیوا گل را کنار باقی گلها میگذارد و بدون جواب دادن به سوال مهران میگوید: من به آقای سعیدی هم گفتم نه... اما ایشون اصرار داشتن حنما این دیدار صورت بگیره...
مهران جاخورد! اصلا انتظار نداشت دخترک اینقدر سریع موضوع را پیش بکشد و اینقدر صریح نه بشنود!
کمی روی شیشه ویترین خم شد و پرسید:چرا؟
**
شهرزاد مدام حرف میزد و آیه حس میکرد واقعا گوشها و مغزش گنجایش این همه صوت ومفهوم
را ندارد.اما مثل همیشه با حوصله و لبخند خاص خودش برای شهرزاد وقت میگذاشت. به درخواست آیه روی نیمکت روبه روی بید مجنون نشسته بودند و شهرزاد از هر دری میگفت
_میدونی آیه خیلی دوست دارم اینجا بمونیم! ولی هیچ کدومشون قبول نمیکنن.
آیه جرعه ای از آب میوه اش مینوشد و میپرسد: چیه اینجا رو دوست داری؟
شهرزاد به آسمان نگاه میکند و میگوید: همه چیشو! میدونی با اینکه اونجا خیلی از اینجا پیشرفته تره اما حس خوب اینجا رو نداره!واقعیت اینه که زندگی کردن اونجا خیلی راحت تره اما یه جوریه! میدونی مردمش خیلی سردن! گرمای روابط اینجا رو نداره!
_نمیدونم چی بگم! حالا قصد داری چی بخونی
شهرزاد با ذوق دستهایش را به هم میزند و میگوید:معماری! عاشق معماریم! خصوصا معماری اصیل ایرانی... وای آیه خیلی جذابه. اون ترکیب آبی و فیروزه ای آرامش بخش! اون مناره ها و گنبدهای جادویی! خیلی قشنگه خیلی.
بعد چینی به پیشانی انداخت و گفت: آیین مثل بابا و مامان دکتر شد ولی من واقعا از پزشکی بدم میاد....
✍نیل۲
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
💠بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ💠
💟 #عقیق_87
آیه با لبخند میگوید: چه جالب !مادرتم پزشکه!؟
_اوهوم البته اون یه دکتر عمومیه! نخواست ادامه بده بعدش جامعه شناسی خوند! الآن هم
دانشگاه تدریس میکنه.
_واقعا جالبه.
_خوب مخ دختر مردمو به کار گرفتیا!
هر دو به سمت صدا برگشتند و پشت سر خود دکتر والا و آیین را دیدند. آیه با احترامشان از جا برخواست و به هر دو سلامی داد.
دکتر والا با خوشرویی جوابش را داد و آیین چیزی شبیه سلام زمزمه کرد.
شهرزاد خودش را لوس کرد و گفت بابا حمید شما و آیین که همش سر کارید و وقتی برای من
ندارید.
آیین دستهایش را در جیبش میکند و میگوید: کسی اجبار نکرده بود که بیایی اینجا!
شهرزاد تنها ادایش را در آورد و آیه را به خنده انداخت.
دکتر والا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ما میتونیم برسونیمت خانم سعیدی.
آیه تشکر کنان گفت:نه ممنونم دکتر ...
_این یه تعارف نیست آیه خانم! یه درخواست واقعیه.
آیه با خنده میگوید: بله بله متوجهم. ولی کسی قرار بیاد دنبالم...
آیین بازوی شهرزاد را میگیرد و از جایش بلند میکند. و شهرزاد در همان حین میگوید: راستی بابا! آیه قول داده که ببرتم و جاهای دیدنی تهرانو نشونم بده!
آیه با چشمهای گرد شده به شهزاد نگاه کرد و لب های آیین کج شد. دکتر والا با خنده گفت: از
اون قولها گرفتی که خود طرف هم خبری نداره!
شهرزاد شانه بالا می اندازد و آیه به مقام دفاع از خود میگوید: خب من حرفی ندارم شهرزاد جان منتهی من این چند روزه خیلی سرم شلوغه مراسم عقد برادرمو در پیش دارم و کارهای بیمارستان اونقدری زیاد بود که حتی نتونستم طبق رسوم باهاشون برم خرید. سرم خلوت شد حتما اینکارو میکنم...
به مذاق شهرزاد که خوش نیامد اما دکتر والا گفت: آیه خانم از شما که انتظاری نیست! شهرزاد باید درک کنه!
آیین در دل زمزمه کرد: درک هم نکرد نکرد! مغز ایشون معموال نسبت به کلمه نه به دیگران یه ارور خاصی نشون میده!
تک زنگ ابوذر یعنی که او جلوی در منتظر آیه است. آیه خم شد و گونه شهرزاد را بوسید و گفت:
امروز خیلی خوش گذشت.
شهرزاد هم خندید و گفت: به منم.
✍نیل۲
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
📌 #طرح_مهدوی
📝 "توبه واقعی (از ته دل)"♥️
🔹 از مهمترین وظایف شیعیان نسبت به امامِ عصر، انجام توبه واقعی است.🍃
یکی از اصلی ترین دلایل غیبت امام زمان، گناهانی است که از انسان ها سر می زند.😔
❤️ امام زمان در نامه خود به شیخ مفید، گناهان😔 ما را دلیل اصلی غیبت می دانند و می فرمایند:
🌹پس تنها چیزی که ما را از آنان پوشیده می دارد، اعمال ناخوشایندشان است که به ما می رسد و از آنان نمی پسندیم و انتظار نداریم.
📚 کتاب مکیال المکارم ج۲
💢 "دَلیلِ غِیْبَتِ تُو، مَنَمْ، می دانَمْ"
💔
علیرضائی که پدر ندید...😔
دیروز صبح، «علیرضا»، بعداز 3 ماه و چند روز از شهادت پدر به دنیا آمد.♥️
پدرش #شهید_شهروز_مظفری_نیا فرمانده حفاظت حاج قاسم بود که همراه وی در 13 دی ماه سال 98 به شهادت رسید.🕊
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
از شهید مظفری نیا دو فرزند دختر دیگر نیز به یادگار مانده است. او وصیت کرده بود اگر فرزندش پسر است نامش را #علیرضا بگذارند...♥️
✍حالا علیرضا به دنیا آمده و تا همیشه حسرت #آغوش پدر را خواهد داشت😔
این کودکان در این انقلاب کم نبوده اند
مهم من و تو هستیم که با راه و رسم زندگی کردنمان، #شرمنده شان نشویم...🌸
#شهید_شهروز_مظفری_نیا
#دلشڪستھ_ادمین 💔
#علیرضا
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💢 #سلیمانی_چگونه_سلیمانی_شد2...😍
#فقط_برای_خدا
راه افتاد 🌹
به دختر یکی از #شهدا
سر بزند؛
پابرهنه....
تا برایش
کفش ببرند،
رسیده بود .....♥️
#مکتب_حاج_قاسم
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯