eitaa logo
ازخاک تاافلاک
272 دنبال‌کننده
1هزار عکس
415 ویدیو
9 فایل
مهدیا (عج)! سرِ ّعاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ورنه عشق تو کجا این دل بیمارکجا؟! کاش درنافله ات نام مراهم ببری که دعای تو کجاعبدگنهکارکجا! 🌷"تقدیم به ساحت مقدس آخرین ذخیره الهی؛ امام عصر ارواحناه فداه"🌷 آیدی جهت انتقاد و پیشنهاد: @noorozzahra313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼🌸🌼 🌸🌼 🌼 📝 با تعجب 😳به پسرِ همسایه شان نگاهی کرد .باورش نمی شود او برای کمک بیاید. مگر همچین آدم هایی فقط به فڪر خودشان نیستند ؟ پسرای مزاحم با دیدن پسره معروف ومسجدی محله پا به فرار گذاشتن . مهیا با صدای پسره به خودش آمد. _مزاحم بودند ؟ _بله . پسر با اخم نگاهی به مهیا انداخت. مهیا متوجه شد که می خواهد چیزی بگوید ولی دودل بود . _چیه چته نگاه میکنی؟؟برو دیگه میخوای بهت مدال افتخار بدم ؟ پسره استغفرا... زیر لب گفت. _شما یکم تیپتونو درست کنید دیگه نه کسی مزاحمتون میشه نه لازمه به فکر مدال برای من باشید . مهیا که از حاضر جوابی او عصبانی بود شروع کرد به داد و بیداد . _تو با خودت چه فکری کردی ؟ ها ؟ من هر تیپی میخوام میزنم به تو چه. تو وامثال تو نمیتونن چشاشونو کنترل کنن به من چه . تاپسره می خواست جوابش را بدهد یکی از دوستانش از ماشین پیاده شد و اورا صدا زد : _بیا بریم سید دیر میشه. پسره که حالا مهیا دانست سید هست به طرف دوستانش رفت و سوار ماشین شد و از کنارش با سرعت گذشت. مهیا که عصبانی بود بلند فریاد زد: _عقده ای بدبخت . به طرف خانه رفت بی توجه به مادرش و پدرش که در پذیرایی مشغول تماشای تلویزیون بودن به اتاقش رفت . ✨دو روز بعد✨ مهیا درحالی که آهنگی زیر لب زمزمه می کرد، در را باز کرد و از پله ها بالا آمد و با ریتم آهنگ ،بشکن می زد. خم شد تا بوت هایش را از پا دربیاورد که در خانه باز شد. با تعجب به دو مردی که با برانکارد و لباس های پزشکی ، تند تند از پله ها بالا می آمدن و وارد خانه شدند ، نگاه کرد. کم کم صداها بالا گرفت . مهیا با شنیدن ضجه های مادرش نگران شد . _نفس بکش احمد ،توروخدا نفس بکش احمد. پاهای مهیا بی حس شدند. نمیتوانست از جایش تکان بخورد .می دانست در خانه چه خبر است .بار اول که نبود. جرأت مواجه شدن با جسم بی جان پدرش را نداشت. آن دو مرد با سرعت برانکارد که احمد آقا روی آن دراز کشیده بود بلند کرده بودند .مهال خانم بی توجه به مهیا به او تنه ای زد و پشت سر آن ها دوید... ..... ✍نویسنده: 🏴الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🏴 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🌼🌸🌼 🌸🌼 🌼 📝 با تعجب 😳به پسرِ همسایه شان نگاهی کرد .باورش نمی شود او برای کمک بیاید. مگر همچین آدم هایی فقط به فڪر خودشان نیستند ؟ پسرای مزاحم با دیدن پسره معروف ومسجدی محله پا به فرار گذاشتن . مهیا با صدای پسره به خودش آمد. _مزاحم بودند ؟ _بله . پسر با اخم نگاهی به مهیا انداخت. مهیا متوجه شد که می خواهد چیزی بگوید ولی دودل بود . _چیه چته نگاه میکنی؟؟برو دیگه میخوای بهت مدال افتخار بدم ؟ پسره استغفرا... زیر لب گفت. _شما یکم تیپتونو درست کنید دیگه نه کسی مزاحمتون میشه نه لازمه به فکر مدال برای من باشید . مهیا که از حاضر جوابی او عصبانی بود شروع کرد به داد و بیداد . _تو با خودت چه فکری کردی ؟ ها ؟ من هر تیپی میخوام میزنم به تو چه. تو وامثال تو نمیتونن چشاشونو کنترل کنن به من چه . تاپسره می خواست جوابش را بدهد یکی از دوستانش از ماشین پیاده شد و اورا صدا زد : _بیا بریم سید دیر میشه. پسره که حالا مهیا دانست سید هست به طرف دوستانش رفت و سوار ماشین شد و از کنارش با سرعت گذشت. مهیا که عصبانی بود بلند فریاد زد: _عقده ای بدبخت . به طرف خانه رفت بی توجه به مادرش و پدرش که در پذیرایی مشغول تماشای تلویزیون بودن به اتاقش رفت . ✨دو روز بعد✨ مهیا درحالی که آهنگی زیر لب زمزمه می کرد، در را باز کرد و از پله ها بالا آمد و با ریتم آهنگ ،بشکن می زد. خم شد تا بوت هایش را از پا دربیاورد که در خانه باز شد. با تعجب به دو مردی که با برانکارد و لباس های پزشکی ، تند تند از پله ها بالا می آمدن و وارد خانه شدند ، نگاه کرد. کم کم صداها بالا گرفت . مهیا با شنیدن ضجه های مادرش نگران شد . _نفس بکش احمد ،توروخدا نفس بکش احمد. پاهای مهیا بی حس شدند. نمیتوانست از جایش تکان بخورد .می دانست در خانه چه خبر است .بار اول که نبود. جرأت مواجه شدن با جسم بی جان پدرش را نداشت. آن دو مرد با سرعت برانکارد که احمد آقا روی آن دراز کشیده بود بلند کرده بودند .مهال خانم بی توجه به مهیا به او تنه ای زد و پشت سر آن ها دوید... ..... ✍نویسنده: 🏴الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🏴 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
❣﷽❣ 📚 💥 4⃣ 💠 ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و می‌خواست قصه را فاش کند. باور نمی‌کردم حیدر اینهمه بی‌رحم شده باشد که بخواهد در جمع را ببرد. 💢اگر لحظه‌ای سرش را می‌چرخاند، می‌دید چطور با نگاه مظلومم التماسش می‌کنم تا حرفی نزند و او بی‌خبر از دل بی‌تابم، حرفش را زد:«عدنان با تکریت ارتباط داره، دیگه صلاح نیس باهاشون کار کنیم.» 💠 لحظاتی از هیچ کس صدایی درنیامد و از همه متحیرتر من بودم. بعثی‌ها؟! به ذهنم هم نمی‌رسید برای نیامدن عدنان، اینطور بهانه بتراشد. 💢بی‌اختیار محو صورتش شده و پلکی هم نمی‌زدم که او هم سرش را چرخاند و نگاهم کرد و چه نگاه سنگینی که اینبار من نگاهم را از چشمانش پس گرفتم و سر به زیر انداختم. 💠 نمی‌فهمیدم چرا این حرف‌ها را می‌زند و چرا پس از چند روز دوباره با چشمانم آشتی کرده است؟ اما نگاهش که مثل همیشه نبود؛ اصلاً مهربان و برادرانه نبود، طوری نگاهم کرد که برای اولین بار دست و پای دلم را گم کردم. 💢وصله بعثی بودن، تهمت کمی نبود که به این سادگی‌ها به کسی بچسبد، یعنی می‌خواست با این دروغ، آبروی مرا بخرد؟ اما پسرعمویی که من می‌شناختم اهل نبود که صدای عصبی عمو، مرا از عالم خیال بیرون کشید :«من بی‌غیرت نیستم که با قاتل برادرم معامله کنم!» 💠 خاطره پدر و مادر جوانم که به دست بعثی‌ها شده بودند، دل همه را لرزاند و از همه بیشتر قلب مرا تکان داد، آن هم قلبی که هنوز مات رفتار حیدر مانده بود. 💢عباس مدام از حیدر سوال می‌کرد چطور فهمیده و حیدر مثل اینکه دلش جای دیگری باشد، پاسخ پرسش‌های عباس را با بی‌تمرکزی می‌داد. 💠 یک چشمش به عمو بود که خاطره پدرم بی‌تابش کرده بود، یک چشمش به عباس که مدام سوال‌پیچش می‌کرد و احساس می‌کردم قلب نگاهش پیش من است که دیگر در برابر بارش شدید احساسش کم آوردم. 💢به بهانه جمع کردن سفره بلند شدم و با دست‌هایی که هنوز می‌لرزید، تُنگ شربت را برداشتم. فقط دلم می‌خواست هرچه‌زودتر از معرکه نگاه حیدر کنار بکشم و نمی‌دانم چه شد که درست بالای سرش، پیراهن بلندم به پایم پیچید و تعادلم را از دست دادم. 💠 یک لحظه سکوت و بعد صدای خنده جمع! تُنگ شربت در دستم سرنگون شده و همه شربت را روی سر و پیراهن سپید حیدر ریخته بودم. 💢احساس می‌کردم خنکای شربت مقاومت حیدر را شکسته که با دستش موهایش را خشک کرد و بعد از چند روز دوباره خندید. 💠 صورتش از خنده و خجالت سرخ شده و به گمانم گونه‌های من هم از خجالت گل انداخته بود که حرارت صورتم را به‌خوبی حس می‌کردم. 💢زیر لب عذرخواهی کردم، اما انگار شیرینی شربتی که به سرش ریخته بودم، بی‌نهایت به کامش چسبیده بود که چشمانش اینهمه می‌درخشید و همچنان سر به زیر می‌خندید. 💠 انگار همه تلخی‌های این چند روز فراموشش شده و با تهمتی که به عدنان زده بود، ماجرا را خاتمه داده و حالا با خیال راحت می‌خندید. 💢چین و چروک صورت عمو هم از خنده پُر شده بود که با دست اشاره کرد تا برگردم و بنشینم. پاورچین برگشتم و سر جایم کنار حلیه، همسر عباس نشستم. 💠 زن‌عمو به دخترانش زینب و زهرا اشاره کرد تا سفره را جمع کنند و بلافاصله عباس و حلیه هم بلند شدند و به بهانه خواباندن یوسف به اتاق رفتند. 💢حیدر صورتش مثل گل سرخ شده و همچنان نه با لب‌هایش که با چشمانش می‌خندید. واقعاً نمی‌فهمیدم چه‌خبر است، در سکوتی ساختگی سرم را پایین انداخته و در دلم غوغایی بود که عمو با مهربانی شروع کرد :«نرجس جان! ما چند روزی میشه می‌خوایم باهات صحبت کنیم، ولی حیدر قبول نمی‌کنه. میگه الان وقتش نیس. اما حالا من این شربت رو به فال نیک می‌گیرم و این روزهای خوب ماه و تولد علیه‌السلام رو از دست نمیدم!» 💠 حرف‌های عمو سرم را بالا آورد، نگاهم را به میهمانی چشمان حیدر برد و دیدم نگاه او هم در ایوان چشمانش به انتظارم نشسته است. پیوند نگاه‌مان چند لحظه بیشتر طول نکشید و هر دو با شرمی شیرین سر به زیر انداختیم. 💢هنوز عمو چیزی نگفته بود اما من از همین نگاه، راز فریاد آن روز حیدر، قهر این چند روز و نگاه و خنده‌های امشبش را یک‌جا فهمیدم که دلم لرزید. 💠 دیگر صحبت‌های عمو و شیرین‌زبانی‌های زن‌عمو را در هاله‌ای از هیجان می‌شنیدم که تصویر نگاه حیدر لحظه‌ای از برابر چشمانم کنار نمی‌رفت. حالا می‌فهمیدم آن نگاهی که نه برادرانه بود و نه مهربان، عاشقانه‌ای بود که برای اولین بار حیدر به پایم ریخت. 💢 عمو چند دقیقه بیشتر طول نکشید و سپس ما را تنها گذاشتند تا با هم صحبت کنیم. در خلوتی که پیش آمده بود، سرم را بالا آوردم و دیدم حیدر خجالتی‌تر از همیشه همچنان سرش پایین است... ✍️نویسنده: