ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_61 کرد باز تسبیحش در بینِ دستانِ مردانه اش اسیر بو
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_62
آذین کیف میکرد از دیدنِ این کَل کَل ها ،میدانست همه اش بی منظور و عاشقانه
است...هنوزهم بعد سی و اَندی سال زندگی اینطور مثلِ پروانه به دورِ
معشوق چرخیدن
کم چیزی که نیست. باالخره سکوتش را شکست و گفت:
_بابا جان انقدرمامانِ خوشگلِ منو اذیت نکنین، حاال میفرمایید حاجی چی گفت؟!
پدرش لبخندی زدو گفت:
_خانم به فکرِ رخت و لباس باش دومادیه شاه پسرت نزدیکه )روبه آذین کردوگفت(مبارک
باشه پسرم ،جوابشون مثبتِ بابا.
نفسی از سرِ آسودگی کشید و تشکر کرد،چرالحظه ای خیال کرد که قرار است گیسو زیرِ
حرفهایش بزند!! یعنی برایش مهم بود کنارِ گیسو بودن؟!کنارِ
دختری که تکلیفش با خودش و خدایش مشخص نیست؟؟ نمیدانست ،انگار خودش هم به
حالِ گیسو دچار شده بود،یک آدمِ بالتکلیف که حتی
ٖ
نمیدانست چه چیزی درست است و چه چیزی غلط..
»گیسو«
به همراهِ مادرش، کُلِ شهر را زیرِ پا گذاشته بودند،برای خرید لباسِ شبِ نامزدی ، انقدرکه
معصومه خانم گیتی را چرخانده بود و برروی هر لباس یک
ایرادی میگذاشت گیسو عاصی شده بود، پشتِ ویترینِ مغازه ای ایستاد لباسِ شبِ زیبایی
چشمش را گرفته بود ،لباس ماکسیِ زیبا به رنگِ کرم دکُلته بود
اما قسمتهای برهنه اش با حریر پوشانده شده بود گرچه افاقه ای نمیکرد همچنان بدن نما و
باز بود...اما زیباییِ خیره کننده ای داشت، معصومه خانم
ایستاد مسیرِ نگاه گیسو را گرفت ،لباس را که دید اخمی کردو گفت:
_نگو که از این خوشت اومده؟!
گیسو هم مانند مادرش اخم کردو پاسخش را داد:
_چرا نگم؟! بگم خوشم اومده البد گناه کردم؟!
_ _ این چه لباسیِ اخه مادر ،نمیبینی چقدر بازِ خیال کردی میتونی همچین لباسی بپوشی؟!
با حرص به مادرش توپید :
_نه خیر میدونم که نمیتونم،چون شماها نمیذارین،حسرت به دل موندم یبار همچین لباسی
بخرم و بپوشم ،همیشه وادارم کردین کت و دامن بپوشم
،بخدا دیگه حالم داره از این ریخت لباسا بهم میخوره.
_ _خُبه خُبه بلبل زبونی نکن، همینکه گفتم نمیشه را بیفت، کلی کار داریم...
از حرص پایش را به زمین کوبید و به دنبالش حرکت کرد اما چشمش بدجوری آن لباس را
گرفته بود...
******
خسته و کوفته به خانه برگشتند رمقی در پاهایشان نبود کُلِ روز را یک نفس راه رفته بودند
، انقدر که معصومه خانم بد خرید و ایرادگیر بود،آخرش هم به
خریدِ کُتُ دامنِ خوش دوخت و نگین کاری شده ی سفید رنگی رضایت داد، الحق هم که
دست روی خوب چیزی گذاشته بود رنگ و طرحش که
بدجوری به چهره ی گیسو می آمد،باالخره عروس بود و باید بهترین را انتخاب
میکرد...سلیقه اش حرف نداشت....ولی باز هم از فکرِ آن لباسِ شب زیبا
بیرون نمی آمد کاش مادرش سازِ مخالف نمیزد...به اتاقش رفت تا کمی استراحت کند.
واردِ اتاق شد بدونِ تعویضِ لباس به سمتِ تخت رفت و خود را وِلو کردچشمانش سنگین
شده و روی هم اُفتادند، در خواب و بیداری بود که صدای آالرمِ
پیامکموبایلش راشنید،چشمانش راباز کرد با بی حوصلگی گوشی رااز داخلِ کیف بیرون
کشید، اسمش را که روی صفحه دید تعجب کرد، بی وقفه پیام را
باز کردو خواند:»بد کردی باهام گیسو ،بد کردی..دوسال صبر نکردم که یه تازه به دوران
رسیده از گردِ راه برسه و تو رو از چنگم بیرون بکشه،خیال کردی
ساکت میشنم تا خوش خوشانت بشه و با خیالِ راحت با این بچه ریقو ازدواج کنی؟؟به همین
خیال باش که دست از سرت بردارم« پوزخندی زدو گوشی
را روی تخت انداخت ،زیرِ لب گفت »چه غلطی میخوای بکنی اخه ،چه کاری از دستت ساخته
است، فردا رسماً نامزد میکنم ،دُمِ توام قیچی میشه ،بوزینه
خیال میکنه با لُغُز خونی هاش میتونه منو بترسونه....«
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯