eitaa logo
ازخاک تاافلاک
272 دنبال‌کننده
1هزار عکس
415 ویدیو
9 فایل
مهدیا (عج)! سرِ ّعاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ورنه عشق تو کجا این دل بیمارکجا؟! کاش درنافله ات نام مراهم ببری که دعای تو کجاعبدگنهکارکجا! 🌷"تقدیم به ساحت مقدس آخرین ذخیره الهی؛ امام عصر ارواحناه فداه"🌷 آیدی جهت انتقاد و پیشنهاد: @noorozzahra313
مشاهده در ایتا
دانلود
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_84 ثابت ماند،گیسو سربلند کرد تا چیزی که مانع شده
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان نیاز سرش را زیر انداخت و گفت: _چرا داریم...فقط کافیه حرفهام رو بشنوین ،اونموقع متوجه میشین که بینِ منو شما یه چیزی هست... کوروش دستی به پشت گردنش کشید دور و اطرافش را از نظر گذراند،مردد بود ،هیچ حس خوبی به این دختر نداشت... _باشه ،اینجا که درست نیست ،بریم یه جا بشینیم و راحت صحبت کنیم.. *** پشت میزی در کافی شاپِ شیکی نشسته بودند،ده دقیقه ای میشد که در سکوت نشسته بودند،کوروش کالفه شده بود از دستِ این دختر: _خُب خانم ،بفرمائید...من زیاد وقت ندارم حرفتون رو بزنید خواهشاً... نیاز این پا و آن پا کردو گفت: _میخوام برم سر اصل مطلب...قضیه برمیگرده به دوسالِ پیش ،وقتی برای اولین باردیدمتون... کوروش اخم هایش را درهم کشید ،انگار کم کم داشت چیزهایی دستگیرش میشد،به صندلی اش تکیه دادو دست به سینه نشست... نیاز ادامه داد: _وقتی....وقتی چشمم بهتون افتاد ،دلم لرزید ،دلیلش رو نمیدونم...البته عشق که دلیل و برهان نمیشناسه...یه اتفاقه...یه اتفاق شیرین...روزو شبم شده بود فکرو خیالشما!!جای بدِ ماجرا جایی بود که فهمیدم شما عاشق و خواهان گیسو هستین ،اولش خواستم چشمم رو ببندم و این عشق و تو دلم دفن کنم ،اما نتونستم ،نشد، قدرتش بیشتر از این حرفها بود... سربلند کردو با چشمانِ اشکی اش به کوروش زُل زد ،زدن این حرفها و اعترافِ این عشق کارِ راحتی نبود...مخصوصاً گفتن کارهایی که برای بدست آوردنِ کوروش انجام داده بود ، نفس عمیقی کشید دوباره سربه زیر انداخت و گفت: _از شما پیشِ گیسوبد گفتم...گفتم اتفاقی شمارو بایکی دیگه دیدم....گفتم آدمِ درستی نیستین....اونم دلِ خوشی از شما نداشت نمیدونم چرا!! اما خُب این برای منی که میخواستم به هر قیمتی به عشقم برسم بهترین راه حل بود ،از این موقعیت استفاده کردم و شمارو بیشتر از چشم گیسو انداختم البته کارِ راحتی نبود باور نمیکرد، میگفت درسته که از کوروش خوشم نمیاد اما میشناسمش ادم ِ این کارها نیست.... باالخره انقدر زیر گوشش خوندم تا باور کرد...ولی باز فایده نداشت اون هرچقدر ازتون دوری میکرد شما بیشتر به سمتش کشیده میشدین ، واقعا گیر کرده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم...تصمیم گرفتم همون کاری رو که با گیسو کردم و شمارو از چشمش انداختم باشما بکنم...باید اونو جوری از چشمتون مینداختم که فکر ازدواج باهاش از سرتون میوفتاد. کوروش دستانش را از روی سینه انداخت و روی میز گذاشت به جلو خم شدو غرید _توچه غلطی کردی؟؟ هااان!!؟ چیکار کردی دختر؟؟ چطور تونستی انقدر راحت تهمت بزنی و گیسو رو پیشم خراب کنی؟میدونی این چند وقت چی به روزم آوردی؟! میدونی من بخاطرِ مزخرفاتی که تو تحویلم داده بودیو ادعا میکردی همش عین واقعیته چیکار کردم؟به گیسو انگ هرزگی زدم اونم جلوی نامزدش!!میدونی اگه آذین حرفهام رو باور میکرد امکان داشت چه اتفاقی بیوفته ؟؟؟ نه نمیدونی نمیفهمی بخاطرِیه عشق مسخره و بچگانه آبروی یه دخترو بازیچه ی دست خودت کردی...)با انگشت شصت به خود اشاره کرد(من!منکه ادعای دینداریم گوش فلک رو پُر میکرد ، این همه سال خداپرستیم رو با حرفهای صدمن یه غازِ تو حروم کردم و شدم رفیق شیطون و اون دخترِ بیچاره رو چزوندم.... نیاز با صورتِ سرخ شده و خیس از اشکش ،به کوروش خیره شده بود زبانش به سقف دهان چسبیده بود نمیدانست چه بگوید تا خود را تبرئه کند، خسته بود انقدر تالش میکرد و نتیجه نمیداد،انقدر میدوید و نمیرسید ،با هق هق گفت: _باید چیکار میکردم هان؟! تو از بس تو عشق گیسو دست و پا میزدی که دیگه هیچکس به چشمت نمیومد،گناه من چی بود که دوستت داشتم، گناهم چی بود عاشق کسی شدم که عاشق دوست صمیمیم بود ، هرکاری کردم فقط برای بدست اوردن تو بود...االنم پاش بیوفته بدتر از این کارها رو انجام میدم...پشیمون نیستم...چون چشمم فقط تو رو میبینه... کوروش با بُهت به نیاز خیره بود ،این دختر انقدر خود را در این عشقِ احمقانه غرق کرده بود که هیچ چیز دیگری را نمیدید...مانده بود...کوروش مانده بود... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹