eitaa logo
ازخاک تاافلاک
272 دنبال‌کننده
1هزار عکس
415 ویدیو
9 فایل
مهدیا (عج)! سرِ ّعاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ورنه عشق تو کجا این دل بیمارکجا؟! کاش درنافله ات نام مراهم ببری که دعای تو کجاعبدگنهکارکجا! 🌷"تقدیم به ساحت مقدس آخرین ذخیره الهی؛ امام عصر ارواحناه فداه"🌷 آیدی جهت انتقاد و پیشنهاد: @noorozzahra313
مشاهده در ایتا
دانلود
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_85 نیاز سرش را زیر انداخت و گفت: _چرا داریم...فق
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان جوابِ این دختر را چه بدهد...اما باید آب پاکی را روی دستش میریخت و همه چیز را تمام میکرد،قضیه نباید کش پیدا میکرد... _تا به االن هرکاری که انجام دادی فقط به ضرر من بود ،به ضرر کسی که ادعا میکنی عاشقشی.. همه چیو فراموش میکنی...منو از ذهنت بیرون کن دختر ، من هیچوقت نمیتونم تورو بپذیرم ،نمیتونم دوستت داشته باشم... نیاز با لکنت و ترس گفت: _چرا ؟؟واسه چی بهم فرصت نمیدی تا خودم رو بهت ثابت کنم ، من بخاطر تو نامزدیِ سه سالم رو بهم زدم ،کسی که حاضربود برام بمیره رو پس زدم فقط برای داشتنِ تو ،اینهمه خودم رو به آب و آتیش زدم...نه حق نداری به همین راحتی ازم بخوای فراموشت کنم... کوروش با چشمهای گرد شده به نیاز خیره بود...این دختر دیگر چه آدمی بود نامزد داشت و عاشق کوروش شد....عصبی شد، گُر گرفت اما باید خود را کنترل میکرد...نفس پر صدایش را بیرون دادو گفت: _ تو نامزد داشتی و چشمت منو گرفت؟!تا االن خیال میکردم برای بدست آوردن من از رفیقت گذشتی....اما هضمِ اینکه بخاطر من نامزدیت رو بهم زدی خیلی سخت و سنگینه دختر؟! دیگه چه کارهایی از دستت برمیاد؟! تو خطرناکی دختر خیلی خطرناک... بلند شد،دیگر حرفی نمی ماند،برگشت که برود هوای این محیط بدجوری سنگین و نفس گیر بود...هنوز قدم از قدم برنداشته بود که نیاز دستش را گرفت و مانع شد...صدایش را شنید: _صبر کن ،هرکاری که بگی میکنم ،فقط لب تر کن تا خودمو.... با عصبانیت برگشت دستش را کشید و به نیاز توپید: _ دیگه داری پا فراتر از حدِّ خودت میزاری دختر جون ،چی خیال کردی ؟! فک میکنی منم مثلِ تو امثالِ تو ام که از اطرافیانم سوء استفاده کنم؟؟! برات متاسفانم دختر...این عشق چشمات رو کور کرده...میدونی چرا عاشقِ گیسو شدم؟! چون هیچوقت به هیچ پسری اجازه نمیداد نگاه چپی بهش بندازه...میدونی چرا هی پَسَم میزد و من بیشتر به سمتش کشیده میشدم ؟؟!چون میدونستم زن زندگیه و میشه بهش اعتماد کرد،اما تو کامال برعکس گیسویی...به راحتی داری خودتو حراج میکنی تا شاید فرجی بشه!! امروز بزرگترین اشتباه عمرت رو انجام دادی...اگه یک درصد هم احتمال داشت چشمام رو روی همه ی کارهات ببندم با همین اشتباهت دیگه محالِ... کوروش رفت و نیاز را با دنیایی آوار شده روی سرش تنها گذاشت...حق با گیسو بود تنها بازنده ی این بازی کسی نبود جز نیاز... »گیسو« حلقه را در انگشتش میچرخاند،دستش را جلو عقب میبرد و نگاهش میکرد..آذین به گیسو نزدیک شد کنار گوشش آهسته گفت: _عزیزم وارسی کردنِ این انگشتر بیچاره تموم نشد؟! اگه نپسندیدی یه دونه دیگه رو امتحان کن... نفس های آذین که به صورتش خورد گُر گرفت... چشمانش رابست و همانطورمثل آذین آرام گفت: _فاصله بگیر ... لبخند روی لبهای آذین ماسید با تعجب نگاهش میکرد ، حق داشت نمیدانست دلیل این حرف چیست...از گیسو فاصله گرفت و دست به سینه با اخم ایستاد...گیسو سر به زیر انداخته بود و لبخند میزد. حلقه را از انگشتش بیرون آورد و روبه فروشنده گفت: _همین خوبه اقا ،پسندیدم... ** به همراهِ آذین از طال فروشی بیرون زدند،آذین اخم هایش درهم بود،دستانش را در جیبِ شلوارش فرو کرده بودو جلوتر از گیسو حرکت میکرد، دلخور بود...گیسو که کِرمش گرفته بودو بدش نمی آمد سربه سرِ این پسر تُخس بگذارد،جلو رفت و به آذین نزدیک شد واز پشت پیراهنش را کشید...آذین با همان اخم ایستاد و به سمتش برگشت و بی هیچ حرفی به او خیره شد...... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹