سلام
تاریخ تولدتون رو وارد کنید
ببینین چه اطلاعات و رویدادهایی از سن شما میگه
birth.carbalad.com
جالبه😍
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ڪربلا هرڪس نرفتھ😔
با #رضا مطرح ڪند ؛
از ميان پنجرھ فولاد
امضاء ميرسد ...!🌱
#یاشفیع..
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
7.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چادر مادر من فاطمہ حرمت دارد💔
نه فقط شبہ عبایـے مشکے که به سرت اندازے و خیالت راحت
که شدے چادری و محجوبه ؟🙂•••
.
.
#خطر در کمین چادری ها
#پویش_حجاب_فاطمے
#حجاب
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بیانات رهبر انقلاب درباره انتخابات مجلس
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_46 _خواهش میکنم آقای موّدت بفرمایید ریش و قیچی دست
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_47
در آشپز خانه همراهِ گیتی و مادرش به کارها سرو سامان میدادند،خسته بود ،حتی توانِ یک
لحظه ایستادن راهم نداشت،خواست به اتاقش برود و با خیالی
راحت،سربربالین بگذارد،امشب یکی از همان شبهایی بود که به خیر گذشت ،چقدر از آذین
ممنون بود که درکش کرده بود و بیش از این سوال پیچش
نکرد ،که اگر میکرد با آن روی دیگرِ گیسو سماوات روبه رو میشد، ولی تنها چیزی که
درک نمیکرد، درخواستِ آذین بود ،چرا میخواست گیسو یک هفته
ی دیگر جوابِ منفی اش را برزبان آورد و به هر دو خانواده بگوید که مایل به این ازدواج
نیست ؟؟ از کارِاین پسر سر در نمیآورد،میتوانست همین امشب
نظرش را بگوید و خیالِ هردو خانواده را راحت کند... امشب وقتی آذین را دید برقِ
چشمانش را به خوبی حس کرده بود برخالفِ دفعاتِ قبل که عادی و
خونسرد بود امشب حالِ دیگری داشت...گیسو این را خوب فهمیده بود، شاید اگر در
شرایط دیگری با او اشنا میشد!شاید اگر آذین هم مثل خاندانِ
سماواتی ها سنگِ دین و ایمانش را به سینه نمیزد،!! گیسو با جان و دل درخواست ازدواجش
را می پذیرفت....اما حاال شرایط اینگونه بودو گیسو تمامِ
تالشش را بکار میبرد تا رهاشود،تا کسی نباشد که به زور عقایدش را بخورد او
بدهد،میدانست اگر با آذین ازدواج کند نتنها رها نمیشود،بلکه فقط از زندانی
به زندانِ دیگر منتقل میشود...نه...ازدواج با آذین اشتباه محض است.
_آخه دختر مگه مریضی بهشون گفتی یه هفته وقت میخوای تا فکراتو بکنی؟! واقعا که عقل
تو کلَت،نیست....جوون به این خوبی ،خانواده دار،از مالِ دنیا
هم بی نیاز،در ضمن متدین هم که هست ،مررررگ میخواستی می رفتی قبرستون...الحق که
بی لیاقتی.
گیسوبا خشم به خواهرش نگاه کرد،قبل از اینکه زبان بچرخاندو جوابِ دندان شکنی به
گیتی بدهد مادرش پاسخش را داد:
_اتفاقاخیلیم کارِخوبی کردی مادر،اونجوری خیال میکردن هولی و دست و پات رو گُم
کردی..
اینبار گیتی با حرص رو به مادرش گفت:
_مامان جان هنوز این دخترِ وِزَّت رو نشناختی؟؟! یک هفته وقت خواسته تا راحت بتونه این
پسره ی بیچاره رو بچزونه، اخرشم یه نه میگه و آبرومون رو
میبره...
)رو به گیسو کردو گفت(دِ منکه میدونم چی تو اون سرت میگذره،تویی که میخوای جوابِ
رد بدی چرا همین امشب ندادیو اون بیچاره هارو خالص
نکردی؟!
گیسو دست به سینه ایستاد ،پوزخندی زد،نگاهی از جنسِ تحقیر به خواهرِ بزرگش
انداخت،بعداز سکوتِ نسبتاً کوتاهی گفت:
_اوالً بیخودی واسه خودت هارت و پورت نکن،مگه علمِ غیب داری که از االن میگی جوابم
منفیه ؟! ثانیاً خیال کردی همه مثلِ خودت دنبال شوهر
موس موس میکنن،تا یه خواستگار میبینن هول میشن و درجا »بله« رو میدن،بدونِ اینکه
بسنجن ببینن این یارویی که خدا زده پَسِ سرش و اومده
بگیرتش به دردش میخوره یانه؟!!
گیتی خوب طعنه ی کالمِ گیسو را گرفته بود،میدانست که مستقیم به شوهرش میعاد اشاره
کرده است، کسی که هیچ سنخیتی با گیتی نداشت،اما با
این حال گیتی بااو ازدواج کرده بود،شایدهم حق با گیسو ست، گیتی عجوالنه تصمیم
گرفت...پشیمان نبود اما خُب راضیٍ راضی هم نبود،میتوانست انتخاب
بهتری داشته باشد ،اما عجول بودنش کار دستش داد. بااین حال خود را از تکُ تا ننداخت و
رو به گیسو با خشم گفت:
_اگه منظورت منم که باید بگم خیلیم راضیم،از انتخابم هم پشیمون نیستم.
گیسو پوزخندِ صدا داری زد ،دستانش را از روی سینه پایین انداخت حرکت کرد،به گیسو
نزدیک شد و زیرِ گوشش آرام فقط طوری که خودش بشنود
گفت:
_پشیمون نیستی ،اما....پشیمون...میشی.!!!
بعد بدونِ توجه به خشم و عصبانیت و دستانِ از حرص مشت شده گیتی، اشپزخانه را ترک
کردو راهِ اتاقش را در پیش گرفت. گیتی ماندو حِسِ انزجاری
که نسبت به خواهرش، گیسو بیشتر و بیشتر میشد.
********
حاضر و آماده روبه روی آینه ایستاده بود ،چادرش را با حرص برسر انداخت،از این بازی
مسخره خسته شده بود ،تا کی میخواست این دورویی را ادامه
دهد،خدامیدانست فقط...
***
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_47 در آشپز خانه همراهِ گیتی و مادرش به کارها سرو
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_48
گوشی در دستش لرزید ،نیاز بود ،حتما دَمِ درِ عمارت انتظارِ گیسو را میکشید، جوابش را
دادو گفت که اماده است و چند دقیقه ی دیگر به او ملحق
خواهدشد،قرارِ سینما داشتند ،آنهم به اصرارِ نیاز، گیسو زیاد اهلِ فیلم دیدن و سینمارفتن
نبود اما بخاطرِ نیاز که این روزها ،تنها یارو همدمش بود بی
چون و چرا درخواست هایش را قبول میکرد....بارِ اخر خود را درآینه برانداز کردو از آن
دل کند،دستش را روی دستگیره گذاشت و پایین کشید ،پله ها را
دوتا یکی پایین میرفت...با بی خیالی به سمتِ درِخروجی به را افتاد،با صدای اشنایی ایستاد.
_میری بیرون؟!
برگشت و به حاج رضا چشم دوخت ،انتظار نداشت پدرش این وقتِ روز خانه باشد و مُچَش
را بگیرد ،باسر پاسخ پدرش را داد.
_باشه بابا مراقب باش...زودم برگرد ،پول که داری؟؟؟!!
با تعجب به حاج رضا نگاه میکرد،یعنی چه؟؟!این همان حاج رضایی است که مخالف
سرسختِ بیرون رفتن و گشت و گذار کردنِ دخترِ کوچکش بود؟؟!
عجیب تراز آنهم مگر وجود داشت،؟؟!حاج رضا و اینطور آرام و مهربانانه سخن گفتن؟؟!
سعی کرد تعجبش را پنهان نگه دارد و عادی برخورد کند...
_بله ،دارم...چشم زود برمیگردم...فعال خداحافظ.
پدرش سری تکان دادو به سالمتی گفت.
از عمارت بیرون زد،هنوز گیج بود از برخورد این چنینیِ پدرش ،باور کردنش کارِ گیسو
نبود...مسیرِ عمارت تا درِ باغ را با درگیریِ این فکر طی کرد. لبخندی شبیه به زهر خند زد،حاال فهمیده بود که دلیلِ مهربانیِ حاج رضا فقط میتواند یک
دلیل داشته باشد آنهم پاسخیست که گیسو قرار است به
خانواده ی موّدت بدهد،البد پیشِ خود خیال کرده بود این مُهلتِ یک هفته ای یعنی ،جوابِ
مثبت...غافل از اینکه نمیدانست در سرِته تغاریش چه
میگذرد...
دردل گفت:»پس تا چند روزه دیگه وقتی فهمیدی جوابم چیه ،بخاطرِ اینکه ِسرکارتون
گذاشتم فَلَکَم میکنی.....ای آذین خدا بگم چیکارت کنه که دستم
رو گذاشتی تو پوستِ گردو «...
از در خارج شدو به سمتِ Bmwسفید رنگِ نیاز رفت،سوار شدو نیاز ماشینش را به حرکت
درآورد.
*****
از سینما خارج شدند،نیاز همانطور با خنده رو به گیسو گفت:
_وای خدا که چقدر خندیدم ،دلدرد گرفتم،فیلمش خیلی توپ بود گیسو مگه نه؟!
گیسو که اصال حواسش نبود و در عوالمِ خود سیر میکرد! متوجه ی نیاز نبود،از ابتدای فیلم
تا لحظه ی اخرش انقدر به اتفاقات این روزها فکر کرد که
اصال چیزی از فیلم نفهمید ،با برخوردِدست نیاز که به شانه اش میزد به خود آمد:
_ها!!چیه ؟چیزی گفتی؟!
نیاز ابروهایش رادرهم کشید و گفت:
_بَ اینو باش...دوساعته دارم با دیوار حرف میزنم ؟! کجایی تو دختر ، متوجه شدم که اصال
حواست به فیلم نبود و فقط به پرده زُل زده بودی؟!
چته؟!چیشده؟!
پوفی کردو گفت:
_بریم یه جا بشینیم برات تعریف میکنم.
*******************
_ _واقعاً میخوای جوابِ رد بدی؟!
_اهوم.
_ _اهوم و کوفت،مگه مغزتو خر گاز گرفته؟!
_چرا بایدخر مغزمو گاز گرفته باشه؟!
_ _تو چرا انقدر بیفکری اخه گیسو ،چرا داری با آینده ی خودت بازی میکنی؟!
_تو خودت میدونی که دلیلم چیه...
_ _دلیلت خیلی مسخره اس...چرا خیال میکنی آذین هم مثلِ باباتِ...بابا اون یه جوونِ
امروزیه ،تو همین جامعه زندگی میکنه،مگه میتونه بهت زور بگه و
عقیده هاش رو به زور بهت تحمیل کنه!!
_چی میگی دختر،دلت خوشه واال...منکه نمیدونم چی انتظارم رو میکشه شاید اونم یکی بود
از بابام بدتر ،اونوقت چه گِلی به سر بگیرم.
***
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
انتشار مطالب کانال #خاک_تاافلاک در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است.
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮
🌿 @Azkhaktaaflak 🌿
╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
👑 همسر پادشاه دیوانهی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط میکشید.
پرسید: چه میکنی؟
گفت: خانه میسازم…
پرسید: این خانه را میفروشی؟
گفت: میفروشم.
پرسید: قیمت آن چقدر است؟
دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.
هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانهای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.
روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصهی آن دیوانه را تعریف کرد.
پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی میکند و خانه میسازد.
گفت: این خانه را میفروشی؟
دیوانه گفت: میفروشم.
پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟
دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!
پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروختهای!
دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده میخری.
میان این دو، فرق بسیار است…
دوست من! خوبی و نیکی که تردید ندارد!
حقیقتی را که دلت به آن گواهی میدهد بپذیر هرچند به چشم ندیده باشی!
گاهی حقایق آنقدر بزرگاند و زیبا که در محدودهی تنگ چشمان ما نمیگنجند.
💕💕💕