eitaa logo
ازخاک تاافلاک
272 دنبال‌کننده
1هزار عکس
415 ویدیو
9 فایل
مهدیا (عج)! سرِ ّعاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ورنه عشق تو کجا این دل بیمارکجا؟! کاش درنافله ات نام مراهم ببری که دعای تو کجاعبدگنهکارکجا! 🌷"تقدیم به ساحت مقدس آخرین ذخیره الهی؛ امام عصر ارواحناه فداه"🌷 آیدی جهت انتقاد و پیشنهاد: @noorozzahra313
مشاهده در ایتا
دانلود
10.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 | هنگام زیارت چه حاجاتی را از امام رضا علیه السلام بخواهیم؟ ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
انسان وانسانیت خیلی مسئله پیچیده ایِ...! صد و بیست وچهار هزار پیامبر برای هدایتش کافی نیست...؛ ولی یک شیطان برای گمراهیش کافیه...! ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_61 کرد باز تسبیحش در بینِ دستانِ مردانه اش اسیر بو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان آذین کیف میکرد از دیدنِ این کَل کَل ها ،میدانست همه اش بی منظور و عاشقانه است...هنوزهم بعد سی و اَندی سال زندگی اینطور مثلِ پروانه به دورِ معشوق چرخیدن کم چیزی که نیست. باالخره سکوتش را شکست و گفت: _بابا جان انقدرمامانِ خوشگلِ منو اذیت نکنین، حاال میفرمایید حاجی چی گفت؟! پدرش لبخندی زدو گفت: _خانم به فکرِ رخت و لباس باش دومادیه شاه پسرت نزدیکه )روبه آذین کردوگفت(مبارک باشه پسرم ،جوابشون مثبتِ بابا. نفسی از سرِ آسودگی کشید و تشکر کرد،چرالحظه ای خیال کرد که قرار است گیسو زیرِ حرفهایش بزند!! یعنی برایش مهم بود کنارِ گیسو بودن؟!کنارِ دختری که تکلیفش با خودش و خدایش مشخص نیست؟؟ نمیدانست ،انگار خودش هم به حالِ گیسو دچار شده بود،یک آدمِ بالتکلیف که حتی ٖ نمیدانست چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.. »گیسو« به همراهِ مادرش، کُلِ شهر را زیرِ پا گذاشته بودند،برای خرید لباسِ شبِ نامزدی ، انقدرکه معصومه خانم گیتی را چرخانده بود و برروی هر لباس یک ایرادی میگذاشت گیسو عاصی شده بود، پشتِ ویترینِ مغازه ای ایستاد لباسِ شبِ زیبایی چشمش را گرفته بود ،لباس ماکسیِ زیبا به رنگِ کرم دکُلته بود اما قسمتهای برهنه اش با حریر پوشانده شده بود گرچه افاقه ای نمیکرد همچنان بدن نما و باز بود...اما زیباییِ خیره کننده ای داشت، معصومه خانم ایستاد مسیرِ نگاه گیسو را گرفت ،لباس را که دید اخمی کردو گفت: _نگو که از این خوشت اومده؟! گیسو هم مانند مادرش اخم کردو پاسخش را داد: _چرا نگم؟! بگم خوشم اومده البد گناه کردم؟! _ _ این چه لباسیِ اخه مادر ،نمیبینی چقدر بازِ خیال کردی میتونی همچین لباسی بپوشی؟! با حرص به مادرش توپید : _نه خیر میدونم که نمیتونم،چون شماها نمیذارین،حسرت به دل موندم یبار همچین لباسی بخرم و بپوشم ،همیشه وادارم کردین کت و دامن بپوشم ،بخدا دیگه حالم داره از این ریخت لباسا بهم میخوره. _ _خُبه خُبه بلبل زبونی نکن، همینکه گفتم نمیشه را بیفت، کلی کار داریم... از حرص پایش را به زمین کوبید و به دنبالش حرکت کرد اما چشمش بدجوری آن لباس را گرفته بود... ****** خسته و کوفته به خانه برگشتند رمقی در پاهایشان نبود کُلِ روز را یک نفس راه رفته بودند ، انقدر که معصومه خانم بد خرید و ایرادگیر بود،آخرش هم به خریدِ کُتُ دامنِ خوش دوخت و نگین کاری شده ی سفید رنگی رضایت داد، الحق هم که دست روی خوب چیزی گذاشته بود رنگ و طرحش که بدجوری به چهره ی گیسو می آمد،باالخره عروس بود و باید بهترین را انتخاب میکرد...سلیقه اش حرف نداشت....ولی باز هم از فکرِ آن لباسِ شب زیبا بیرون نمی آمد کاش مادرش سازِ مخالف نمیزد...به اتاقش رفت تا کمی استراحت کند. واردِ اتاق شد بدونِ تعویضِ لباس به سمتِ تخت رفت و خود را وِلو کردچشمانش سنگین شده و روی هم اُفتادند، در خواب و بیداری بود که صدای آالرمِ پیامکموبایلش راشنید،چشمانش راباز کرد با بی حوصلگی گوشی رااز داخلِ کیف بیرون کشید، اسمش را که روی صفحه دید تعجب کرد، بی وقفه پیام را باز کردو خواند:»بد کردی باهام گیسو ،بد کردی..دوسال صبر نکردم که یه تازه به دوران رسیده از گردِ راه برسه و تو رو از چنگم بیرون بکشه،خیال کردی ساکت میشنم تا خوش خوشانت بشه و با خیالِ راحت با این بچه ریقو ازدواج کنی؟؟به همین خیال باش که دست از سرت بردارم« پوزخندی زدو گوشی را روی تخت انداخت ،زیرِ لب گفت »چه غلطی میخوای بکنی اخه ،چه کاری از دستت ساخته است، فردا رسماً نامزد میکنم ،دُمِ توام قیچی میشه ،بوزینه خیال میکنه با لُغُز خونی هاش میتونه منو بترسونه....« 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 انتشار مطالب کانال صدقه جاریه است. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_62 آذین کیف میکرد از دیدنِ این کَل کَل ها ،میدانست
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان »آذین« انگشتری که مادرش انتخاب کرده بود را برداشت و با دقت نگاه کرد،باز هم به سلیقه ی مادرش آفرین گفت،در عینِ سادگی زیبا بود تک نگینی روی آن حلقه ی ساده خودنمایی میکرد ،دلش میخواست گیسو هم آن رابپسندد، حاال که قرار است بازی کنند دوست داشت این بازی شیرین و مسالمت آمیز جلو برود... از طالفروشی بیرون زدند ،چند قدمی برنداشته بودند که آذین ناگهان ایستاد،فاطمه خانم به سمتش برگشت و گفت: _مادر بیا بریم دیگه.. چیشد؟! به سمتِ مادرش برگشت و جعبه ی انگشتر و ریموت ماشین را بدستش داد و گفت : _مامان جان شما برو تو ماشین بشین منم االن میام. مادرش به اجبار سری تکان دادو ریموت و جعبه ی انگشتر را گرفت. ***** حاضر و آماده جلوی آینه ایستاد و خود را برانداز کرد کت و شلوارِمشکی رنگ و پیراهنِ کرم رنگِ یقه دیپلمات که روی قسمت یقه و راسته ی دکمه هایش کار شده بود و جلوه اش را بیشتر میکرد،اهلِ کراوات زدن نبود ،این تیپ هارا ترجیح میداد گرچه اگر پیش می آمد از کراوات هم استفاده میکرد...بعداز تایید خودش از اتاق خارج شد و به سمتِ خانواده که انتظارش را می کشیدند رفت ،باز بساطِ دود و اسفند و شوخی ها و سربه سر گذاشتن های پدرش و قربان صدقه رفتن های فاطمه خانم.. سبدِ گلِ زیبایی که با گلهای رُزٍ مصنوعیِ آبی رنگ تزئین شده بود را به دست مادرش داد و سوار شد و به سمتِ خانه ی حاج رضا حرکت کرد.. *** واردِ عمارت شدند،شلوغ بود ، فکرش را هم نمیکرد برای یک نامزدیِ ساده همچین جشنِ مفصلی به را بیفتد، از طرفِ خودشان که فقط بزرگانِ فامیل را دعوت گرفته بودند،اما مثلِ اینکه حاج رضا صغیر و کبیرِ خاندانشان را وعده گرفته که جای سوزن انداختن هم نیست،پوزخندی زد،حق با گیسو بودآذین تازه کم کم داشت حاج رضا را میشناخت... خانواده ی سماوات به استقبال شان آمدند اینبار گیسو هم کنارشان ایستاده بود با سری پایین افتاده ،کت و دامن سفید رنگ و روسریِ ساتنِ سفیدبا گلهای ریزِ صورتی رنگ ، چرا این دختر هرچه میپوشید بی برو برگرد به او می آمد و زیبا ترش میکرد، دِل آذین را می لرزاند بدونِ اینکه خودش باخبر باشد ،آذین جلو رفت سبدِ گُل را بدستِ گیسو داد،با این حرکتش صدای دستِ مهمان ها کُلِ عمارت را پُر کردبدون توجه به بقیه به گیسو نگاه کردو گفت: _خیلی دلم میخواست همه چیز جورِ دیگه ای بود،واقعی بدونِ هیچ نمایشی... گیسو سربلند کردو با چشمانِ غم زده اش به او زُل زد ،هیچ چیزی را نمیتوانست در این چشمها تشخیص دهد،انقدر که حس های مختلف یه یکباره به این چشمها هجوم آورده بودند،صدای آرام و دخترانه اش را شنید که فقط به یک کلمه اکتفا کرده بود:_کاش... ******** مادرش انگشتر را در دستِ عروسش انداخت و گونه اش را بوسید و تبریک گفت.سرخ و سفید شدنِ گیسو از چشمانِ تیز بینِ آذین دور نماند ،سیقه ی محرمیت جاری شده بود ،حاال دیگر این دختر محرم و ناموسش بود،شیرینی خورده اش پس با خیالِ راحت بدونِ هیچ حدو مرزی میتوانست یک دلِ سیر نگاهش کند ،اما حاال در میانِ این جمعیت نه ،االن وقتش نبود. ******** تقریباً همه ی مهمان ها رفته بودند،دوخانواده در کنارِ درِ عمارت ایستاده و صحبت میکردند،به جز گیسو و آذین کسی در مهمانخانه نبود. گیسو و آذین بی هیچ حرفی ایستاده بودند،حق هم داشتند چه حرفی می توانستند باهم داشته باشند این دونفر ؟؟ گیسو این پا و آن پا میکرد معلوم بود که مضطرب است ،آذین این را خوب فهمیده بود اما دلیلش را نمیدانست، باالخره خودش دست بکار شد....دستش را داخلِ جیبِ کتش کردو بیرون آورد گیسو سربه زیر بود و این حرکتش را ندید،آذین جعبه ی چوبیِ کوچکی در دست داشت آن را به سمتِ گیسو گرفت بی هیچ حرفی...گیسو آرام سر بلند 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
✨ یا اباعبدالله♥️ «اول صبح» پس از گفتن یک بسم الله... از دل و جان تو بگو «حسین اباعبدالله» ع✋ انتشار مطالب کانال در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
لبخند تو را چند صباحیست ندیدم یک بار دگر خانه‌ات آباد بگو سیب😔 🔹️چهل روز گذشت ، ذره ای از دلتنگی ما کم نشد ای سردار دلم🖤 انتشار مطالب کانال صدقه جاریه است. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🌻💛 💛 | | خـــدایا↓ تنهایے ما رو با حضور خودٺـــ🦋ـــ شلوغ پلوغ ڪن ... :) انتشار مطالب کانال صدقه جاریه است. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
روزی که خدا حساب کتابمان کند .. من تازه می‌فهمم چه حقی گردنم داری❤️😍 💚🌱 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
🍃💐 💢پیامبر خوبیها میفرمایند: هدیـ🎁ــــه دادن مرد ب همسر ،عفت او را افزایش میدهد.👌 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯ روز نزدیکه اقایون در جریان باشید🤭