eitaa logo
ازخاک تاافلاک
272 دنبال‌کننده
1هزار عکس
415 ویدیو
9 فایل
مهدیا (عج)! سرِ ّعاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ورنه عشق تو کجا این دل بیمارکجا؟! کاش درنافله ات نام مراهم ببری که دعای تو کجاعبدگنهکارکجا! 🌷"تقدیم به ساحت مقدس آخرین ذخیره الهی؛ امام عصر ارواحناه فداه"🌷 آیدی جهت انتقاد و پیشنهاد: @noorozzahra313
مشاهده در ایتا
دانلود
امون از اون نگاهِت....! پ.ن: چه کرده ای که داغت سرد نــمـــــیــشــود.... 😭😭😭😭😭
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
°°°° ڪسانے به امامِ زمانشان خواهند رسید، که اهل سرعت باشند...! و اِلّا تاریخ نشان داده ، که قافله حسینے معطل کسے نمے ماند... . ♡| /•
7.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظات منتشر نشده از حال و هوای داخل هواپیمای حامل پیکر شهید سلیمانی، از مداحی سیدرضا نریمانی در هواپیما تا خوش‌آمد گویی برج مراقبت به سردار...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صحبت‌های همسر شهید مدافع حرم باب‌الخانی که امروز پیکر این شهید بر روی دستان مردم اصفهان تشییع می‌شود؛ فرعونیان زمان بدانند من موسی به شکم دارم که به رود نیل میندازم ایشان حتی با وجود این غم بزرگ در پای صندوق رای حاضر شدند و از راه حاج قاسم سلیمانی گفت...
سلام همراهان عزیزم من اختلال اینترنت دارم تا روزهای اینده حل میشه خیلی ازشماها پیام داده بودین ممنون از محبت ها و پیگیری هاتون. چندپارت تقدیم نگاهتون🌺
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_81 گیسو به سمتِ سبحان برگشت ،دلش کباب بود برای برا
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان به خانه که رسید ،باز گیتی را دید، نمیدانست چرا انقدر میرود و می آید ، بد هم نشد گیتی امشب باشد بهتر کارهایش پیش میرود ** حاج رضا نمازش را که خواند ،به جمعِ خانواده مُلحق شد...همه درون مهمانخانه نشسته و به کاری مشغول بودند، حاج رضا که وارد شد ،میعاد به احترامش بلند شدو یاالیی گفت؛گیسو این حرکتش را که دید پوزخندی زدو در دل گفت:»جونور...انقدر پاچه خواری کردی تا این حاج رضا خامت شدو دخترش رو حرومت کرد، کورخوندی هنوز گیسو رو نشناختی یه جوری دستتو رو کنم که نفهمی از کجا خوردی« گیتی مِن مِنی کردو رو به حاج رضا با دستپاچگی گفت: _اقاجون ،میخواستم یه موضوعی رو باهاتون در میون بزارم. _ _بگو دختر جان...چیشده بابا؟! _راستش میعاد میخواد کارو کاسبیش رو گسترش بده ،اما خُب...یکم از نظرِ مالی کم آورده...واال موندیم چیکار کنیم...میخواستم..ازتون خواهش کنم اگه امکانش هست یکم کمکش کنید ،جای دوری نمیره... قبل از اینکه حاج رضا پاسخش را بدهد، میعاد رو به گیتی گفت: _گیتی جان منکه گفتم ،یکاریش میکنم ،احتیاجی نبود به حاج اقا بگی و دردسرشون بدیم... این مرد دیگر که بود، گیتی را جلو انداخته بود ، اما حاال خود را به آن راه میزدو شرمنده نشان میداد، کُفر گیسو درآمده بود از دیدنِ خریتِ خواهرش و کفتار بودنِ میعاد... حاج رضا دستی به محاسنش کشید و گفت : _میعاد هم حُکم پسرم رو داره،تا اونجایی که بتونم کمکش میکنم دخترم،میعاد جان فردا یه سر به حُجره بزن باهم صحبت کنیم ، تا اِن شااهلل ، توهم مشکلت حل بشه... گیسو با چشمانی گرد به حاج رضا خیره بود ،باور نمیکرد حاج رضا انقدر ساده باشد که گولِ این حرفها را بخورد با همین چند جمله قانع شده بود؟! او که بی گدار به آب نمیزدو همه چیز را میسنجید!! اما پای دخترش و زندگیش در میان بود حاج رضا مجبور شد قبول کند ،شاید چاره ای نداشت به غیراز دادنِ پول به دامادِ مفت خورش که خود را به حاج رضا میچسباند و از قِبَلَش خوب پول به جیب میزد... اختیار از کف داد، باید چیزی میگفت و کاری میکرد وإال این جانورِ موزمار نقشه اش را عملی میکرد. میدانست اگر حرفی بزند بلوا و آتش به پا میشود ،اما االن وقتش بود هرچه زودتر بهتر... _ببخشید میعاد خان شما شریکی چیزی هم دارین؟! به وضوح تعجب را درچشمانِ میعاد میدید: _چطور مگه گیسو خانم؟! _ _همینطوری ؟محضِ کنجکاوی پرسیدم!! _نه ندارم... _عه که اینطور یعنی من دیروز اشتباه شنیدم ؟! اخه وقتی داشتین با گوشی پشتِ عمارت صحبت میکردین و از شراکت حرف میزدین من اتفاقی حرف هاتون رو شنیدم، برای همین خیال کردم شاید برای گسترش کسب و کارتون شریکی چیزی هم داشته باشید. میعاد رنگش پرید و با چشمانی گرد شده به گیسو خیره بود...همه به سمتِ میعاد برگشتند و خیره نگاهش میکردند،انگار منتظر بودند ،جوابی قانع کننده بدهد... باالخره توانست زبان باز کند، آب دهانش را قورت دادوگفت: _اشتباه میکنید من نه شریکی دارم نه شراکتی در کارِ.. گیسو لبخندِ مسخره واری زدو گفت: _بله حق باشماست ،من اشتباه کردم.. گوشیِ موبایلش را از روی میز برداشت و صدای ظبط شده را پخش کرد... )بهت گفتم که عزیزِ من بهم وقت بده ، نمیتونم انقدر سریع کارها رو جلو ببرم باید یه جورایی مُخِ دخترش رو بزنم ، رگِ خوابِ این پدر بچه 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_82 به خانه که رسید ،باز گیتی را دید، نمیدانست چرا
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان هاشن.....محاله حاجی به دخترش نه بگه.....هنوز جیبم اونقدر پُر نشده که بخوام بیخیالِ همه چی بشم....( روح از تنِ میعاد جداشده بود ،میگویند رنگِ رخساره خبر میدهد از سرِ درون ،همین بود دیگر رنگی که به صورت نداشت ،سکوتش هم به حقیقتِ این ماجرادامن میزد... حاج رضا برخاست به سمتِ میعاد رفت و رو به رویش ایستاد ،میعاد بلندشد..عزمش را جزم کردو گفت: _دروغه حاجی،پاپوشه، خودتون که منو میشناسین ، همچین ادمیم؟؟ نمیدونم دختر تون چرا با من دشمنی میکنه...فقط میدونم که میخواد منو از چشمِ تون بندازه حاجی... گیسو با پرخاشگری بلند شدو گفت: _صدایی که پخش شد صدای تو نبود، اینو چی میگی ؟! میخوای بگی اینم دروغه ؟!تو نیستی کنارِ این زن ؟! عکس و فیلم هارا تک تک نشانش داد... حاجی غریدو گفت: _این زن کیه میعاد؟! با همچین آدمایی سرو کار داشتی و من نمیدونستم؟؟!؟ این زن با این سرو ریخت!!!!...معلومه کسی که داره دروغ میگه تویی نه گیسو... جوابی نداشت که بدهد، هرچه سریع تر بایداز مهلکه میگریخت ،اما چگونه ؛دستش بد رو شده بود...فکرش راهم نمیکرد روزی گیسو موی دماغ شود و تمامِ نقشه هایش را نقشِ برآب کند...گیتی جلو آمد با چشمانی اشکی به شوهرش زُل زد ،اختیار ازکف داد ،دستش را باال بردو به صورتِ میعاد کوبید... ************* همه بی حرف نشسته بودند،معصومه خانم جرعه جرعه آب قند در دهان گیتی میریخت و به این بخت زیر لب لعنت میفرستاد... گیسو به مادرش توپید و گفت: _این بخت بد نبودِمادر من ،دخترت چشمهاشو باز نکرد تا درست انتخاب کنه ،پس بیخودی گردن بخت و اقبال ننداز... گیتی دستانِ مادرش را پس زد تکیه اش را از روی مبل برداشت و رو به گیسو با خشم و گریه گفت: _خیالت راحت شد؟! حاال که آتیش انداختی به زندگیم خوش خوشانته؟! گیسو با تعجب به گیتی مینگریست باورش نمیشد...بخاطر زندگی خواهرش این کار را کرده بود اما االن گیتی طلبکارانه گیسو را مقصر میدانست... گیسو افسار پاره کردو گفت: _چرا چرت و پرت میگی ؟؟؟ اونی که آتیش انداخت تو زندگیت شوهرِ نمک به حرومت بود نه منی که دستشو رو کردم و روی واقعیش رو بهتون نشون دادم... _چرا؟! مگه کسی ازت خواسته بود اینکارو کنی؟! به تو چه ربطی داشت؟!اصال من دلم میخواست همونجوری بااین ادم زندگی کنم، واسه چی کاری کردی که زندگیم از هم بپاشه؟!نمیتونستی خوشبختی خواهرت رو ببینی نه؟ _هه ،خوشبختی؟!تو خوشبخت بودی؟! جُکِ سال رو گفتی خواهر من، نگو که عاشق این مرتیکه ی خیکی شده بودی که باورم نمیشه...هرکی ندونه منکه خوب میدونم ، پشیمون بودی از ازدواج با میعاد پس واسه من جانماز آب نکش ، ادای آدمهای خوشبخت هم درنیار... حاج رضا فریاد کشید: _بسه تمومش کنید ،چتونه عینِ سگ و گربه می مونین ! مثالً خواهرین ولی همش پاچه ی همو میگیرین.. در این بین زنگ در عمارت به صدا درآمد ،سبحان به سمت آیفون رفت،گیسو بدون توجه به صدای زنگ رو به حاج رضا گفت: _بفرمایید اقا جون تحویل بگیرین، اینم از کسی که اعتقاد داشتی بهتر از اونو برای دخترت پیدا نمیکنی.... مرتیکه ی دو دوزه بازِ دو زنه..... راحت سرت شیره مالیدن حاج اقا.. _ حرف دهنت رو بفهم بچه... _حرف دهنمو میفهمم حاجی ، درست ترین حرف عمرم رو دارم میزنم ، باعث و بانیه بدبختی امروز دخترت ،فقط یه نفرِ... اونم خودٍ شمایی حاج اقا... حاج رضا صورتش از شدت خشم کبود شده بودبه سمت گیسو قدم برداشت دستش را بلند کرد تا به صورتِ این دختر زبان دراز بکوبد که دستش در هوا 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_83 هاشن.....محاله حاجی به دخترش نه بگه.....هنوز ج
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان ثابت ماند،گیسو سربلند کرد تا چیزی که مانع شده را ببیند...در کمال تعجب آذین را کنار خود دید که دست حاج رضا را گرفته ودر هوا نگه داشته..به کل فراموش کرد که قرار بودامشب آذین را ببیند.. _ول کن دستمو پسر ،به چه جرأتی جلوی من رو میگیری؟! _ _ببخشید حاج اقا ولی اونی که روش دست بلند کردین ، فقط دختر شما نیست نامزد منم هست نمیتونم اجازه بدم همچین کاری کنید... حاج رضا دستش را از حصار انگشتان آذین جدا کردو با خشم غرید: _این دختر هنوز تو خونه ی من زندگی میکنه ، هروقت اسمش رفت تو شناسنامه ات بیا جلوی روم و سینه سپر کن... _ _پس واجب شد هرچه سریعتر مقدماتش رو آماده کنم و همه چیز رو قانونی کنم... _نمیدونستم همچین زبونِ برنده ای داری پسر جون...اقای موّدت به پسرش یاد نداده با بزرگ تراز خودش چطور برخورد کنه؟! _پدرم هرچیزی رو که بهم یاد نداده باشه ،یه چیزی رو خوب بهم یاد داده حاج اقا ،اونم اینکه دستم رو روی ضعیف تراز خودم دراز نکنم... با همین جمله ی آخرش حاج رضا را کیش و مات کرد.... باالخره حاج رضا خود را جمع و جور کردو رو به آذین با خشم گفت: _خیال نکن حاال که دخترم رسماً نامزدت شده ،دیگه کاری از دستم بر نمیاد...اراده کنم میتونم بزنم زیر همه چیو ،این نامزدی رو بهم بزنم...هنوز اختیار دارِ این دختر منم پسر جان.. آذین دست به سینه ایستاد و با اخم پاسخش را داد: _تا اونجایی که من شناسمتون هیچوقت این کارو نمیکنید ،توی این دنیا آبروتون از هرچیزی براتون مهم ترِحاجی...منو از چیزی که هیچوقت اتفاق نمیوفته...نترسونین... حاج رضا تسبیحش را در مشتِ گره خورده اش فشرد هیچوقت فکرش را نمیکرد این پسر روزی؛ رودر رویش بایستدو رَجَز بخواند... خواست چیزی بگوید ودهانِ این پسر را ببندد،که صدای سبحان را شنید : _ای بابا بس کنید....آقاجون از شما بعیده...االن ماجرای گیتی مهم ترِ یا بحثِ بهم خوردن یا نخوردن نامزدیِ گیسو ؟! باید یه فکری بکنیم و حسابِ این میعادِ خدانشناس رو بزاریم کفِ دستش... حاج رضا نفسِ پُرحرصش را بیرون داد،دیگر از دستِ دخترهایش کالفه شده بود ،کم مانده بود سر به کوه و بیابان بگذارد...حاال سینه سپر کردن های آذین برای گیسو مقابلِ حاج رضا هم به آن اضافه شده بود... برای سبحان سری تکان داد و گفت: _از زیرِ سنگم شده این نمک به حروم رو پیدا میکنی ، اول خرده حسابهای خودم رو باهاش تسویه میکنم بعد طالق گیتی رو ازش میگیرم...از مادر زاده نشده کسی رو که بخواد رضا سماوات رو دور بزنه... ***** »کوروش « ماشین را جلوی درب خانه پارک کرد،این روزها کالفه و بهم ریخته بود ، همه چیز را فراموش میکرد ، دلیلِ این حالِ کالفه و بهم ریخته فقط یک چیز بود ،از دست دادنِ گیسو ، دختری که عشق کوروش را ندیده گرفت و اورا پس زد...از خیرش گذشت ،از خیرِ کسی که قسمتش نبوده ،چیزی مثلِ سابق نمیشد اما زندگی ادامه داشت پس باید همه چیز را فراموش میکرد و به زندگیش ادامه میداد بدونِ گیسو... هنوز در را کامل باز نکرده بود که صدای آشنایی را شنید ،برگشت و نگاهش کرد... _سالم.. اخم کردو پاسخش را داد: _سالم ،بازم شما؟ _ _اومدم باهاتون صحبت کنم.. _اگه میخواین در مورد گیسو حرف بزنین،باید بگم که همه چی... _ _نه!! چیزی که میخوام بگم در موردِخودمه... کوروش ابروهایش را باال انداخت و گفت: _متوجه نمیشم ، چه حرفی ؟!منو شما که سنمی باهم نداریم... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_84 ثابت ماند،گیسو سربلند کرد تا چیزی که مانع شده
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان نیاز سرش را زیر انداخت و گفت: _چرا داریم...فقط کافیه حرفهام رو بشنوین ،اونموقع متوجه میشین که بینِ منو شما یه چیزی هست... کوروش دستی به پشت گردنش کشید دور و اطرافش را از نظر گذراند،مردد بود ،هیچ حس خوبی به این دختر نداشت... _باشه ،اینجا که درست نیست ،بریم یه جا بشینیم و راحت صحبت کنیم.. *** پشت میزی در کافی شاپِ شیکی نشسته بودند،ده دقیقه ای میشد که در سکوت نشسته بودند،کوروش کالفه شده بود از دستِ این دختر: _خُب خانم ،بفرمائید...من زیاد وقت ندارم حرفتون رو بزنید خواهشاً... نیاز این پا و آن پا کردو گفت: _میخوام برم سر اصل مطلب...قضیه برمیگرده به دوسالِ پیش ،وقتی برای اولین باردیدمتون... کوروش اخم هایش را درهم کشید ،انگار کم کم داشت چیزهایی دستگیرش میشد،به صندلی اش تکیه دادو دست به سینه نشست... نیاز ادامه داد: _وقتی....وقتی چشمم بهتون افتاد ،دلم لرزید ،دلیلش رو نمیدونم...البته عشق که دلیل و برهان نمیشناسه...یه اتفاقه...یه اتفاق شیرین...روزو شبم شده بود فکرو خیالشما!!جای بدِ ماجرا جایی بود که فهمیدم شما عاشق و خواهان گیسو هستین ،اولش خواستم چشمم رو ببندم و این عشق و تو دلم دفن کنم ،اما نتونستم ،نشد، قدرتش بیشتر از این حرفها بود... سربلند کردو با چشمانِ اشکی اش به کوروش زُل زد ،زدن این حرفها و اعترافِ این عشق کارِ راحتی نبود...مخصوصاً گفتن کارهایی که برای بدست آوردنِ کوروش انجام داده بود ، نفس عمیقی کشید دوباره سربه زیر انداخت و گفت: _از شما پیشِ گیسوبد گفتم...گفتم اتفاقی شمارو بایکی دیگه دیدم....گفتم آدمِ درستی نیستین....اونم دلِ خوشی از شما نداشت نمیدونم چرا!! اما خُب این برای منی که میخواستم به هر قیمتی به عشقم برسم بهترین راه حل بود ،از این موقعیت استفاده کردم و شمارو بیشتر از چشم گیسو انداختم البته کارِ راحتی نبود باور نمیکرد، میگفت درسته که از کوروش خوشم نمیاد اما میشناسمش ادم ِ این کارها نیست.... باالخره انقدر زیر گوشش خوندم تا باور کرد...ولی باز فایده نداشت اون هرچقدر ازتون دوری میکرد شما بیشتر به سمتش کشیده میشدین ، واقعا گیر کرده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم...تصمیم گرفتم همون کاری رو که با گیسو کردم و شمارو از چشمش انداختم باشما بکنم...باید اونو جوری از چشمتون مینداختم که فکر ازدواج باهاش از سرتون میوفتاد. کوروش دستانش را از روی سینه انداخت و روی میز گذاشت به جلو خم شدو غرید _توچه غلطی کردی؟؟ هااان!!؟ چیکار کردی دختر؟؟ چطور تونستی انقدر راحت تهمت بزنی و گیسو رو پیشم خراب کنی؟میدونی این چند وقت چی به روزم آوردی؟! میدونی من بخاطرِ مزخرفاتی که تو تحویلم داده بودیو ادعا میکردی همش عین واقعیته چیکار کردم؟به گیسو انگ هرزگی زدم اونم جلوی نامزدش!!میدونی اگه آذین حرفهام رو باور میکرد امکان داشت چه اتفاقی بیوفته ؟؟؟ نه نمیدونی نمیفهمی بخاطرِیه عشق مسخره و بچگانه آبروی یه دخترو بازیچه ی دست خودت کردی...)با انگشت شصت به خود اشاره کرد(من!منکه ادعای دینداریم گوش فلک رو پُر میکرد ، این همه سال خداپرستیم رو با حرفهای صدمن یه غازِ تو حروم کردم و شدم رفیق شیطون و اون دخترِ بیچاره رو چزوندم.... نیاز با صورتِ سرخ شده و خیس از اشکش ،به کوروش خیره شده بود زبانش به سقف دهان چسبیده بود نمیدانست چه بگوید تا خود را تبرئه کند، خسته بود انقدر تالش میکرد و نتیجه نمیداد،انقدر میدوید و نمیرسید ،با هق هق گفت: _باید چیکار میکردم هان؟! تو از بس تو عشق گیسو دست و پا میزدی که دیگه هیچکس به چشمت نمیومد،گناه من چی بود که دوستت داشتم، گناهم چی بود عاشق کسی شدم که عاشق دوست صمیمیم بود ، هرکاری کردم فقط برای بدست اوردن تو بود...االنم پاش بیوفته بدتر از این کارها رو انجام میدم...پشیمون نیستم...چون چشمم فقط تو رو میبینه... کوروش با بُهت به نیاز خیره بود ،این دختر انقدر خود را در این عشقِ احمقانه غرق کرده بود که هیچ چیز دیگری را نمیدید...مانده بود...کوروش مانده بود... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
اقاخدا لفت دهندگان را دوست ندارد😜 بمونید برمیگردم😍
• { یا مَن یُعْطے مَن لَم یَسئَلهُ } • این بند ، همه‌یِ فرق ماه رجب با ماه‌های دیگه‌ است ... " ای خدایی که نَخواستِه هم میبخشے "