📣کلام شهید مفتح:
ما در هر لباسی و دارای هر پست و موقعیتی باشیم ....
#عندربهمیرزقون
شهیدهمت دࢪ پاسخ بہ جوساز؎ها؎ جࢪیانے مࢪموز طے عملیات ࢪمضان مے گفت:
هࢪ ڪسے ڪہ بیشتࢪ بࢪا؎ خداڪاࢪڪند بیشتࢪ باید فحش بشنود و شماپاسداࢪها، چون بیشتࢪ بࢪا؎ خدا ڪاࢪ ڪࢪدید، ببشتࢪفحش شنیدید و مےشنوید.
🌱¦⇔ #شهیدابراهیمهمت
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@azshoghshahadat
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
« مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِیَ الی
صِراطِِ مُستَقیم . . »
آنها که به او چنگ زدند و با
او آمدند ، به صراط رسیدند .
📚آل عمران ۱۰۱
‹|🌱|›
-
-
|وفــــــــا| را ز رفیقی آموختم که
در همه حال
پابه پایم هست.
در بین تهمت ها و سرزنش ها
و بین نگاه ها
چه روزهایی که
گِلی میشود از طعنه ها
اما باز همراهم هست!
💚⃟ 🌱¦⇢ #چادرانہ
💚⃟ 🌱¦⇢ #خادمـاݪحسیـن
ـ ـ ـ ـــــ𑁍ـــــ
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@azshoghshahadat
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
#تلنگرانه
میگفت:آدمبایہشبدوشببہجایینمیرسہ
بایدایمانتدائمباشہوعملتمداوم.
اینکہیہشببریهیئتوکلیگریہکنی
بعدشانتظارداشتہباشی
نفسمسیحاییپیداکنیاینجورینیست..
دوسه روزبعدمیبینیتومنجلابدنیا
گرفتارشدی !
#شهیدروحاللهقربانی
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@azshoghshahadat
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
سلامعلیکم🌿
عذرمیخوامبابتتاخیرپارتها
انشاءاللهامشبباجبرانیبرایتاخیرارسالمیشود.
منتظرمونباشید🌱✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 #کلیپانه
آی بچه هیئتی!
بسیجی جان !
مذهبی ها...📿
مخاطب مون دقیقا شمایید ها☝️🏻
درست خود شما 😄
شمایی که آرزو داری شهید بشی 💚
اگه آرزوته سرباز امام زمان بشی....
📢 گوش کن
اهل بیت فقط اَزَمون "جسم" نمیخوان ....
یکم "حرکت"🚶♂
یکم از زبون مون مایه بزاریم براشون....
دیگران و هم دعوت کنیم به راه و مسیرشون🌱🐾
❇️ اگر یڪ نفر را بہ او وصـل کردے
✅ براے سـپاهش تو ســردار یــارے
#استادتقوی
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@azshoghshahadat
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🕊🌿✨🕊🌿✨
🌿✨🕊🌿✨
✨🕊🌿✨
🕊🌿✨
🌿✨
✨ ﷽
💌رمان شکسته هایم بعد تو
2⃣فصل دوم از روزی که رفتی
#part131
صدرا لبخند بر لب سری تکان داد و دست بر شانهی ارمیا گذاشت:
_بازم شروع شد.
ارمیا ابرویی بالا انداخت:
_چی شروع شد؟
صدرا که به رها و آیه نگاه کرد، ارمیا هم نگاهش را چرخاند.
رها: دکتر صدر زنگ زد... آماده شو؛ یه روستا سمت زاهدان رفته زیر شن.
گروههای امدادی از دیروز اونجان، امشب حرکته.
آیه برای اولینبار نگاه نامطمئنش را به ارمیا دوخت:
_نمیدونم.
رها متوجه منظورِ آیه شد:
_شما که مشکلی ندارید؟
ارمیا گیج شده، ابرویی بالا انداخت:
_با چی؟!
صدرا: با رفتنشون دیگه!
ارمیا گیجتر به صدرا نگاه کرد.
_کجا؟!
صدرا: خانوما جزء گروه امداد دکتر صدرن! یه گروه روانشناس که برای
کمک به استرسهای بعد از حادثه به محل حادثه میرن.
رها اصالح کرد:
_استرس پس از آسیب عزیزم!
ارمیا شگفت زده گفت:
_میخواید به اون روستا برید؟ تو سیستان؟! عقلتونو از دست دادید؟
رها اخم کرد:
_نخیر؛ عقلمون سرجاشه!
ارمیا: این دیگه کمک به بچههای مناطق محروم نیست، اینجا جونتون در خطره!
رها: جون شما تو سوریه در خطر نیست؟ اینجا که دیگه وطن خودمونه!
ارمیا: من برای این شرایط آموزش دیدم، شما چی؟ اونجا هوا آلودهست، آب و غذا کم گیر میاد، امکانات رفاهی کمه!
رها به آیه گفت:
_راست میگن، هرچی وسیله میتونی بردار؛ غذا، لباس، پتو؛ حتی دارو و آب... اینطور که دکتر صدر گفت، بچههای جهادی آماده شدن برای اعزام، قراره روستا رو بازسازی کنن.
صدرا: مهدکودکتون یادتون نره، بچهها نیاز به آموزش و سرگرمی دارن.
رها: اونکه همیشه آمادهست؛ فقط چندتا دفتر و برگه آچهار بخر.
مدادرنگی و آبرنگ و مدادشمعی از سری قبل هست.
ارمیا مداخله کرد:
_تو چی میگی صدرا؟! میدونی میخوان چیکار کنن؟
صدرا لبخند زد:
_خودم بهت گفتما! کار همیشهشونه. منم فردا یک دادگاه دارم. باقی کارا رو میدم دست همکارم و بعدازظهر با وسایل بیشتر حرکت میکنم.
ارمیا: مگه توئم میری؟
صدرا: اونقدر اینجور جاها منو دنبال خودشون کشیدن که رسما برای خودم عمله شدم! اینقدر خوب سیمان درست میکنم و آجر میندازم بالا که باید ببینی!
ارمیا: تو دیگه چرا؟
صدرا: وقتی تو و حاج علی و مامان زهرا این دوتا اعجوبه رو دست من فلک زده میسپارید، منم مجبورم دنبالشون اینوراونور برم دیگه!
موبایل صدرا زنگ خورد:
_سید محمده!
✍به قلم سنیه منصوری
#ادامہ_داࢪد...
┄•●❥@azshoghshahadat
پرش به قسمت اول فصل دوم👇
https://eitaa.com/azshoghshahadat/5004
✨
🌿✨
🕊🌿✨
✨🕊🌿✨
🌿✨🕊🌿✨
🕊🌿✨🕊🌿✨
🕊🌿✨🕊🌿✨
🌿✨🕊🌿✨
✨🕊🌿✨
🕊🌿✨
🌿✨
✨ ﷽
💌رمان شکسته هایم بعد تو
2⃣فصل دوم از روزی که رفتی
#part132
_سلام سیدجان، خبرا به اونجا هم رسید؟ حرکت کردی؟ خب، پس بیا
اینجا؛ نه... من به حاج علی زنگ زدم، اونم داره آماده میشه. مامان زهرا
میاد اینجا پیش مامانم تا بچهها رو نگهدارن؛ منتظرتیم، یا علی...
ارمیا: حاج علی و سید محمد هم هستن؟
آیه: آقامسیح و آقایوسف هم چند وقتیه هستن.
ارمیا اخم کرد:
_پس فقط منو جا گذاشتید؟
صدرا: نخیر؛ شما خط مقدم بودید!
ارمیا: پس چرا ایستادید؟ بجنبید دیگه!
آیه لبخند زد...ساعاتی همگی به سرعت مشغول بودند؛ حتی برخی از اقواِم محبوبه خانم هم لباس و غذا و داروهایی که در خانه داشتند را
محمد مشغوِل بندی داروها و یادداشت برداری آورده بودند.
سید دسته برای خرید داروهای مورد نیازشان بود. سایه در حین کمک به همسرش
گفت:
_تو که فردا عمل داشتی، چطوری میخوای بری؟!
سید محمد دست از کار کشید و به همسرش لبخند زد:
_خانم، بری َنهئو بریم، مگه رفیق نیمه راهم؟
سایه دستی به روسری سرمهای رنگ مدل لبنانی بستهاش کشید و موهای
خیالیاش را داخل داد:
_نخیرم؛ من با گروه دکتر زند میرم، مثل همیشه اونجا میبینمت؛ حالا مریضات؟ اتاق عمل فردا؟
_با دکتر رضایی صحبت کردم بهجای من میره اتاق عمل.
_مگه برگشته ایران؟
سید محمد: دو سه روزی میشه که برگشته.
_محمد!
سید محمد همانطور که دوباره مشغول به کار شده بود با لبخند، زیرچشمی نگاهی به سایهاش کرد:
_جانم؟!
سایه: با آیه حرف بزن، داره به آقا ارمیا سخت میگیره؛ نمیدونم چرا آیه اینقدر عوض شده!
سید محمد پوفی کرد و سری از کلافگی تکان داد:
_برای منم عجیبه، این آیهی اون روزا نیست؛ حتی آیهی بعد از رفتن مهدی هم نیست... داداش که بود آیه فرق داشت، داداش که رفت آیه فرق کرد؛ اما الان، این آیه... انگار اصلا نمیشناسمش!
سایه: فقط تویی که میتونی یک کاری بکنی.
سید محمد: این طوفان شاید در رحمتی برای زندگی اونا باشه!
سایه: فقط امیدوارم طوفا شون نشه؛ آقا ارمیا خیلی سختی کشیده، این حقش نیست.
سید محمد: میدونم...
*****************************************
مریم دستی روی صورت بانداژ شدهاش کشید. قرار بود فردا به تهران اعزام شود. این درد به کدام گناه بر جانش نشسته بود؟ به کدام گناه مستحق این درد و ترس بود؟
میترسید از آیندهای که چشماندازی جز درد و بیماری از آن نداشت. چه کسی باید خرج مادر و خواهر و برادرش را بدهد؟ چطور باید زندگی در شهری به پر اشوبی تهران را برای کودکی های زهرا و محمدصادقش راحت کند وقتی تواِن نگاه کردن به صورت خود را هم ندارد؟ با درِد شدید
شدهی قلب مادر چه کند؟ هجوم این افکار برای او که هنوز نمیدانست
ِ آن زن های سنگدل همسایه چه بر سر صورتش آورده اند، زیادی سنگین بود. آنقدر که ضربان قلبش بالا برود و پرستار با آرامبخش او را به خواب
عمیقی بفرستد که دردها در آن جایی نداشته باشند.
**************
✍به قلم سنیه منصوری
#ادامہ_داࢪد...
┄•●❥@azshoghshahadat
پرش به قسمت اول فصل دوم👇
https://eitaa.com/azshoghshahadat/5004
✨
🌿✨
🕊🌿✨
✨🕊🌿✨
🌿✨🕊🌿✨
🕊🌿✨🕊🌿✨