eitaa logo
🌷از‌شوق‌شھادٺ🌷
608 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
2هزار ویدیو
47 فایل
༻﷽༺ گفتم: دگࢪقݪبم‌شۅق‌شهادت‌نداࢪد! گفت:) مࢪاقب‌نگاهت‌باش♥️🕊 شرایطمون:↯ @iaabasal شَھـٰادت‌شوخۍٓ‌نیسٺ‌؛قَلبٺ‌رابو‌میکُند بو؎ِ‌دُنیـٰابِدهَد‌رھـٰایَٺ‌مۍ‌کُند:)!🥀 .
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌼 ༻﷽༺ 🥀تلنگرشهید 🥀 از ماشین پیاده شدم..تاالر شلوغ بود...بعد در آوردن مانتوم رفتم طرف مهسا و آرمین که کنار هم ایستاده بودند. -سالم عروس و دوماد خوشبخت تبریک بریک مهسا نگاه خمگینانه ای بهم انداخت و گفت -عوضی االن وقت اومدنه؟ با آرمین دست دادم و گونه مهسا رو بوسیدم -کار داشتم روانی حاال ببینم بچه ها کجان؟ آرمین-معموال تو عروسی اونا کجان؟ خندیدم و دستمو تو هوا تکون دادم -منم رفتم پیش اونا شما بمونید و عروسیتونمهلت جواب بهشون ندادم و در رفتم بچه ها سر یه میز نشسته بودند. -سالم بر عاشقای دل خسته برگشتن سمتم...با هم گفتن -سالم خانم خوشتیپه نشستم رو صندلی...باهاشون دست دادم -میبینم که اینجا درحال خوردن هستید نازنین پشت چشمی نازک کرد و گفت -بعله دیگه نا سالمتی حامله ام باید بهم رسیدگی بشه -برو بابا حاال انگار قبل فسقل دار شدنش تو عروسیا همش در حال قر دادن بود شهاب-از تو که بهتر بود خله -برگشتم سمتش اخم کردم و گفتم -چیزی گفتی؟ با حالت ترس گفت -هیچی به جان خودم گفتم تو از اول وسط در حال قر دادن بودی لبخندی زدم و سرمو تکون دادم...چشمام روی چشمای به ظاهر عصبی نازنین افتاد. نازنین-چی گفتی شهاب؟ -من؟من چیزی نگفتم بعدم خیلی شیک و مجلسی بلند شد رفت پیش چند تا مرد و مشغول حرف زدن شد ***** -خوب بود قدم اول رو برداشتی ولی بازم اشکاالت زیادی توی کارات و رفتارت بود -دیگه چه اشکالی گفتی لباست بهتر باشه عوضش کردم دیگه چی؟ لبخند زد -توی عروسی با شهاب و آرمین دست دادی آره؟ بی قید شونه هامو انداختم باال -خوب آره که چی؟ -قبال بهت گفتم تماس با نامحرم حرامه نگفتم؟ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿@azshoghshahadat🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌼 🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸