🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌼 ༻﷽༺
🥀تلنگرشهید 🥀
#پارت_13
از ماشین پیاده شدم..تاالر شلوغ بود...بعد در
آوردن مانتوم رفتم طرف مهسا و آرمین که کنار
هم ایستاده بودند.
-سالم عروس و دوماد خوشبخت تبریک
بریک
مهسا نگاه خمگینانه ای بهم انداخت و گفت
-عوضی االن وقت اومدنه؟
با آرمین دست دادم و گونه مهسا رو بوسیدم
-کار داشتم روانی حاال ببینم بچه ها کجان؟
آرمین-معموال تو عروسی اونا کجان؟
خندیدم و دستمو تو هوا تکون دادم
-منم رفتم پیش اونا شما بمونید و عروسیتونمهلت جواب بهشون ندادم و در رفتم بچه ها
سر یه میز نشسته بودند.
-سالم بر عاشقای دل خسته
برگشتن سمتم...با هم گفتن
-سالم خانم خوشتیپه
نشستم رو صندلی...باهاشون دست دادم
-میبینم که اینجا درحال خوردن هستید
نازنین پشت چشمی نازک کرد و گفت
-بعله دیگه نا سالمتی حامله ام باید بهم
رسیدگی بشه
-برو بابا حاال انگار قبل فسقل دار شدنش تو
عروسیا همش در حال قر دادن بود
شهاب-از تو که بهتر بود خله
-برگشتم سمتش اخم کردم و گفتم
-چیزی گفتی؟
با حالت ترس گفت
-هیچی به جان خودم گفتم تو از اول وسط در
حال قر دادن بودی
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم...چشمام
روی چشمای به ظاهر عصبی نازنین افتاد.
نازنین-چی گفتی شهاب؟
-من؟من چیزی نگفتم
بعدم خیلی شیک و مجلسی بلند شد رفت
پیش چند تا مرد و مشغول حرف زدن شد
*****
-خوب بود قدم اول رو برداشتی ولی بازم
اشکاالت زیادی توی کارات و رفتارت بود
-دیگه چه اشکالی گفتی لباست بهتر باشه
عوضش کردم دیگه چی؟
لبخند زد
-توی عروسی با شهاب و آرمین دست دادی
آره؟
بی قید شونه هامو انداختم باال
-خوب آره که چی؟
-قبال بهت گفتم تماس با نامحرم حرامه
نگفتم؟
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
🌿@azshoghshahadat🌿
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
🌼
🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸