7.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ازدواج
#انفاق
🔮 کار زیبای یه عروس خانم در شب عروسی 🥰 🎉
✅ اگه بخاطر خدا و #درراهخدا از چیزی بگذریم خدا یه چیزی بهترشو بهمون میده
🔸 یوسف از زلیخای #بتپرست گذشت ،خدا زلیخای #خداپرست بهش داد
🔹 گذشتن از پیراهن نو شب عروسی = پیراهن
👠 از خیلی از آرزوهای یه شبه ی شب عروسیمون اگه بگذریم و ازدواجو آسونش کنیم ، خدا جای اون چیزای بهتری نصیبمون میکنه که یه عمر به درمون بخوره نه یه شب 👛
🔔 قدیمی ها از این تجملات نداشتند جاش خدا بهشون #آرامش و #عشق داد ، اینهمه #طلاق هم نداشتند 🤷♂
📲 بفرس برا دختر پسرا و پدر مادرا
#ازدواج | #ازدواج_آسان
🌐 کانال #بچه_های_ایران 🇮🇷
🆔 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/4098556207Ccc9f007d2
@fotros_dokhtaraneAyate quran 17_02-04-24_15-45-55-646_57_4.mp3
زمان:
حجم:
11.02M
🎧#جلسه_هفدهم
🔮 #طرح_شگفت_انگیزترین
#آیاتکاربردیقرآن
#قرآن
📚 موضوع:
آیا چیزهایی مثل #شانس و #قانون_جذب در این عالم موثرند؟
#خدای_اقتصاد ، خدای #آرامش ، خدای #تکنولوژی کیست؟
🎙حاج آقا رحیمی
⏰ ۱۱ دقیقه و ۲ ثانیه
با دور تند گوش بدید
✅ مجموعه فرهنگی جهادی #فطرس 🇮🇷
@fotros_dokhtarane
#پرسش_و_پاسخ ✋
📚 موضوع : استرس امتحانات
سلام حاج آقا
#امتحانات_نهایی دارم ، خیلی خیلی استرس دارم دوس دارم ذکری به من یاد بدین که باهاش دلم آروم بگیره و مطمئن باشم خدا کمک میکنه .... خیلی التماس دعا دارم 🙏🌸
✅ #جواب
سلام خداقوت
✍ بنظرم نذارید این حس منفی بهتون غلبه کنه ، شما به این حس غلبه کنید
بعد اینکه که درسا رو خوب خوندید این نکاتی میگم انجام بدید حتما نتیجه میگیرد ان شاالله
1⃣ دوتا چیز کلا خیلی #آرامش بخشه و من ازش نتیجه گرفتم
همیشه #وضو داشتن (سعی کنید بیشتر از یه ساعت بی وضو نباشید)
و یکی هم #سجده_طولانی (از ۳_۴ دقیقه به بالا) بعد هر نماز
2⃣ سیب و خرما و عسل تو برنامه غذایی تون حتما باشه 🍏🍎
3⃣ ذکر لا حول ولا قوت الا بالله العلی العظیم را حداقل روزی ۱۰۰ بار بگید 📿
4⃣ اول جلسه امتحان ۱۹ تا #یا_عفیف بگید و آیت الکرسی هم بخونید
5⃣ من قبل هر جلسه امتحان قبلا به پدر مادرم زنگ میزدم دعام کنند و برا امتحانات مهم یه دعا توسل هم میخوندم(میشه دعا را هدیه به شهدا هم کرد)
💯ولی عمده کار فکر میکنم اینه که خوب درسا را بخونید و دیگه توکل کنید به خدا و توسل به اهل بیت (ع) و نذارید استرس غلبه کنه
آخه امتحانم استرس داره
تهش میفتی دوباره امتحان میدی 😬
والا 🥴
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
┅═🦋 #بچههای_ایران 🦋═┅
➕ عضو بشید 👇
🆔 کانال @b_iran 🇮🇷
❤️🤍💚
بچه های ایران 🇮🇷
🕌رمـــــان #دمشق_شهرعشق 🕌 قسمت ۵۷ مصطفی قدمی جلو رفت و میخواست صحنه سازی کند که با خنده سوال کرد
🕌رمـــــان #دمشق_شهرعشق
🕌 قسمت ۵۸
تنها یک آغوش مادرانه کم داشتم..
که آنهم مادرش برایم سنگ تمام گذاشت.
با هر دو دستش شانه هایم را در بر کشید و لباس خاکی و خیسم را طوری به خودش چسباند که از خجالت نفسم رفت.
او #بی_دریغ نوازشم میکرد و من بین دستانش هنوز از ترس و گریه میلرزیدم
که چند ساعت پیش سعد مرا در سیاهچال ابوجعده رها کرد،..
خیال میکردم به آخر دنیا رسیده و حالا در #آرامش این بهشت مست #محبت این زن شده بودم.
به پشت شانه هایم دست میکشید و شبیه صدای مادرم زیر گوشم زمزمه کرد
_اسمت چیه دخترم؟
و دیگر #دست_خودم_نبود که #نذر زینبه در دلم شکست..و زبانم پیشدستی کرد
_زینب!
از #اعجاز امشب...
پس از سالها #نذرمادرم باورم شده و #نیتی با حضرت زینب(س) داشتم که اگر از بند سعد رها شوم، زینب شوم
و همینجا باید به نذرم #وفا میکردم..
که در برابر چشمان نجیب مصطفی و آغوش پاک مادرش سراپا زینب شدم.
کنار حوض میان حیاط صورتم را #شست، #درآغوشش مرا تا اتاق کشاند و پرده را #کشید تا راحت باشم
و ظاهراً دختری در خانه نداشت که #بامهربانی عذر تقصیر خواست
_لباس زنونه خونه ما فقط لباسای خودمه، ببخشید اگه مثل خودت خوشگل نیس!
از کمد کنار اتاق روسری روشن و پیراهن سبز بلندی برایم آورد و به رویم خندید
_تا تو اینا رو بپوشی، شام رو میکشم!
و رفت و نمیدانست از #دردپهلو هر حرکت چه دردی برایم دارد..
که با ناله زیر لب لباسم را عوض کردم و قدم به اتاق نشیمن گذاشتم...
مصطفی پایین اتاق نشسته
بود، از خستگی سرش را به دیوار تکیه داده و تا چشمش به من افتاد کمی خودش را #جمع کرد و خواست.....
ادامه دارد....
🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
┅═🦋 #بچههای_ایران 🦋═┅
➕ عضو بشید 👇
🆔 کانال @b_iran 🇮🇷
❤️🤍💚
بچه های ایران 🇮🇷
🕌رمـــــان #دمشـــق_شہرعشق 🕌قسمٺ #شصت_وهشت در هم صحبتی با مادرش لهجه عربی ام هر روز بهتر میشد..☺️
🕌رمـــــان #دمشـــق_شہرعشق
🕌قسمٺ #شصت_ونه
در آخرین عکسی که گرفتیم خبری از شکستگی نبود..
و میدانستم باید زحمتم را کم
کنم..😔
که یک روز پس از نماز صبح، کنج اتاق نشیمن به انتظار پایان نمازش چمباته زدم...
سحر زمستانی سردی بود..
و من بیشتر از حس سرد رفتن از این خانه یخ کرده بودم که روی پیراهن بلندم، ژاکتی سفید پوشیده و از پشت، قامت بلندش را میپاییدم تا نمازش تمام شد...
و ظاهراً حضورم را حس کرده بود که بلافاصله به سمتم چرخید و پرسید
_چیزی شده خواهرم؟
انقدر با گوشه شالم بازی کرده بودم که زیر انگشتانم فِر خورده و نمیدانستم از کجا بگویم که خودش پیشنهاد داد
_چیزی لازم دارید امروز براتون بگیرم؟
صدای ✨تلاوت قرآن مادرش✨ از اتاق کناری به جانم #آرامش میداد و نگاه او دوباره دلم را به هم ریخته بود که بغضم را فرو خوردم و یک جمله گفتم
_من پول ندارم بلیط تهران بگیرم.😔😞
سرم پایین بود و
ندیدم قلب چشمانش به تپش افتاده و کودکانه ادعا کردم
_البته برسم ایران، پس میدم!
که سکوت محضش سرم را بالا آورد و دیدم #سربه_زیر با سرانگشتانش بازی میکند.
هنوز خیسی آب وضو به ریشه موهایش روی پیشانی مانده و حرفی برای گفتن نمانده بود که از جا بلند شد...
دلم بی تاب پاسخش پَرپَر میزد..
و او در #سکوت، سجاده اش را پیچید و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت...
این همه اضطراب در قلبم جا نمیشد که پشت سرش دویدم و از پنجره دیدم دست به کمر دور حوض حیاط میچرخد و ترسیدم مرا ببیند که دستپاچه عقب کشیدم...
پشتم به دیوار اتاق مانده و آرزو میکردم برگردد و بگوید باید بمانم که در را به رویم گشود.
انگار دنبال چشمانم میگشت که درهمان پاشنه در،...
ادامه دارد....
🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
┅═🦋 #بچههای_ایران 🦋═┅
➕ عضو بشید 👇
🆔 کانال @b_iran 🇮🇷
❤️🤍💚