eitaa logo
بچه های ایران 🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
154 فایل
حاج قاسم :امروزه قرارگاه حسین بن علی #ایران است. جمهوری اسلامی #حرم است.🇮🇷 🔰کانال #بچه_های_ایران کانالی برای جواب به دغدغه های دوره نوجوانی و جوانی و دغدغه های فرهنگی شما حاج آقا رحیمی @modafe70 ادمین @falegh_128
مشاهده در ایتا
دانلود
7.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔮 کار زیبای یه عروس خانم در شب عروسی 🥰 🎉 ✅ اگه بخاطر خدا و از چیزی بگذریم خدا یه چیزی بهترشو بهمون میده 🔸 یوسف از زلیخای گذشت ،خدا زلیخای بهش داد 🔹 گذشتن از پیراهن نو شب عروسی = پیراهن 👠 از خیلی از آرزوهای یه شبه ی شب عروسیمون اگه بگذریم و ازدواجو آسونش کنیم ، خدا جای اون چیزای بهتری نصیبمون میکنه که یه عمر به درمون بخوره نه یه شب 👛 🔔 قدیمی ها از این تجملات نداشتند جاش خدا بهشون و داد ، اینهمه هم نداشتند 🤷‍♂ 📲 بفرس برا دختر پسرا و پدر مادرا | 🌐 کانال 🇮🇷 🆔 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4098556207Ccc9f007d2
@fotros_dokhtaraneAyate quran 17_02-04-24_15-45-55-646_57_4.mp3
زمان: حجم: 11.02M
🎧 🔮 📚 موضوع: آیا چیزهایی مثل و در این عالم موثرند؟ ، خدای ، خدای کیست؟ 🎙حاج آقا رحیمی ⏰ ۱۱ دقیقه و ۲ ثانیه با دور تند گوش بدید ✅ مجموعه فرهنگی جهادی 🇮🇷 @fotros_dokhtarane
✋ 📚 موضوع : استرس امتحانات سلام حاج آقا دارم ، خیلی خیلی استرس دارم دوس دارم ذکری به من یاد بدین که باهاش دلم آروم بگیره و مطمئن باشم خدا کمک میکنه .... خیلی التماس دعا دارم 🙏🌸 ✅ سلام خداقوت ✍ بنظرم نذارید این حس منفی بهتون غلبه کنه ، شما به این حس غلبه کنید بعد اینکه که درسا رو خوب خوندید این نکاتی میگم انجام بدید حتما نتیجه می‌گیرد ان شاالله 1⃣ دوتا چیز کلا خیلی بخشه و من ازش نتیجه گرفتم همیشه داشتن (سعی کنید بیشتر از یه ساعت بی وضو نباشید) و یکی هم (از ۳_۴ دقیقه به بالا) بعد هر نماز 2⃣ سیب و خرما و عسل تو برنامه غذایی تون حتما باشه 🍏🍎 3⃣ ذکر لا حول ولا قوت الا بالله العلی العظیم را حداقل روزی ۱۰۰ بار بگید 📿 4⃣ اول جلسه امتحان ۱۹ تا بگید و آیت الکرسی هم بخونید 5⃣ من قبل هر جلسه امتحان قبلا به پدر مادرم زنگ میزدم دعام کنند و برا امتحانات مهم یه دعا توسل هم میخوندم(میشه دعا را هدیه به شهدا هم کرد) 💯ولی عمده کار فکر میکنم اینه که خوب درسا را بخونید و دیگه توکل کنید به خدا و توسل به اهل بیت (ع) و نذارید استرس غلبه کنه آخه امتحانم استرس داره تهش میفتی دوباره امتحان میدی 😬 والا 🥴 ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ┅═🦋 🦋═┅ ➕ عضو بشید 👇 🆔 کانال @b_iran 🇮🇷 ❤️🤍💚
بچه های ایران 🇮🇷
🕌رمـــــان #دمشق_شهرعشق 🕌 قسمت ۵۷ مصطفی قدمی جلو رفت و میخواست صحنه سازی کند که با خنده سوال کرد
🕌رمـــــان 🕌 قسمت ۵۸ تنها یک آغوش مادرانه کم داشتم.. که آنهم مادرش برایم سنگ تمام گذاشت. با هر دو دستش شانه هایم را در بر کشید و لباس خاکی و خیسم را طوری به خودش چسباند که از خجالت نفسم رفت. او نوازشم میکرد و من بین دستانش هنوز از ترس و گریه میلرزیدم که چند ساعت پیش سعد مرا در سیاهچال ابوجعده رها کرد،.. خیال میکردم به آخر دنیا رسیده و حالا در این بهشت مست این زن شده بودم. به پشت شانه هایم دست میکشید و شبیه صدای مادرم زیر گوشم زمزمه کرد _اسمت چیه دخترم؟ و دیگر که زینبه در دلم شکست..و زبانم پیشدستی کرد _زینب! از امشب... پس از سالها باورم شده و با حضرت زینب(س) داشتم که اگر از بند سعد رها شوم، زینب شوم و همینجا باید به نذرم میکردم.. که در برابر چشمان نجیب مصطفی و آغوش پاک مادرش سراپا زینب شدم. کنار حوض میان حیاط صورتم را ، مرا تا اتاق کشاند و پرده را تا راحت باشم و ظاهراً دختری در خانه نداشت که عذر تقصیر خواست _لباس زنونه خونه ما فقط لباسای خودمه، ببخشید اگه مثل خودت خوشگل نیس! از کمد کنار اتاق روسری روشن و پیراهن سبز بلندی برایم آورد و به رویم خندید _تا تو اینا رو بپوشی، شام رو میکشم! و رفت و نمیدانست از هر حرکت چه دردی برایم دارد.. که با ناله زیر لب لباسم را عوض کردم و قدم به اتاق نشیمن گذاشتم... مصطفی پایین اتاق نشسته بود، از خستگی سرش را به دیوار تکیه داده و تا چشمش به من افتاد کمی خودش را کرد و خواست..... ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ┅═🦋 🦋═┅ ➕ عضو بشید 👇 🆔 کانال @b_iran 🇮🇷 ❤️🤍💚
بچه های ایران 🇮🇷
🕌رمـــــان #دمشـــق_شہرعشق 🕌قسمٺ #شصت_وهشت در هم صحبتی با مادرش لهجه عربی ام هر روز بهتر میشد..☺️
🕌رمـــــان 🕌قسمٺ در آخرین عکسی که گرفتیم خبری از شکستگی نبود.. و میدانستم باید زحمتم را کم کنم..😔 که یک روز پس از نماز صبح، کنج اتاق نشیمن به انتظار پایان نمازش چمباته زدم... سحر زمستانی سردی بود.. و من بیشتر از حس سرد رفتن از این خانه یخ کرده بودم که روی پیراهن بلندم، ژاکتی سفید پوشیده و از پشت، قامت بلندش را میپاییدم تا نمازش تمام شد... و ظاهراً حضورم را حس کرده بود که بلافاصله به سمتم چرخید و پرسید _چیزی شده خواهرم؟ انقدر با گوشه شالم بازی کرده بودم که زیر انگشتانم فِر خورده و نمیدانستم از کجا بگویم که خودش پیشنهاد داد _چیزی لازم دارید امروز براتون بگیرم؟ صدای ✨تلاوت قرآن مادرش✨ از اتاق کناری به جانم میداد و نگاه او دوباره دلم را به هم ریخته بود که بغضم را فرو خوردم و یک جمله گفتم _من پول ندارم بلیط تهران بگیرم.😔😞 سرم پایین بود و ندیدم قلب چشمانش به تپش افتاده و کودکانه ادعا کردم _البته برسم ایران، پس میدم! که سکوت محضش سرم را بالا آورد و دیدم با سرانگشتانش بازی میکند. هنوز خیسی آب وضو به ریشه موهایش روی پیشانی مانده و حرفی برای گفتن نمانده بود که از جا بلند شد... دلم بی تاب پاسخش پَرپَر میزد.. و او در ، سجاده اش را پیچید و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت... این همه اضطراب در قلبم جا نمیشد که پشت سرش دویدم و از پنجره دیدم دست به کمر دور حوض حیاط میچرخد و ترسیدم مرا ببیند که دستپاچه عقب کشیدم... پشتم به دیوار اتاق مانده و آرزو میکردم برگردد و بگوید باید بمانم که در را به رویم گشود. انگار دنبال چشمانم میگشت که درهمان پاشنه در،... ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ┅═🦋 🦋═┅ ➕ عضو بشید 👇 🆔 کانال @b_iran 🇮🇷 ❤️🤍💚