خاک شد پیکرش و جای خالی اش حتی اگر از آسمان به جای باران آدم ببارد ،پر نخواهد شد.
مخصوصا اگر اون سنگ رو کسی بهم داده باشه یا از یه مکان به خصوصی برداشته باشم))))
امشب که داشتم کتابخونه رو تمیز میکردم،داشتم سعی میکردم صدف ها و سنگ هایی که دارم رو پیدا کنم و بچینمشون تو یکی از قفسه ها.
یاد سنگی افتادم که یه روز برام گردنبندش کردی و بهم دادیش،یادته؟ همشون تو یه جعبه قدیمی بود جدا از همهی یادگاریهام،جعبه رو که باز کردم دیدم نیستن! هیچکدومشون نبودن نه صدف هام و نه سنگ تو.
ایکاش بودی و میدیدی چجوری دنبالشون میگشتم،امکان نداشت من گمشون کنم.
یه لحظه یه کیف پارچه ای کوچیک دیدم ته کمد افتاده،بازش کردم و دیدم اونجان،همشون بودن و نمیدونی چقدر از بودنشون خوشحال شدم جوری که گرفتمشون رو قلبم و یهو دیدم گریهام گرفت .
نمیدونم چه چیز گذشته اونقدر برام مقدسه که من نمیتونم ازش دل بکنم،شاید بخاطر اینه که تو یه گوشهی بزرگی ازشی؟.
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است؛ اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمینِ آرام است.
سال بلوا