من روزها به یادتم و شب ها برایت اشک میریزم،نمیدانم چرا تمام نمیشوی؟چرا دفترم از نام تو پرشده و دفترت از نام من خالی؟!
اگر بگوییم خودخواهیست قبول میکنم،اما دلم میخواهد ناگهان باد بیاید و درخت بالای سرت را تکان بدهد و یاد مرا با خود بیاورد،دلم میخواهد عید بجای بوی شببو های بنفش و سفید بوی من به مشامت برسد،دلم میخواهد تلویزیون خانهیتان مدام مرا نشان دهد و قاب عکس روی میزت عکس من باشد،دلم میخواهد زندگیت از من سرشار باشد تا هیچگاه مرا از یاد نبری چون من تورا از یاد نبردم.
صدای تیک تاک ساعت هم گویی صدای طنین انداز تو در گوشم است،همه چیز مثل تو شده و رنگ تورا گرفته،چای هم مرا یاد رنگ چشمانت میاندازد،گلدان ها و شکوفه هاهم مرا یاد لبخندت میاندازند.
بس است اینهمه یاد یاد و یاد،چرا یاد تو تمام نمیشود؟من یک انبار بزرگ به اندازه تمام آسمان از یاد تو دارم،در بازار مسگرها بساط پهن کرده ام زیر قیمت یادت را میفروشم؛
کسی یاد نمیخواهد؟ حراج است و دیگر این قیمت گیرتان نمیآید!