عمیقا دلم برای همه چیزای خوب زندگیم که چند وقتیه تو مه محو شده تنگ شده، برای اون تک و توک روزای خوبه مدرسه، برای لبخندهای دوستام و معلمهام، برای همدلی و همدردی، برای روزهایی که کسی گریه میکرد و میرفتم و در آغوشش میگرفتم، برای اون احساسات پاک و کودکانه، برای لشکرکشی دم دفتر و اعتراض کردن، برای غرغر کردن پیش معلما، برای دنبال پیشی ها دوییدن، برای همه لبخندهای از ته دلی که این دختر خسته داشت و برای اشک های شوق بی انتهاش.
بادماراخواهدبرد
پرندهی دورها و ابرها، پیغام مرا به او برسان و بگو به اندازه آسمان پهناور پروردگارت دل تنگت هستم.
کنار در حیاط نشستم، لالایی گوش میدم، مینویسم، کتاب میخونم و با خودم فکرمیکنم که چیشد که اینطوری شد؟