چی برام تو این دنیا مونده، جز چندتا کتاب و ساز و یه اتاقی که میتونم توش زار زار گریه کنم؟
این روزها همه چیزرو رها کردم، نه این که بگم دیگه به گذشته و آینده فکر نمیکنم، نه اینکه بگم تورو فراموش کردم، نه ولی احساس میکنم روح و ذهنم اونقدری خستهاست که تمام تلاشم رو میکنم به لحظه ها توجه کنم نه چیز دیگه ای.
به جیک جیک گنجشکها، به ابرهای تیره، به نور، به آدمهای خوب و به رها کردن و رها کردن و رها کردن.