eitaa logo
بادماراخواهدبرد
1.4هزار دنبال‌کننده
455 عکس
3 ویدیو
0 فایل
Memories don't die , do they?
مشاهده در ایتا
دانلود
چی برام تو این دنیا مونده، جز چندتا کتاب و ساز و یه اتاقی که میتونم توش زار زار گریه کنم؟
این روزها همه چیزرو رها کردم، نه این که بگم دیگه به گذشته و آینده فکر نمی‌کنم، نه اینکه بگم تورو فراموش کردم، نه ولی احساس می‌کنم روح و ذهنم اونقدری خسته‌است که تمام تلاشم رو می‌کنم به لحظه ها توجه کنم نه چیز دیگه ای. به جیک جیک گنجشکها، به ابرهای تیره، به نور، به آدمهای خوب و به رها کردن و رها کردن و رها کردن.
"تو هیچوقت نمی‌تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی"
و در آخر، چه کسی مرا درک کرد؟ و چه کسی مرا شناخت؟ هیچکس هیچکس هیچکس .
خانم فرخزاد، بیشتر از اینکه دلم برای باغچه بسوزد دلم برای خودم می‌سوزد.
چشمانِ بی فروغ من. که هرروز در این بازار مکاره عشق را میبازد، سرخوردگی را با قیمت گزاف می‌خرد، نور را از پشت میله های زندانی سرد و مُردار و امید را در خیابان ها با بوی مرده ها باری دیگر و باری دیگر از کف می‌دهد. چه برایم ماند در آن شب که کودکی به دنیا آمد؟ شاید آغازش از همانجا بود، شاید خدایی آن بالاها دست به خطایی نا بخشودنی زد، شاید نباید می‌آمد. کودکی که احتمالا با گریه های پی در پی به دنیا آمد و با گریه های پی در پی هم زندگی خود را سپری کرد. آری آن کودک من بودم. اکنون که در این دنیای سرد و خامش زیستن را زیستم، به این فکر خواهم کرد که چرا؟ چه معنایی در پس همه‌ی آمد و شدها نهفته؟ چه کسی خطا کرده؟ آدم که سیب را خورد؟ یا شیطان که سیب را داد؟ یا خدایی که نبخشید گناه فرزندش را؟ من نمی‌دانم خطا کار کیست و معنا چیست و عشق کجاست. فقط این را می‌دانم که همه چیز در لحظه ای نهفته شده که باد درختی را می‌رقصاند، باد کبوتر را می‌رقصاند، باد من و تورا در جدایی های پی در پی می‌رقصاند، باد لبخند را روی لبانت و فروغ را در چشمانت می‌رقصاند. و من نمی‌دانم چه در آن لحظه بود که من پا به جهانی گذاشتم که نباید؟ و نمی‌دانم چرا باد مرا به اینجا آورد!
خواب دیدم دست‌هایت را در جیب‌هایم گذاشته‌ای بیدار شدم و تمامِ روز؛ دست‌هایم بویِ سیب می‌داد. حامدعسکری
مشکل این بود که هیچکس حرف دیگری را نفهمید.