شاید خیلی بد باشه که همیشه وقتی از بقیه میپرسم "خب فلانی چخبر؟" آدم ها کلی خبرهای جالب و پرحاشیه و جنجالی دارن اما وقتی نوبت من میشه و اونا میپرسن "گلسا چخبر؟" ، راستش یه لحظه قفل میشم و نمیدونم چی بگم .
روزهای من و خبرهای من هیچوقت برای بقیه جالب انگیز نبوده، انقدر حوصله سربر هستم که روم نمیشه از روزهام بگم، روزهایی که من با کلی جنگ و تلاش های مداوم میگذرونمشون ولی وقتی به زبون میارمش حس میکنم همه ی احساسات اون روزها یهو سرد میشه و کسالت بار جلوه میکنه.
من روزهام خلاصه میشه به اتاقی که توش به انزوا میپردازم، سنتور میزنم، گاهی شعر میخونم، بعد میرم تو هال، گاهی با مامان راجب سختی های درس و سنتور و بلابلابلا حرف میزنم(غر میزنم)، چای میریزم، مامان غر میزنه که "گلسا فلان کار رو از صبح تاحالا بهت گفتم انجام بدی هنوز انجام ندادی" منم بدو بدو کنان میرم و انجامش میدم. روزهایی که درس میخونم، تو ذهنم لیست بلند بالای کارهای روزانه ام رو تیک میزنم، گاهی هم بدون لیست به روزهام ادامه میدم و بینظمی و شلختگی رو برمیگزینم، ظهر ها باشگاه میرم و اونجا گوش تیز میکنم و به حرفای خانم های مسن باشگاهمون گوش میدم، یه سری روزهام کلاس سنتور دارم و با استادم بگو بخند میکنم(گاهی هم استادم حوصله نداره و من سعی میکنم دهنمو ببندم)، گاهی میریم خونه مامانجون و باباجون من یه گوشه ساکت میشینم و چای مینوشم و باباجون از خاطرات پر شور و حالش برامون میگه.
این از روزهای من، اگر خیلی بخوام خوش بگذرونم با دوستام میرم بیرون و به خبرهای جالب انگیز اونها گوش میدم.
این وسط، نه یاری دارم، نه مهمون ناخونده ای دارم، نه پیام جنجالی ای دارم، نه دوستانی که اهل زیاد از حد بیرون رفتن باشن.
خبرهای من این بود، حالا بگو تو چخبر؟
امیدوارم خدایی که آن بالاست؛ به جز آمار برداری از ویسكی خوردن و گوشتِ خوک خوردنِ آدمها، حواسش به چیزهای مهم دیگر نیز باشد.
خالدحسینی