دارم به این نتیجه میرسم از اینکه نتونم کاری بکنم برای کسی واقعا روانی میشم.
تو خونه که تنهام بیشتر از وقتی که بقیه خونه هستن کار میکنم.
با خیال راحت و با صدای بلند آهنگ میذارم و چای دم میکنم و رفت و روب میکنم
گاهی احساس میکنم در جهان جایی برای من نیست. همان طور که در جمع دیده نمیشوم و همان طور که در کوچه و خیابان نامرئی هستم و آدم ها به من تنه میزنند، احساس میکنم نیستم یا شاید هم نباید میبودم.
ای کاش واقعا نامرئی بودم. ای کاش گل قالی بودم، ای کاش نقشی بر دیوار بودم، ای کاش اشک چشم هایی بودم، ای کاش کلمه ای بر کاغذ بودم.