هدایت شده از ↯ژولیت
رفتیم سفارش دادیم و اینا
و مبینا اینجوری بود: چرا بهت لبخند زد؟
من: چون منو میشناسه😏
خلاصه نشستیم و از وجود هم لذت بردیم
مبینا هم بهم کادوی قشنگشو با یه آبنبات قلبی داد🥺💕
فاطمه رو جدی یه جوری نگاه میکردن و بهش لبخند میزدن که انگار فاطمه داشی اوناس ژهسنسممسمسمی
هدایت شده از ↯ژولیت
بعد از سه دور چرخیدن بالاخره با بچه ها خدافظی کردم و برگشتم خونه
فاطمه : بچهها همینجا از هم خداحافظی کنید برید خونهتون
مایی که ساعت ۶/۳۰ از هم جدا شدیم :
مبینا میخواست با تاکسی بره و من اینجوری بودم که واقعا نمیتونم تنهایی بفرستمت بری پس باید صبرکنی تا داییم بیاد دنبالمون .
خیلی خوش گذشت بهم و واقعا بعد از چندوقت نیاز داشتم که با رفیقام برم بیرون💘✨
یکی از ترسای وحشتناکی که چندروز پیش بهم دست داد رو امروز به مبینا گفتم و واقعا حس میکنم خالی شدم از اینکه به یکی گفتم .
انقدر وحشتناک بود که تا یکی دو روز وقتی بهش فکر میکردم اشکم درمیومد و واقعا خداروشکر که اتفاق بدتری نیافتاد :)))))
داوش فندک داری؟
ببین اون اصلا مهم نیست مهم اینه دایی منو زیارت کردی🌚
گمشو😂
ولی من ب خاطر داییِ چیزم رفتم اون مکان ترسناک و پنیک گرفتم .