رسیدیم به پایانه اتوبوس و اصلا به جمعیتی که اونجا بودن نمیخورد که ساعت ۱۱ شب باشه و انگار ۷ ۸ غروب بود
انقدر شلوغ بود و همه منتشر اتوبوس بودن
دریغ از یه اتوبوسسس ، دوتا اتوبوس اومدن که برای جاهای دیگه بودن
من : مهسا بیا با همین بریم از هیچی بهترهه
ملت جوری به اتوبوس حمله میکردن که فقط سوار شن انگار اگه نمیتونستن سوار شن توسط هاپو ها خورده میشدن و میمردن😭😂😂😂
خلاصه رفتیم نشستیم رو جدول و منتظر اتوبوس
با خانومای اونجا که کلی باهامون فرق داشتن کلی حرف زدیم و خندیدیم و حسابی خوش گذشت به قول مهسا اصلا احساس غریبی نمیکردیم🤣
یکی میگفت بریم تو همین مسجد و بعد از نماز صبح حرکت کنیم ، یکی میگفت مترو که تا ساعت یک بازه پاشیم همگی باهم بریم امامزاده صالح
که خودم با گزینه امامزاده صالح خیلی موافق بودم که با دستی که رفت تو پهلوم دیدم نه همچینم گزینه خوبی نیست😔
نیم ساعت اونجا بودیم و یه زن و شوهر که پیش ما وایساده بودن و مسیرمون باهم یکی بود گفتن اسنپ بگیریم
داوش فندک داری؟
یکی میگفت بریم تو همین مسجد و بعد از نماز صبح حرکت کنیم ، یکی میگفت مترو که تا ساعت یک بازه پاشیم هم
یه پیرزنه بود فقط میگفت نه وایسید ایشالا که میاد ، ایشالا که خیره😭😭😂
خیلی خیلی گوگولی و کیوت بود و جوری باهام با محبت حرف میزد انگار دخترش بودم
هیچوقت فکرنمیکردم با کسایی که نمیشناسمشون سوار اسنپ شم ولی مجبور بودیم مجبوررر
شوهر این خانوم[آقا حسین] با کلی اصرار رفت برامون خوراکی خرید و من اینجوری بودم که ملت ما چقدر مشتی بودن خبر نداشتیم😭😂