🔻 این [سخنرانیها] که بنده دارم عرض میکنم، بهعنوان موعظه نیست؛ نه اینکه ما داریم حالا موعظه میکنیم، نصیحت میکنیم، [بلکه] این حرف زدن و این گفتن، برای این است که یک تفکّر عمومی به وجود بیاید، یک خواست عمومی به وجود بیاید و همه بخواهند که این مقاصد تحقّق پیدا بکند. 🔺
🗓️ ۱۳۹۶/۰۲/۱۰
#رهبر_نویسندگان
#گفتمان_انقلاب
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
درد و قلم.pdf
حجم:
243.6K
📚 درد و قلم
🎙سخنرانی تأثیرگذار #النا_فرانته
📌النا فرانته در این سخنرانی از پیوند عمیق درد و خلاقیت در نویسندگی میگوید. او با نگاهی صمیمی به چالشهای نوشتن، از ترسها و تردیدهای نویسنده تا شجاعت سنتشکنی و بیان حقیقت سخن میگوید.
🛤️ فرانته معتقد است نوشتن، سفری است که با درد آغاز میشود و با جسارت به خلق اثری اصیل میرسد. این سخنرانی، تأملی است بر قدرت کلمات و شهامت روایتگری.
✅ حتماً بخونید و نظرتون رو با ما در خانه نویسندگان به اشتراک بگذارید!
🔗 https://daigo.ir/secret/21711672940
#راهنمای_نویسندگی
#نویسندگی_خلاق
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🚶🏻 پیاده
🚖 تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچهی مسافر بغلی بازی میکند.
💵 کرایه را میدهد. راننده میپرسد: یک نفر؟ لبخند روی لبهای پیرمرد میماسد و آرام میگوید: "خیلی وقته."
🍂 تا وقتی که پیاده میشود بچه او را نگاه میکند که چطور با چشمهای خیس بیرون را نگاه میکند.
✍🏻 #امین_شیرپور
#داستانک
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
✅ اسلامی که احساس مدنیت را در انسان عمق میبخشد و این احساس را تقدیس میکند و آن را مستحکم میخواهد، قبل از همۀ اینها، تلاش میکند که در فرد بینشی به جامعه ایجاد کند.
🔻میخواهد روشن کند که ای انسان، جامعه ساختۀ دست توست، از مخلوقاتِ توست و چیزی نیست که از بیرون بر تو تحمیل شده باشد. این مسئلهای اساسی است.🔺
✍🏻 #امام_موسیصدر
📕 ادیان در خدمت انسان
مقاله ابعاد اجتماعی اسلام
#معرفی_کتاب
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🪟 پنجرهی بیمارستان
🏥 دو بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش كه كنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.
🗣️ آن ها ساعت ها با هم صحبت میكردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری كه تختش كنار پنجره بود، مینشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره میدید، برای هم اتاقیش توصیف میكرد.
🕊️ پنجره، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میكردند و كودكان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان كهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده میشد.
⚰️ همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف میكرد، هم اتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و روحی تازه میگرفت. روزها و هفته ها سپری شد. تا اینكه روزی مرد كنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر كه بسیار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار این كار را با رضایت انجام داد.
👀 مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره میتوانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در كمال تعجب، با یك دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت كه هم اتاقیش همیشه مناظر دلانگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میكرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد كاملا نابینا بود!
✍🏻 #پائولو_کوئلیو
#داستان_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh