🔰 درسگفتارهای نویسندگی
فصل اول (از خودآگاهی تا خودمانایی)
قسمت ۴/۵
❓ بعضی پرسشها گاهی به شوک میماند که به محتضرِ قابل بازگشت میدهند و احیاگر است؛ مثل این سؤال که آیا آن خودی که پایش زحمتها کشیده شده، خون دلها خوردهاند، ثانیهها و نفسهای فراوان و بیشماری برایش صرف و مصرف شده، از میان باد و باران و گرما و سرما عبور کرده، با مراقبتهای پدر و مادر، مراقبان و مربیان و هرچه که میدانیم و نمیدانیم، رشد کرده و بارآمده، آن کجاست و کجای زندگی ما جا و حضور دارد؟
🔸 ما برای قلم به این آدم نیاز داریم؛ نه آنی که هنگام معرفیاش میگویند که ایشان در تاریخ کی به دنیا آمد در خانوادهای مذهبی. همیشه شاگرد اول بود و کجا درس خواند و شد دکتر و مهندس و آیتالله و علامه و بعد از سالها تلاش بیوقفه در راه علم و خدمت بی مزد و منت در تاریخ فلان به جوار رحمت خداوند با فیض شهادت یا مرگ در بیماری نمیدانم چه درگذشت و خدایش بیامرزد. یا آن آدمی که هنگام معرفی توی بیمارستان اسمش میشود مریض، توی مدرسه، دانشآموز، توی خیابان، رهگذر، توی شهر، شهروند، توی اتوبوس، مسافر، توی دکان، مشتری و هر جایی، اسمی گنگ و مبهم رویش میگذارند و آخر کار هم میشود میتمنظور و مردهای در قبرستان.
🔹 هیچکس بصیرتر و آگاهتر از خود ما بر ما نیست؛ برای همین قلم از «خودآگاهی» شروع میشود به «خودتابانی» میرسد و «خودمانایی» میشود برای وقتی که دیگر نیستیم.
🔸 ادیبان نامآشنایی ازجمله خدای غزل معاصر، زندهیاد محمدعلی بهمنی از این دست اشارات و تنبیهات کموبیش دارند. کمی از آن را میخوانیم.
🔹 «آن لحظاتی که صرف نوشتن چیزی جز خودم کردهام برای من با مردن تفاوتی ندارد؛ اما زمانی که شعری از ذات خودم را در آغوش میگیرم و مینویسمش، آنچه خلق میشود من را فراتر از اندیشیدن به مرگ میبرد. اثری که از من در اندیشهای بماند، زیستن جاودانی است که نیستیپذیر نیست. من هیچ گاه در زیستن خود کوتاهی نکردهام».
🔸 «من میگویم هنوز تا متولد شدن مجالم هست. این را نه برای خودم که برای همه انسانها اینگونه میبینم. بستگی دارد که ما خودمان را چقدر تجزیه و تحلیل کنیم. ما باید ببینیم آنچه هستیم با مرگمان هم از بین میرود یا نه؟ بعد از مرگ هم ما را ادامه میدهد و پس از ما زنده است یا نه؟ یعنی یادگاری از خود برای فردا گذاشتهایم یا نه؟ اینکه ماندگار میشویم را تاریخ نشان میدهد».
🔸 «به باور من انسان را در دوران زنده بودنش نمیشود تجزیه و تحلیل درستی کرد؛ مگر از زاویهی دید شخصی که آن هم تحمیل چیزهاییست به شخص که شاید او نیست... ما گامهای خودمان را برای زنده شدن برمیداریم؛ نه برای مرگ و نیستی و نابودی... به همان اندازه که به مرگ میاندیشیم از توان خود کم میکنیم. باید بگوییم: من به این امید زندهام که بتوانم دیگری را هم زنده نگه دارم».
🔹 «انسان اگر برای خودش زندگی کند در زمان پیری هیچ سنگینی را بر دوش خود احساس نمیکند و اگر برای دیگری زندگی کند پیری او مجموعهای از نشدنها و پشیمانیهاست».
🔸 این جمله آخر ترجمه میخواهد. همین را ببریم برای قلم. کدام قلم؟ همان خودآگاهی. آنوقت میشود اگر قلم (بیان، ادب، شعر، نثر و چیزی که ما میآفرینیم) برای خودش زندگی کند در زمان پیری هیچ سنگینی بر دوش خودش احساس نمیکند و اگر قلم برای دیگران زندگی کند (در همان تعاریف گنگ و مبهم) پیری آن مجموعهای از نشدنها و پشیمانیهاست.
🔻 درست یا غلطنویسی، پیش از واژهها، در خود ما اتفاق میافتد. 🔺
✍🏻 استاد سعید احمدی
#راهنمای_نویسندگی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🥀 چون کشتیِ شکسته، پهلو گرفتهای
🍂 غم به جراحت میماند، یکباره میآید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه، نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم، حکایتی دیگر است. حکایتی که نه میشود گفت و نه میتوان نهفت.
🕯️ حکایت آتشی که میسوزاند، خاکستر میکند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.
مرگ پیامبر برای تو تنها مرگ یک پدر نبود، حتی مرگ یک پیامبر نبود، مرگ پیام بود، مرگ شمع نبود، مرگ روشنی بود. آن که گفت: حَسْبُنا کِتابَ اللّه ، کتاب خدا را نمیشناخت. نمیدانست که یکی از دو ثقل به تنهایی، آفرینش را واژگون میکند، نمیفهمید که با یک بال نه تنها نمیتوان پرید که یک بال، وبال گردن میشود و امکان راه رفتن بطئی را هم از انسان سلب میکند.
📜 و نه او که مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام، کتاب نیست، کاغذ و نوشتهای است بی روح و جان و نفهمیدند که قبله بدون امام قبله نیست و کعبه بدون امام سنگ و خاک است و قرآن بدون امام، خانه بیصاحبخانه است.
🍃 هر کس به خانه بیصاحبخانه، به میهمانی برود، به یقین گرسنه بر میگردد. مگر آن که خیال چپاول داشته باشد و قصدِ غصب کرده باشد یا کودک و سفیه و مجنون باشد.
✍🏻 #سید_مهدی_شجاعی
📕 کشتی پهلوگرفته، قسمت۸
#معرفی_کتاب
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
🌱 معنای خانهداری زن، تربیت انسان است...
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🙋🏻 سلام خدمت همراهان عزیز
♻️ اولین دوره بمبنویس مدتی پیش با شرکت نزدیک به صد نفر هنرجو به پایان رسید و الحمدلله تعدادی از دوستانهم فعالیت نویسندگی خودشون رو بعد از به پایان رسوندن دوره، با عضویت در باشگاه نویسندگان ما شروع کردند.
▶️ دور دوم بمبنویس هم از دیروز به لطف خدا ساماندهی شد و هنرجوها کار خودشون رو شروع کردند.
🔸 تصویر اول توضیحات آقای نجفی درباره بمبنویسه.
اینجا گذاشتم برای آشنایی دوستانی که قصد دارند در مراحل بعدی با ما همراه بشن.
#گزارشات
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 صادق هدایت؛ نویسندهای کوچک در مقابل نویسندههای معروف دنیا
🔸 اگر نقد حقیقتاً انجام بگیرد و نقاد بیرودربایستی کار «نقد» را انجام دهد، سطح کارهای فرهنگی ارتقاء پیدا میکند. شما [اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران] باید آدمهایی داشته باشید که بنشینند مثلًا کار جمالزاده، هدایت، چوبک و ... را واقعاً نقد کنند و نقاط قوّت و ضعفش را بگویند؛ این کار نباید همهی برنامهی شما را فرابگیرد؛ باید بخشی از برنامه را بگیرد.
🔹 شما خیال میکنید که شخصیت قاآنی از شخصیت جمالزاده خیلی بهتر بوده است؟ قاآنی، الدنگ زمان خودش بوده؛ اما جمالزاده بندهی خدا پیرمردی است که دارد نان خدا را میخورد و نفس میکشد! نه، محدودیتهای شما اینها نیست؛ شما محدودیتهای دیگری دارید. شما اگر محدودیتهای طبیعی نداشته باشید، اینها مشکلی نیست.
🔸 یک روز در کشور چیزی مُد میشود و هرکس سعی میکند مطابق آن رفتار کند؛ مثلًا یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود البته حالا اینطور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است هرکس میخواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را میآورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست.
🔹 اگر شما صادق هدایت را با نویسندههای معروف دنیا مقایسه کنید چه نویسندههای روسی، چه نویسندههای فرانسوی، چه نویسندههای انگلیسی؛ اینهایی که رمانهای معروف را خلق کردند و داستانهای بزرگ را نوشتند در مقابل آنها بچهی کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد، و نه بیشتر؛ آدم نباید اسیر مُد باشد.
🔸 آقایی برداشته ده جلد رمان نوشته، که علیالظاهر کار قشنگی است؛ اما - به قول ما مشهدیها - توی بحر کار که میروید، میبینید کار پوکی است؛ این را نقد کنید. حالا مُد شده است که بردارند مرتب تعریف بنویسند؛ فلان کس یک رمان ده جلدی نوشته و چنین و چنان کرده؛ خیلی خوب، یک آدم نقادِ واردِ دارای چشم بصیر این را بخواند و عیوبش را پیدا کند؛ عیوبی که در زبانش هست؛ عیوبی که در محتوایش هست؛ عیوبی که در تاریخش هست؛ عیوبی که در انسجام داستانیش هست.
🗓️ بیانات در دیدار اعضاى «گروه ادب و هنر» صداى جمهورى اسلامى ایران
۱۳۷۰/۱۲/۰۵
#رهبر_نویسندگان
#نکات_روشی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🕯️ «بوی آتش در شهر»
قسمت ۱ / ۲
🍂 از سردرد میپرم. خانه، هیچکس نیست. آسیه را صدا میزنم؛ جواب نمیدهد. باز صدا میزنم؛ جواب نمیدهد. گلویم میسوزد، جمِیله مادرمُرده هم نیست. لعنتی میفرستم به این خانه. درِ خانه باز است اما هیچکس نیست. شبیه روزهایی شده که قرار بود به شهر حمله کنند. در کوچه حتی پرنده هم نیست.
🥀 بوی سوخته، شهر را پر کرده. دماغم را میخارانم و چشمهایم بد میسوزد. هیچکس انگار در شهر نیست. حتی مُنذِر که هر روز در کوچه میچرخید، حرفهای مسخره میزد هم نیست. مُنذِر دیوانه کجاست؟ بیست سال در این کوچه بود.
🚶🏻 دکتر گفته بود زیاد راه نروم؛ اما نمیشد. حس میکردم شهر دارد میلرزد. آرام دیوارها را میگیرم تا ببینم چه خبر است. دیوارها سفت بودند و دستم را میخراشیدند. خدا نکند آدم صورتش بخورد به این دیوار و بعدش بخورد زمین. زمین پر از سنگ است. باید با احتیاط راه رفت.
🪨 انگار طوفان سنگ آمده، بوی دود از طرف مسجد است. نکند مسجد آتش گرفته باشد. بند دلم پاره میشود. پا تند میکنم. آفتاب حسابی امروز جان گرفته است. یکباره صدای جیغی میآید. میایستم. ناخودآگاه، جیغ یک زن است. تمام بدنم میلرزد. چه خبر شده در این شهر؟ درِ خانهها باز است. یکییکی نگاه میکنم. حتی گربه و سگ هم در کوچه نیست. آنها هم رفتهاند تماشای آتش.
👥 از دور جمعیت را میبینم. همه نیزه و شمشیر به دست هستند. عدهای هم مشعل به دست. دشمنی خارجی گرفتند. آب دهانم را به سختی قورت میدهم. در خانهی علی چه میکنند! اینها تازه امروز پیامبر را از دست دادند. رفتهاند برای عرض تسلیت؟ مگر نگفتند هنوز پیامبر زنده است؟ ولی در گوشی شنیدم فوت شده، بعضیها نمیخواهند بگویند.
📜 نمیفهمیدم چه خبر است. بچهها را کنار زدم. پرندهها لب بام نشسته بودند و نگاه میکردند. چند کبوتر هوهو میکردند. سگها پارس میکردند. چند گربه میرفتند بالای بام و بعد برمیگشتند. درِ خانهی علی سوخته بود. چندین نفر رفته بودند داخل، لشکرکشی کردند. علی دوست من است. چه خبر شده! من با او شمشیر زدم. چندین بار جان من را نجات داده و تازه امام من است. در سقیفه بیعت کردم. قضیه چیست!
✍🏻 ابوالفضل گلستانی
#داستان_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
996.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا