#پارت_اول💚 #رمان_دستنویس_فعلا_فاقد_اسم😅 خلاصه:
خیلی آروم بودم. آسایش عجیبی سرتاسر وجودم رو فرا گرفته بود.انگار نه انگار که سرطان داشت. تاحدّی اروم بودم ،که وقتی اطرافیان میومدن به من دلداری بِدن، همش میگفتند "اصلا جای نگرانی نیست"در حالی که نگرانی در چهرشون موج میزد.. و بجای اینکه اونها به من روحیه بدن، من بهشون روحیه میدادم که« به خدا چیزی نیست، اهمیتی نداره» ولی کو گوش شنوا.. از بس زود زود تو بیمارستان بستری میشدم که دیگه آروم آروم ، خون و سورنگ و سِرُم جزوی از زندگیم شده بود... ـ , ماجرا از اون جایی شروع شد که تو نگاه بابام استرس عجیبی رو حس کردم. تابلو بود که یه اتفاقی افتاده، یه اتفاق خیلی بد.. چون تا اون موقع ، بابام رو تو اون وضعیت ندیده بودم. اولش زیاد اهمیت نمیدادم و نگرانیِ چندانی نداشتم. چون دکتر گفته بود چیز خاصی نیست وبا چهار تا کپسول و قرص و اینجور چیزها رفع میشه ، ولی بعد از انجام دو سه تا تست و اسکن و غیره ،لحن صحبت دکتر عوض شد.. دیگه با استرس باهامون حرف میزد. «هرچه سریعتر» تو همه جملاتش بود..