eitaa logo
سرداران شهید باکری
483 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
469 ویدیو
12 فایل
کلامی گهربار از آقا مهدی باکری: خدایا مرا پاکیزه بپذیر
مشاهده در ایتا
دانلود
" داستان آن هایی است که دانستند دنیــــا جایـی برای مانــدن نیست... : ۱۸مرداد۹۶ @bakeri_channel
۱۸ مرداد ۱۳۹۸
📸توصیه‌های رهبر انقلاب برای روز عرفه 🔹روز عرفه را قدر بدانید. از ظهر عرفه تا غروب عرفه ساعات مهمّی است؛ لحظه‌لحظه‌ی این ساعات مثل اکسیر، مثل کیمیا حائز اهمّیّت است.
۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#شهدای‌عرفه۸۴ #به‌یادشهید‌حاج‌احمدکاظمی‌ودوستان‌شهیدش (فاتحه‌مع‌الصلوات) @bakeri_channel
۲۰ مرداد ۱۳۹۸
آنها غرق گِل ولای شدند... اما ما غرق دلِ ودنیا... @bakeri_channel
۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#اهدا_خون به #اسیری که به ما توهین می کرد: . ⚘بسم رب الشهدا و الصدیقین⚘ یکی از افسران عراقی اسیر شده بود.به شدت احتیاج به خون داشت چند تا بچه بسیجی آستین بالا زده بودن تا بهش خون اهدا کنن اما افسر عراقی قبول نمی کرد می گفت : شما فارسید ، شما نجس هستید ، خون شما رو نمی خواهم بچه ها نا امید شده بودن و آستین ها رو پایین می آورند #آقامهدی‌باکری وارد شد و با شنیدن ماجرا #خندید و گفت : ما انسانیم! بهش خون تزریق کنین تا زنده بمونه پزشک با زور به افسر عراقی خون تزریق کرد ...😊 . #سردارجاویدالاثر شهیدآقامهدی باکری #اخلاص #بی‌ادعا‌ #شهادت‌هنرمردان‌خداست‌.. #آقامهدی‌چنین‌بود آیاماهم عمل میکنیم؟؟؟ . ♡شادی روح شهدا صلوات♡ خاطره ای از سردار شهید مهدی باکری @bakeri_channel
۲۱ مرداد ۱۳۹۸
یک روز بنده در دژبانی نگهبان بودم یک ماشین جیپ تویتا آمد آن زمان زیر پیرهن سبزی برای بسیجیان می دادند که من آن را تنم نکرده بودم بهم گفت چرا لباس نظامیت را نپوشیدی به ایشان گفتم که شستم گفت همان یدونه رو دارید گفتم بله ؛ اسممو پرسید و نوشت دو سه ساعت بعد... یک تویتا که یک پرچم بلند روش نصب شده بود آمد درب دژبانی اسسمو صدا زد؛ گفت بفرمائید یک پیرهن کره ای آورده بود ک پشتش نوشته بود . تا چندین سال بوی را از آن میگرفتم.... . . : جناب آقای قدرت حبیبی از اردبیل . . #راه‌کربلا @bakeri_channel
۲۲ مرداد ۱۳۹۸
... راحت بخواب ما هم خوابیدیم در خواب غفلت فرو رفته ایم.... . . .... @bakeri_channel
۲۲ مرداد ۱۳۹۸
از دوران شیرین جزیره‌ی مجنون با : .👇
۲۳ مرداد ۱۳۹۸
از دوران شیرین جزیره‌ی مجنون با : . یک خیابان اطراف سه راهی، بخاطر اینکه در تیررس مستقیم عراقی ها بود به مشهور بود من درآنجا سرباز وظیفه ارتش بودم که نگهبان موضع بودم که ناگهان یک تیوتای جنگی که داخلش 2 نفر بودند نزدیک من ایستادند یکی از آنها پیاده شد که متوجه شدم هستند ازمن احوال پرسی مختصری کرد و اسم و فامیل منو جویا شد بعد مدتی صحبت متوجه شد من هستم از من پرسید که اهل کجا هستی جواب دادم که اهل دشت مغانم، بعد از اینکه فهمید ترکم گفت که من هم اهل هستم بعد از این خداحافظی کرد و رفت من واقعا اون موقع احساس میکردم با یک سپاهی ساده آشنا شدم. چند روزی گذشت تقریبا 3 روز، دیدم بچه های گردان مرا صدا میزنن رفتم دیدم یک تیوتای جنگی ایستاد و از داخلش یک نفر سمت من امد و گفت که مقداری و برای شما فرستاده که در بین تقسیم کنم منم طبق گفته ی ایشان عمل کردم و وسایل ها رو پخش کردم بعدها از آنجا تغییر موضع دادیم و رفتیم به منطقه‌ی غرب کشور... منطقه‌ی عملیاتی اشنویه دو راهی گلزر، بعداز 3 ماه وظیفه در آنجا به ما مرخصی دادند تا به خانه برویم از داخل شهر مراغه که مسیرمان بود میرفتیم و در آنجا پیاد شدیم برای ناهار، دیدم که به من وسایل بهداشتی و خوراکی آورده بود شده😔 در همون لحظه فهمیدم که این بوده واقعا بهت زده و ناراحت شدم و این خاطره تا عمر دارم از یادم نمی رود... . : جناب آقای مهندس عسگر لطفی آذر . ♡شادی‌روحشون صلوات♡ @bakeri_channel
۲۳ مرداد ۱۳۹۸
بی تــو آشفته ترین عاشـق این شهر منم آنکه با کلِ جهان بی تـو شده قهر منم ... شــب و روزم همه با بی خبری می گذرد و همانی که شده تلخ تر از زَهر منم ... آقا احسان باکری ،در آغوش پـدر 🌷شهید حمید باکری🌷 📎شبـتــون شهــدایــی🌺 @bakeri_channel
۲۳ مرداد ۱۳۹۸
۲۵ مرداد ۱۳۹۸