#سرگذشت_رقیه
#سر_خور
#قسمت_سی_نه
رفتم بخوابم که دیدم اون دعا که همیشه به لباسم سنجاق میکردم نیست..هر چی دنبالش گشتم پیدا نکردم.وحشت و استرس و ترس به یکباره اومد سراغم،انگار اون دعا بهم آرامش میداد که نبودنش این همه منو میترسوند.به مامان گفتم و هر دو مشغول گشتن شدیم ولی پیدا نکردیم.دوباره وحشت و دلهره توی خونه حاکم شد.حدس میزدم که گم شدن دعا یه اتفاق معمولی نیست و یه چیزی پشتشه..مامان رفت تا توی تشت لباسهامو خیس کنه که دعا رو پیدا کرد.خوشحال اورد و داد به من و گفت:رقیه جان!!!حواست به این باشه،هر وقت پیشت هست من خیالم راحته..گفتم:درست میگی مامان!!!از وقتی این پیشمه اون خانم سفید پوش رو اصلا ندیدم….بنظرت کلا از اینجا رفته؟مامان گفت:خدا کنه رفته باشه و این کابوس از این خونه تموم بشه،خب دخترم برو بخواب،،من هم لباسهارو خیس کنم،میام.نزدیک به یکسال همه چی اروم بود و روزهای خوبی داشتیم و خبری از اون هاله و اتفاقات ناگوار نبود.تا اینکه....
ادامه بعدی 👇
#سرگذشت_رقیه
#سر_خور
#پارت_چهل
تقریبا یک سال از فوت رضا گذشت.تا اینکه یکی از اقوام دورمون منو برای پسرش که قصد ازدواج داشت انتخاب کرد و بهمون پیغام فرستاد تا بیاند خواستگاری،بابا در مورد پسره تحقیق کرد.اسمش کمال بود و توی سپاه کار میکرد.سنش نسبتا بالا بود یعنی من ۲۱سالم بود و کمال ۳۰ماشین و خونه هم داشت..از هر نظر مورد پسند ما بود و تنها نگرانی ما جون کمال بود.خلاصه پیغام دادند که آخر هفته قراره بیاند روستا خونه ی پدربزرگش (روستا که چه عرض کنم رفته رفته شهری برای خودش شده بود)از همونجا بعداز شام میاند خونه ی ما،دل تو دلم نبود.تمام اون یکسال رو جایی نرفته بودم و همش خونه بودم آخه تو دهنها افتاده بود که خواستگارام یه بلایی سرشون میاد.اصلا دلم نمیخواست ازدواج کنم اما مامان خیلی اصرار میکرد و دلش میخواست هر جوری شده این طلسم بشکنه،خیلی زود آخر هفته رسید و خانواده ی کمال اومدند روستا.،من نسبت به دخترای روستایی بخاطر اینکه آفتاب سوختگی نداشتم و دستام نرم و لطیف بود خیلی سر بودم و همه تصور میکردند یه دختر شهری هستم برای همین گزینه ی مناسبی برای اکثر جوونا بودم…..
ادامه بعدی 👇
بختیاری آنلاين را به دیگران معرفی کنید
https://eitaa.com/bakhtiyarionline
☀️ بختیاری آنلاين☀️
╰┅┅┅┅┅❀🍃🌸🍃❀┅┅┅┅┅╯