#تلنگر
نشست توی تاڪْســـی دیــد
راننده نوار #قرآن گذاشته!
گفـــت: آقــــا ڪـــــسی مُـــــرده
رانـــنده با لبخـــند گفـت بـــله
#دل مــــــــــن و شـــــــــــما!!
{قــــرآن مال مـــرده ها نیـست
باقرآن اُنسبیشتری بگیریم}
♥️بَݩآٺُ الْمَہدے♥️
•﷽•
اگر خدا اراده خیری برایت بکند؛
هیچکس نمیتواند جلویش را بگیرد!
#قرآن🌱
╭━━⊰❀•❀🌼❀•❀⊱━━╮
@banatolamahdi
╰━━⊰❀•❀🌼❀•❀⊱━━╯
#قرآن 🌱
#بسمالله
•
•[فَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا
وَيَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا
چهبساازچیزےخوشتاننیاید
وخداخیربسیارےدرآنگذاشتھباشد...♥️
| نساء ۱۹ |
╭━━⊰❀•❀🌼❀•❀⊱━━╮
@banatolamahdi
╰━━⊰❀•❀🌼❀•❀⊱━━╯
#دوڪلامحرفحساب 🌸🌱
#باخداصحبتڪن...
هرچهگرفتاریوناراحتےداری،
هروقتدیدےڪهداردانباشتهمیشود،
باخداصحبتڪن.
به #قرآن نگاهڪنڪهتانگاهڪنیهمه
راحل میڪند.هروقتدیدےڪدر
شدهای،هر #دعا وذڪرۍڪهازپدرو
مادریادگرفتهای،همانرا بالبتتذڪر
بده.چرالبترا روۍهمبگذارۍتادرونت دَمڪندوخستهاتڪند؟
صحبتڪردنبا او،ذاتغم وحزنرامۍبرد.
╭━━⊰❀•❀🌼❀•❀⊱━━╮
@banatolamahdi
╰━━⊰❀•❀🌼❀•❀⊱━━╯
اگر می خواهید #بصیرت پیدا
ڪنید و چشم دلتان باز شود
در محــضر #قرآن باشید.
🍁 #عــلامهحسنزادهآملۍ
🌱 j๑ïท ••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
『 بَناتُالمَھدۍ 』
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿ #ازسوࢪیہٺامنـــا🕊 #پارتبیستوچهارم صالح دیوانه ام ک
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿
#ازسوࢪیہٺامنـــا🕊
#پارتبیستوپنجم
یک هفته بود که حرکات صالح و سلما و رفتار بقیه مشکوک شده بود.😕
صالح بی قرار بود و زهرا بانو و سلما نگران. این حال و هوا برایم اضطراب آور بود و می دانستم اتفاقی افتاده.😔
بیشتر نگران بچه بودم.
به تازگی نبض های کوچک و نامنظمی را حس می کردم. انگار بچه جان گرفته بود. حس خوبی به آن داشتم و انتطارم برای پایان این مدت شروع شده بود.☺️
گاهی با او #حرف می زدم و برایش قصه یا لالایی می گفتم. برایش #قرآن می خواندم و #مداحی و #مولودی می گذاشتم و با بچه به آن گوش می دادیم. حس می کردم سراپا گوش می شود و شوق و عجله ی او از من بیشتر است برای به دنیا آمدن.
چشمانم را روی هم فشردم که بخوابم اما خوابم نمی برد. صالح آرام درب اتاق را باز کرد و تلویزیون اتاق را خاموش کرد. به خاطر من تلویزیون کوچکی برای اتاق گرفته بودند. درب کمد را باز کرد و آرام کوله را درآورد.
قلبم فرو ریخت.😥 سعی کردم تکان نخورم که صالح فکر کند خوابم.
"پس اینهمه بیا و برو و پچ پچ و رفتارای مرموز مال این بود؟ این روزا اعزام داره که بیقراره...! مطمئنم نگرانه منو تنها بذاره. خدایا کمکمون کن😔 "
قطره اشکی😢 از گوشه چشمم روی بالش افتاد. وقت شام بود و صالح با سینی غذا آمد.
کمکم کرد روی تخت بنشینم. خودش لقمه می گرفت و با کلی خنده و شوخی لقمه ها را به من می خوراند و لابه لای آن بعضی را توی دهان خودش می گذاشت که مرا اذیت کند.
دوست نداشتم از غمم باخبر شود اما... امان از لب و لوچه ی آویزان😔
ــ چی شده قربون چشمات؟ چرا بغض داری؟ حوصله ت سر رفته مهدیه جان؟
ــ نه چیزی نیست.😒
ــ مگه صالح تو رو نمی شناسه؟ چرا پنهون می کنی گلم؟ بگو ببینم چی تو دلته؟
سینی غذا را پس زدم و خودم را به سمت او کشاندم و توی بغلش جا گرفتم. بغض داشتم😣 اما نمی خواستم گریه کنم. بیشتر به هم صحبتی اش احتیاج داشتم.
ــ صالح؟!😞
ــ جانِ صالح؟
ــ چیزی از من پنهون کردی؟
ــ مثلا چی خانومم؟😒
آرام خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با نگاه پر بغضم به چشمانش خیره شدم. صالح دست و پایش را گم کرده بود. باید به او می فهماندم که خودش را اذیت نکند.
دستش را گرفتم و انگشتر فیروزه را توی انگشتش چرخاندم.
ــ من می دونم...😞
نگاهی گذرا به چشمانش انداختم و سربه زیر گفتم:
ــ کی میری؟
انگار نمی توانست حرفی بزند. دستش رافشردم و گفتم:
ــ فقط می خوام بدونم کی اعزام داری؟ می خوام بچه مو آماده کنم که این مدت باباش نیست منتظر شنیدن صداش نباشه. آخه تازگیا یه تکون های ریزی می خوره. یه چیزی مثل نبض زدن.
اشک توی چشم هایش جمع شده بود.😢 بلند شد و رفت کنار پنجره. آنرا باز کرد و دوباره کنارم نشست. خنده ی بی جانی کرد و گفت:
ــ آخه تو از کجا فهمیدی؟😒
ــ اونش مهم نیست. کی میری؟😔
ــ بعد از سال تحویل.
ــ امروز چندمه؟
ــ بیست و هفتم.
پوفی کشیدم و گفتم:
ــ خدا رو شکر... دو سه روزی وقت دارم.
ــ مهدیه جان... اگه بخوای نمیـ...😢
صحبتش را قطع کردم و دستم را روی لبش گذاشتم:
ــ من کی هستم که نخوام...؟ جواب #حضرت_زینب(س) رو چی بدم؟😓
نوک انگشتم را بوسید و سینی را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
بغضم ترکید 😭
و توی تنهایی تا توانستم اشک ریختم و دخیل بستم به عمه ی سادات.
ادامه دارد...
🖇نویسنده👈 #طاهره_ترابی
🌱 j๑ïท ••↷
﴾ @banatolamahdi ♥️🌿﴿
.
.
خدا در #قرآن منتظرِحرفزدن با ماست؛
ما با نخواندنش میگوییم #خدا چرا
جوابِ ما نمیدهد..!
ــــ ـــــــــــــ ـ ـ ـ
ـ ـ ـ ـــــــــــــ ــــ
#قرآن_بخوانیم📖
.
.
میفرمایند کھ :
#قرآن متنش بھ گونهای است کہ
یک فرصتی بھ ما داده، که بھ ما #نگاه میده!
قرآن؛ متنش جوریه کہ
"نگاهت" رو " تنظیم " میکنـه!
+قرآنبخونیم😌🌿!'
#استادپناهیان
#شایداندکیتلنگر
گفتگوی قران وموبایل...
حکایت خیلی از ماهاست...
جوانے موبایلش را ڪہ ڪنار قران گذاشتہ بود یادش رفت با خودش ببرہ و رفت بیرون از منزل " قران سوالے ازموبایل میڪنہ "
* چرا اینجا انداختنت ؟
📱موبایل:این اولین بار است ڪہ منو فراموش میڪنهـ
📖قرآن : ولے منو ڪہ هـمیشہ فراموش میڪنهـ
📱موبایل: من هـمیشہ با اون حرف میزنم ،اونم با من
📖قرآن:منم هـمیشہ بااون حرف میزنم ولے اون نہ گوش میدہ ونہ بامن حرف میزنہ *
📱موبایل:آخہ من خاصیت پیام دادن و پیام گرفتن دارم..
📖قرآن:منهـم پیام و بشارتهـایے دارم و وعدہ هـاے زیبا دادم ولے فراموشم میڪنند*
📱موبایل:از من امواج و مطالب زیادے خارج میشہ ڪہ ممڪنہ بہ عقل انسان ضرر بزنہ ولے با این هـمہ ضررباز هـم منو ترڪ نمیڪنهـ..
📖قرآن: ولے من طبیب روحهـا و نفسهـا و جسم "هـا هـستم با این هـمہ درمان ،از من دورے میڪنهـ
📱موبایل:از ڪیفیت من پیش دوستاش تعریف میڪنهـ
📖قرآن:من بزرگترین مصدر ڪیفیت هـستم ولے روش نمیشہ از من پیش دوستاش تعریف ڪنهـ..
دراین بین صداے پاے جوان امد ڪہ " موبایلم یادم رفتہ "
📱موبایل: با اجازہ شما ،اومد منو ببرهـ،من ڪہ گفتم بدون من نمیتونہ زندگے ڪنهـ....
📖 "" من هـم قیامت بہ خدایم شڪایت میڪنم وعرضہ میدارم
"یارب ان قومے اتخذو هـذا القران مهـجورا "
اے مسلمانان واللہ قرآن محجور ماندهـ.
روزی حداقل یک صفحه #قرآن با معنی رو بخونید
#بدون_تعارف :)
#تلنگرانه!
🍃 ﷽ 🍃
«إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»
شیطان، بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکّل میکنند، سلطهای ندارد.
🌺
📗 سوره نحل، آیه ۹۹
#قرآن
حاجحسینیکتامیگفت:
اذیتشدیقرآنبخون
خستهشدیقرآنبخون...!💙'🔏:)
#قرآن
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برایآرامشتون❤️🩹
#قرآن