💟 #یه_لقمه_کتاب
حمید داخل آشپزخانه روی صندلی نشسته بود ،وسط کارها دیدم صدای خنده اش بلند شد گفت میدونی همکارم چی پیام داده، گفتم« بگو ببینم چی گفته که از خنده غش کردی» گفت: من پیام دادم که ناهار فردا رو با خودم میارم خانمم زحمت کشیده برامون کتلت گذاشته رفیقم جواب داد خوش به حالت همین که خانمم به زور راضی شده من بیام کلاه مو باید بندازم هوا اینکه بخواد ناهار بزار و ساک ببنده پیشکش .جواب دادم« خوب من از دوست هایی که داری مطمئنم ,این طور سفرها خیلی هم خوبه روحیه آدم عوض میشه توی جمع دوستانه معمولاً خوش میگذره نشاطی که آدم میگیره حتی به خونه هم میرسه» حمید گفت: آره ولی بعضی خانم ها سخت میگیرن، تو فرق داری خودت همه وسایل رو هم آماده کردی. گفتم «آره همه چی براتون چیدم فقط یه سس مونده بی زحمت برو همین الان از مغازه سر کوچه بگیر تا من سفره شام را هم بندازم چند تا از این کتلت ها رو برای شام بخوریم» در حالی که از صندلی بلند میشد گفت آره دیگه من هم که عاشق سس، اصلاً بدون سس کتلت نمیچسبه. خیلی زود لباس هاشو پوشید و رفت من هم سفره شام را انداختم چند دقیقه بعد برگشت ولی سس نخریده بود. گفتم« پس چرا دست خالی برگشتی برای شام سس لازم داریم». گفت: مغازه همسایه بسته است باشه فردا موقع رفتن میخرم .گفتم« سس را هم برای شام امشب نیاز داشتیم هم برای فردا که میخوای با خودت ببری قم »جواب داد:( این بنده خود که اینجا مغازه زده اولین امیدش ما هستیم که همسایه این مغازه ایم ،تا جایی که ممکنه و ضرورتی پیش نیومده باید سعی کنیم از همینجا خرید کنیم). رفتارهای اینطوری را که می دیدم فقط سکوت می کردم، چند دقیقه طول می کشید تا حرف حمید را کامل بفهمم، خوب حس میکردم این جنس از مراقبه و رعایت روح بلند می خواهد که شاید من هیچ وقت نتوانم پابهپای حمید حرکت کنم.
از کتاب #یادت_باشد
شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی
به روایت همسر شهید
#بانو_محله 👇با من بمون بانو
https://eitaa.com/banoo_mahaleh/3471310851C6309f6d13d