1660165888_-216552.mp3
14.79M
📼 طرح کلی اندیشۀ اسلامی در قرآن
🌹استاد سید علی حسینی خامنهای🌹
#جلسۀ_چهارم: ایمان زاینده با تعهدات عملی
#banooyetamadonsaz
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام ای طبیب طبیبان سلام
سلام ای غریب غریبان سلام
آقا جان
روز بیعت است
ظرف آب کو؟!
آقا جان
میبینید چگونه به تلظی افتادیم برای جرعه ای ازآب سقاخانه؟
آقا جان
هنوز نقاره میزنند به غروب وطلوع دل ما غریبان دورافتاده از درگاهت؟!
آقا جان
امروز حسادت برکبوترها رواست
#به_تو_از_دور_سلام
https://twitter.com/mTalebid/status/1255734285191057409
🦋قرار روزانه #بانوی_تمدن_ساز 🦋
⏳سیر مطالعاتی روزانه⌛️
📕 #خاطرات_مستر_همفر ۲۰📗
در گزارشاتم از وزارت خواستم که اجازه دهند حداقل برای مدت کوتاهی به لندن باز گردم تا هم یافته هایم را با زبان خویش باز گویم و هم اندکی استراحت کنم که سفر به عراق مدت سه سال به طول کشیده بود نماینده وزارت در بغداد گفت: در اطراف او رفت و آمد نکنم، اتاقی در یکی از مسافرخانه های مشرف بر رود دجله بگیرم تا شکی در مورد من ایجاد نشود نماینده وزارت گفت: هنگامی که پاسخ نامه از لندن بیاید، مرا آگاه خواهد ساخت. در روزهایی که در بغداد بودم میان پایتخت خلافت (استانبول) و بغداد جدایی و فاصله زیادی می دیدم، ترک ها عراقیان را سبک می شمردند زیرا از حیله عربها نگران بودند.
به هنگام ترک بصرہ وَ سفر به کربلا و نجف از سرنوشت شیخ محمد عبدالوهاب بسیار نگران بودم و می ترسیدم راهی را که برایش مشخص کرده بودم رها کند، زیرا او رنگ به رنگ و تندخو بود و من می ترسیدم کاخ آرزوهایم ویران شود هنگامی که می خواستم او را ترک کنیم در اندیشه سفر به استانبول بود تا با اوضاع آنجا آشنا شود، اما من به سختی با این کار مخالفت کردم و گفتم می ترسم در آنجا چیزی بگویی که تو را کافر بشمارند و کشته شوی، این را به او گفتم اما در دل اندیشه دیگری داشتم آری، اگر در آنجا برخی عالمان را می دید ممکن بود کژی های او را راست کنند و او را به راه اهل سنت بازگردانند و امیدهای من نقش بر آب شود.
شیخ محمد نمی خواست در بصره بماند. بنابراین به او پیشنهاد کردم که به اصفهان یا شیراز برود؛ مردم این دو شهر زیبا شیعه بودند و شیعیان نمی توانستند محمد را تحت تأثیر قرار دهند و بدین صورت آرامش یافتم که او راه دیگری نخواهد رفت. به هنگام وداع با شیخ به او گفتم: آیا به تقیه اعتقاد داری؟ گفت: آری، یکی از یاران پیامبر تقیه کرد (شاید مقداد را می گفت) که وقتی مشرکان او را شکنجه می کردند و پدر و مادرش را کشتند او سخنان شرک آمیزی به زبان آورد و پیامبر خدا (ص) نیز این کار را تأیید کرد.
به او گفتم: از شیعه تقیه آن و مگو که از اهل سنتی، شاید در مصیبت بیفتی، از کشور آن ها و عالمان شان سود ببر، عادت ها و آداب و رسوم شان را بشناس که برای آینده زندگی تو بسیار مفید خواهد بود
در وقت خداحافظی مقداری پول به عنوان زکات به شیخ دادم و یک حیوان هم جهت سواری خریدم و به عنوان هدیه به او دادم و آنگاه با او وداع کردم
از زمانی که از او جدا شدم، نمی دانستم چه بر سرش آمده است من بسیار نگران بودم، با آن که قرار گذاشته بودیم که به بصره بازگردیم و اگر یکی برگشت و دیگری را نیافت نامه ای نزد عبدالرضا بگذارد و از حالش خبر دهد.
✳️ @banooyetamadonsaz
https://t.me/joinchat/AAAAAEZeui4XqwrHk5vJmw
از خاک ما در باد، بوی تو میآید
تنها تو میمانی، ما میرویم از یاد
به وقت تکرار جان دادن
#به_وقت_دلتنگی
https://t.co/vrohc5JZrI
1447108352_-216559.mp3
16.5M
📼 طرح کلی اندیشۀ اسلامی در قرآن
🌹استاد سید علی حسینی خامنهای🌹
#جلسۀ_پنجم: ایمان و پایبندی به تعهدات
#banooyetamadonsaz
❌واقعا چه کسی مسئول این ولنگاری و ادبیات بی اخلاق در شبکه نمایش خانگی است. متاسفانه الان وضعیت این شبکه از سینما به مراتب بدتر است و رفتارها و جملاتی به نمایش گذاشته می شود که در سینما هرگز بیان نمی شود.
https://www.asriran.com/fa/news/726288/متولی-سریالهای-نمایش-خانگی-کیست
🔺نوبتی هم باشد نوبت ما هست
🔻آلمان و آل سعود و صهیونیسم بداند محور مقاومت محکم و استوار است و تنها نیست
🔹ما درکنار حزب الله، مردم لبنان وبرادران خود هستیم
🔺فریاد برادری ما روز یکشنبه 1399/2/14 🕔 ساعت 17 در فضای توئیتر با هشتگ
#بنصرالله_مطمئنون
#حزب_الله_حامي_أعراضنا
☘🌺برای حزب الله لبنان سنگ تمام میگذاریم 🌺☘
@banooyetamadonsaz
🦋قرار روزانه #بانوی_تمدن_ساز 🦋
⏳سیر مطالعاتی روزانه⌛️
📕 #خاطرات_مستر_همفر ۲۱ 📗
فصل ششم
پس از مدتی که در بغداد بودم دستور آمد که فورا به لندن بازگردم و من نیز عازم لندن شدم. در آنجا با دبیرکل و بعضی از اعضای وزارت جلسه داشتم، مشاهدات و کارهای خود را در این سفر طولانی باز گفتم از اطلاعاتی که در سفر عراق به دست آورده بودم بسیار شادمان شدند و ابراز خشنودی کردند. پیش از این نیز گزارش جامعی از سفر فرستاده بودم. در آنجا دانستم که صفیه همسر شیخ محمد عبدالوهاب در بصره گزارشی همانند من برایشان فرستاده است. همچنین دریافتم که وزارت در هر سفر افرادی را به مراقبت از من گماشته است، آنان نیز گزارش های رضایت بخشی در مورد من فرستاده بودند که گزارش های مرا تأیید می کرد.
دبیرکل فرصت ملاقاتی را با شخص وزیر برایم گرفت و هنگامی که او را در دفترش دیدم به من خوش آمد گرمی گفت که با خوش آمد سفر قبلی (هنگام بازگشت از استانبول) تفاوت داشت، او وانمود کرد که جایگاه مخصوصی در قلب او یافته ام وزیر از به چنگ آوردن محمد بسیار شادمان بود و گفت او گمشده وزارت است و پیوسته به من می گفت: با او هر نوع پیمان بند؛ او افزود اگر همه رنج هایت جز شیخ دستاوردی نداشت باز هم ارزشمند بود. هنگامی که در مورد سرنوشت او اظهار نگرانی کردم وزیر گفت: اطمینان داشته باش که شیخ همچنان همان آرا و اندیشه ها را دارد. وزیر گفت: کارکنان وزارت در اصفهان او را دیده و گفته اند که شیخ به همان منش است.
با خود گفتم: چگونه شیخ اسرارش را بر آنها باز نموده است، امّا هیبت وزیر مانع شد این نکته را از او سؤال کنم. هنگامی که با شیخ دیدار کردم دانستم که فردی به نام عبدالکریم در اصفهان با او تماس گرفته و گفته که برادر من است و جزئیات اسرار او را از قول من برایش بازگو کرده و از این راه توانسته در دل او نفوذ پیدا کند. محمد عبدالوهاب گفت: که عشق او صفیه بوده و شیخ بهترین ساعت های زندگیش را با او گذرانده است عبدالکریم نام ساختگی یکی از مسیحیان جلفا در اطراف شیراز مامور وزارت بوده است دستاورد چیرگی ما چهار تن بر محمد عبدالوهاب آن بود که او به بهترین روش ممکن برای آینده آماده شد.
پس از آنکه این مسایل را در حضور دبیرکل و دو نفر دیگر که از پیش، آن ها را نمی شناختیم برای وزیر گفتم، او گفت: تو سزاوار دریافت بالاترین نشان های وزارتی و بین مزدوران ویژه وزارت در مرتبه نخست قرار داری، سپس افزود دبیرکل رموزی را به تو می آموزد که در انجام وظیفه ات مفید خواهد بود. آنگاه به من اجازه دادند که ده روز را در میان خانواده ام بگذرانم. با شادمانی از وزارت خارج شدم. بهترین روزهایم را با فرزند کوچکم گذراندم او شبیه من بود، برخی واژه ها را می گفت و راه می رفت چنانکه گویی پاره ای از جان من بر زمین راه می رود. شادیم، اندازه ای نداشت. از عشق گویی روحم پرواز می کرد. از خانواده و وطن برترین بهره ها را بردم عمه کهن سالم را دیدم که همواره به من لطف و مهربانی داشت و این دیداری بسیار نیکو و لازم بود زیرا زمانی که من در سومین سفر بودم او از دنیا رفت. درگذشت او برای من بسیار دردناک، اندوه بار و غم انگیز بود.
ده روز به سرعت یک ساعت گذشت، آری روزهای خوش چون ساعتی می گذرد و روزهای سخت به قرنی می ماند.
به یاد می آورم روزهایی را که در نجف و عراق بیمار بودم، یک روزش چون سالی بود. تلخی آن روزها هنوز در کامم هست. آن طوری که همه روزهای خوشم آن انداره شادمانی برایم نداشته، که با تلخی روزهای سخت برابری کند.
به وزارت بازگشتم تا در مورد آینده دستور بگیرم. دبیرکل با چهره ای گشوده، لبی خندان و برخوردی نیکو به
من خوش آمد گفت و دستم را به گرمی فشرد، به گونه ای که نشانه همه نوع برادری بود.
✳️ @banooyetamadonsaz
https://t.me/joinchat/AAAAAEZeui4XqwrHk5vJmw
#داستان_امروز
«گفتنیها را گفتم!»
گفتم: اثر تخریبی جامعه و رسانه ای که به نام اسلام و تحت پوشش اسلام فعالیت میکند بیشتر است از اثر محیط سکولار و کفر
گفتند: تند میگویی!
گفتم: من هم به عنوان یک مادر مسلمان حق شهروندی دارم و میخواهم در جامعه با فرزندم بدون دیدن صحنه های فحشا زندگی کنم
میخواهم فرزندم را به تفریح ببرم میخواهم سینما بروم
گفتند: تند نگو!
گفتم: چرا از افرادی که هیچ رنگ و بویی از اسلام ندارند الگوسازی میکنید برای فرزندانمان؟!
گفتند: چه کنیم جایگزینی نیست
گفتم: هست
گفتند: مورد پسند نیست
گفتم: اولا پسند به چه قیمت؟! در ثانی، بر اساس کدام تست میگویید مورد پسند نیست؟!
گفتم: اصلا پرورش دهید. پس وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات و قرارگاههای چه و چه با بودجه هایشان چه میکنند؟!
گفتند: تند نرو... کار میکنند
گفتم: میدانید و میدانم تا وقتی برخی در نظام اجرایی مخالف حرکت کنند هر تلاشی خنثی میشود، برای این چه کردید؟
گفتند: فکرهایی داریم
گفتم: نظام فرهنگی از دست رفت ...
بگذریم، حداقل فضای مجازی را درست کنید که شده قتلگاه انسانیت
گفتند: سخت است!
گفتم: نشدنی که نیست سختی را به جان بخرید تا شرف و انسانیتمان بماند
گفتند: شعار نده!
گفتم: شورای عالی فضای مجازی چه میکند؟
گفتند: رییس اجازه عمل نمیدهد
گفتم: پس چرا مانده اند؟!
گفتند: ...
گفتم: وزارت ارشاد چرا به هر ویروسی مجوز پخش و نشر میدهد؟
گفتند: واقعیات جامعه است!!!
گفتم: پس توالتها را اپن کنید ...!
به دردم خندیدند
گفتم: ساختارهاتان پاسخگوی معضلات فرهنگی نیست
گفتند: داریم سند تنظیم میکنیم
گفتم: سندهای قبلیتان چه شد؟!
گفتند: اجرا نمیکنند!
گفتم: فرهنگ
گفتند: اقتصاد!
گفتم: مدتهاست هر وقت گفتیم فرهنگ با چسب اقتصاد دهانمان را دوختید
پس تقسیم کار شما به مسئولین اقتصادی و فرهنگی به چه جهت بوده؟!
گفتم: باشد بگذریم... خب برای اقتصاد که اولیت بود چه کردید؟!
گفتند: تحریمیم میفهمی تحریم!
گفتم: در زمینه فرهنگ که تحریم نیستیم خدا را شکر وارداتش کمرمان را شکسته! حداقل این را درست کنید، این که دیگر دست خودمان است
گفتند: اولویت با اقتصاد است
گفتم: خجالت نمیکشید از این دور باطل توجیهی؟!
به ریش خند گرفتندم
خدایا شاهد باش
گفتنیها را گفتم
دیگر وقت جواب است
#ادامه_دارد
✍م. طالبی دارستانی
https://twitter.com/mTalebid/status/1256658629190660096?s=09