#دست_نوازش
✍روزى در يك دهكده كوچك، معلم مدرسه از دانشآموزان سال اوّل خود خواست تا تصوير چيزى را كه نسبت به آن قدردان هستند، نقاشى كنند. او با خود فكر كرد كه اين بچههاى فقير حتماً تصاوير بوقلمون و يا ميز پُر از غذا را نقاشى خواهند كرد؛ ولى وقتى «داگلاس» نقاشى ساده كودكانه خود را تحويل داد، معلم شوكه شد!
او تصوير يك «دست» را كشيده بود، ولى اين دست چه كسى بود؟
بچههاى كلاس هم مانند معلم از اين نقاشى مبهم، تعجب كردند! يكى از بچهها گفت: من فكر مىكنم اين دست خداست كه به ما غذا مىرساند و يكى ديگر گفت: شايد اين دست كشاورزى است كه گندم مىكارد و بوقلمونها را پرورش مىدهد. هركس نظرى مىداد تا اينكه معلم، بالاى سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه كسى است، داگلاس؟
داگلاس در حالى كه خجالت مىكشيد، آهسته جواب داد: «خانم معلم، اين دست شماست.»
معلم به ياد آورد از وقتى كه داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانههاى مختلف نزد او مىآمد تا خانم معلم دست نوازشى بر سر او بكشد...
نکته: شما چطور؟! آيا تا به حال بر سر كودكى يتيم، دست نوازش كشيدهايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟ ....
📚 برگرفته از كتاب «تو، تویی؟!»
💠 پیامبر اكرم (صلّی الله عليه وآله)
🔹اذا أَرَادَ اللَّهُ بِأَهْلِ بَيْتٍ خَيْرًا فَقَّهَهُمْ فِي الدِّيْنِ؛ وَوَقَّرَ صَغِيْرُهُمْ كَبِيْرَهُمْ؛ وَرَزَقَهُمُ الرِّفْقَ في مَعيشَتِهِمْ؛ وَالْقَصْدَ في نَفَقَاتِهِمْ؛ وَبَصَّرَهُمْ عُيُوبَهُمْ فَيَتُوبُوا مِنْها
🔸هرگاه خداوند خوبى خانواده اى را بخواهد آنان را در دين فقيه و آگاه كند، كوچك آنان بزرگشان را گرامى و محترم شمارد، در معيشتشان ملايمت و مدارا و در هزينه هايشان ميانه روى روزيشان كند، به عيبهايشان بينا گرداند پس از آنها(گناهانشان) توبه كنند.
📗نهج الفصاحه، ح147
👈به کانال بصیرتی_اخلاقی #کلام_نور بپیوندید.
5.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلجوش یه غذای ساده
روغن
پیاز: ۲ عدد رو خلال کنید و سرخ کنید تا طلایی بشه
گردو: ۷-۸ عدد
فلفلسیاه
نمک (شاید)
زردچویه: ۱ قاشق چایخوری
نعناخشک: ۱ قاشق چایخوری
۳ دقیقه تفت بدید، یکم آب بزنید تا خوب یکدست بشه
کشک: ۵ قاشق غذاخوری خوب حل کنید و دو لیوان آب بزنید و اجازه بدید تا ۴۵ دقیقه بجوشه.
#ساره
#قسمت_هفتم
پدر فرزند آخر بود و به حکم سنت های عرفی باید نگه داری کب ننه را به عهده می گفت. بچه های کب ننه، همه بزرگ شده بودند و هرکدام سر و سامان گرفته بودند.
خیلی بی انصافی بود با آن همه زحمتی که برای دخترها و پسرهایش کشیده بود، تنها بماند.
پدر و مادرم می آیند امیرکُلا و در خانه کب ننه زندگی شان را شروع می کنند.
ما همه در خانه کب ننه به دنیا آمدیم؛ اولی، معصومه که او را فرح صدا می زدیم. دومی من، ساره که فوزیه صدایم می زدند. سومی برادرم احمد، چهارمی علی اصغر، پنجمی مهدی و ششمی فاطمه. تا به دنیا آمدن فاطمه همه ی بچه ها پشت سر هم و با دوسال فاصله سنی به دنیا آمدند.
بعد از آن فاطمه با فاصله ده سال به دنیا آمد.
بعد از فاطمه، ایمان که در انقلاب به دنیا آمد. بعد از ایمان هم زهرا و نرجس به دنیا آمدند.
مادر معصومه را تازه به دنیا آورده بود که بابا به سن سربازی رسید و باید می رفت خدمت.
آن زمان از ژاندارمری می آمدند دنبال جوان ها و به زور می بردند سربازی. آمدند و بابا را بردند و بازداشت کردند تا پرونده اش را تنظیم کنند و برای خدمت سربازی انتقالش دهند.
خبر به کَب ننه رسید. سریع رفت پیش آقای شفیع زاده. شفیع زاده آدم بزرگی بود.
#ساره
#قسمت_هشتم
شفیع زاده آدم بزرگی بود؛ به قول قدیمی ها کدخدای امیرکلا بود و آدم بسیار خیّری بوده. کب ننه به آقای شفیع زاده گفت: یوسف سرپرست من و زن و بچه اش است.
آخر او برود سربازی، ما چه کار کنیم. مرد در خانه نداریم.
آقای شفیع زاده که آدم باتجربه ای بود گفت: بچه دارد؟
_دو سه روزی است که به دنیا آمده.
_شناسنامه بچه را بیاور تا من بروم شهربانی.
_نداریم. هنوز شناسنامه نگرفتیم.
_من سریع زنگ می زنم، برو شناسنامه بچه را بگیر.
معصومه خواهرم متولد ۱۳۳۸ است.
درست زمانی که بابا را می خواستند ببرند سربازی، رفتند و شناسنامه گرفتند.
آقای شفیع زاده رفت شهربانی و صورت جلسه کردند و با عنوان کفیل خانواده، بابا را آزاد کردند و بعد معافیت به او دادند.
وقتی که رفتند شناسنامه معصومه را گرفتند، کب ننه اسم خودش را روی دختر تازه به دنیا آمده ی بابا گذاشت.
سه سال بعد من به دنیا آمدم؛ روز هفتم مادرِ مادرم.
خب آن غم، شاید زود به دنیا آمدنم را تشدید کرده بود، اما مادر می گفت: نه، وقت به دنیا آمدنت بود.
اسم مادرِ مادرم را روی من گذاشتند؛ساره. حواس کب ننه از همان بدو تولد به مدرسه رفتنمان بود.
شناسنامه ام را آبان 1341 نوشتند؛ به خاطر مدرسه رفتنم، دو سه ماه دیرتر تاریخ تولدم ثبت شد.
مادر در حال بچه بزرگ کردن و به دنیا آوردن بچه هایش بود.
کب ننه ما را زیر پر و بال خودش می گرفت و سعی می کرد هرچه از تربیت و تجربه می داند را به ما یاد بدهد. حروف الفبا و قرآن و مسائل اولیه دینی را، ما از کب ننه یاد گرفتیم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💥واکنش حضرت امام ره و خنده حضار از شعارجدید "ما همه سرباز ِتواییم" هنگام اختراع این شعار
🔴 اگر به من بگویند
فقط 5 ثانیه وقت دارم
که *مهمترین حرفِ تربیتی* را
به پدر و مادر ها
و برای *همه گروه های سنی* بزنم
حرفم این خواهد بود که :
" *دوستِ خوب برای بچه ها بخرید*"
یعنی حتی شده
دوستانِ فرزندانتان را این وَر و آن وَر ببرید
و هزینه ها را هم شما بپردازید
تا بتوانید
شبکه ای از دوستان
برای بچه هایتان درست کنید.
🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/eshgemadarane
5.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹حرف دل حضرت امام خمینی (ره) »با ملت ایران🇮🇷
ارتباط موفق_44.mp3
11.78M
🎙 #ارتباط_موفق ۴۴
🔁 خروجیهای محبتِ شما؛ تعیین کنندهی ورودیهای محبتی شماست!
❀ اگر تمایل دارید دایرهی جذبِ محبتتان افزایش یابد؛
☜ باید دایرهی صدور محبتتان را بزرگتر کنید.
🔸 #استاد_شجاعی 🎤
🔸 #استاد_عباسی_ولدی
🆔 @khanevadeh_313
#ساره
#قسمت_نهم
پدر با همان کفش دوزی امور زندگی را می گذراند.
کب ننه هم کم کم پیر می شد و مثل جوانی هایش مجلس گردانی و روضه خوانی نمی توانست بکند.
زندگی می گذشت، اما نه آن طور خوب، ولی بد هم نبود. کم کم شرایط کاری پدر تغییر کرد.
مردم دیگر کفش های دست دوز را کنار گذاشتند. پدر دید اصلا کارش سود ندارد، بدین خاطر فکر تازه ای کرد. رفت تهران؛ چکمه و دمپایی های پلاستیکی و کفش های پلاستیکی آورد و در مغازه اش ریخت. شد یک فروشنده و تا آخر هم این کار را ادامه داد.
مادر هم در خانه کار می کرد.
ما دخترها وقتی مادر حصیربافی می کرد، کنارش می نشستیم.
به این حصیرها در زبان محلی کوب می گفتند که اغلب در مساجد و ایوان خانه ها از آن استفاده می شد. حصیربافی مادرم یک درآمدی بود برای خانه ی شلوغ ما.
آن وقت ها خانم ها که کار می کردند، با درآمدش می توانستند خواسته هایشان را تامین کنند؛ برای ما لباس می خریدند، برای خودشان وسیله می گرفتند یا اگر در بضاعت همسر، خرید کفش خاص یا لباس خاصی که دوست داشتند، نبود، با همین پول، آرزوهایشان را برآورده می کردند.
از طرفی هم مرد خانواده خیالش جمع بود که همسرش همیشه یک پس اندازی دارد.