♡••
🌹مُبـاهلـھ یعنـۍ
احتیاط!دلت را به خُدا بسپار
دستت را از دستِ پنجتن رهامڪن!
وگرنہ گُمـ مۍشوے..!❤️
#مباهله
#امام_زمان
❤️ بانوی تراز👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7
انسان شناسی ۵۴.mp3
11.24M
🌱انسان شناسی ۵۴
🌱مقام معظم رهبری
🌱استاد شجاعی
🌱دکترعباسی
ـ تا کمی حجم فعالیتهای معرفتی و معنوی من زیاد میشود، دیگران مرا به افراط متهم میکنند!
ـ تا میخواهم نیمهشبی، سحری، جمعهای، برای معنویاتم وقت بگذارم،
مشکلات مادی و گرفتاریهای اقتصادیام را عَلَم میکنند، که کمی به کار و بارت بیشتر برس!
💢 الآن من دقیقاً باید چهکار کنم؟
چگونه خودم را مدیریت کنم، تا هم به رشد انسانی برسم، هم نیازمندیهای زندگیام را تأمین کنم؟ 🌺
#امام_زمان
#حس_شیرین_زندگی
❤️ بانوی تراز👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7
شب شکلاتی .mp3
9.9M
🍫اون شب پروین کوچولو از ذوق خوردن شکلات ها خوابش نبرد ....
🍫🍬🍫🍬🍫🍬🍫🍬
برای بچه های نازنینی که شکلات زیاد دوس دارن 😊
#شب_بخیر_کوچولو
❤️ بانوی تراز👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7
🌹🌹
🌹
🌱برگ هفتاد و هشتم
از نظر من صمد هیچ اشکالی نداشت. آمدم و کناری ایستادم و به تابوت ها که روی دست مردم حرکت می کرد، همان جا ایستادم تا شهدا طوافشان تمام شد ورفتند. یک دفعه دور و بر ضریح خلوت شد.من که تا آن روز دستم به ضریح نرسیده بود، حالا خودم را در یک قدمی اش می دیدم. دست هایم را به ضریح قفل کردم و همان طور که اشک می ریختم، گفتم:《یا امام رضا! خودت می دانی در دلم چه می گذرد.زندگی ام را به تو می سپارم. خودت هر چه صلاح می دانی،جلوی پایم بگذار.》
هرکاری کردم،توی دهانم نچرخید برای صمد دعا کنم. یک دفعه احساس کردم آرام شدم.انگار هیچ غصه ای نداشتم. جمعیت دوروبرم زیاد شده بود و خانم ها بدجوری فشار می آوردند. به هر سختی بود خودم را از دست جمعیت خلاص کردم وبیرون آمدم.
بودی عود وگلاب حرم را پر کرده بود. آمدم و بچه ها را از مادرشوهرم گرفتم و از حرم بیرون آمدیم. رفتیم بازار رضا.
همین طور یک دفعه ای تصمیم گرفتیم همه خریدهایمان را بکنیم و سوغات ها را هم بخریم. با اینکه سمیه بغلم بود و اذیت می کرد؛اما هر چه می خواستیم، خریدیم و آمدیم هتل.روز سوم تازه از حرم برگشته بودیم،داشتیم ناهار می خوردیم که یکی از خانم هایی که مسئول کاروان بود آمد کنار میزمان و گفت:《خانم محمدی! شما باید زودتر از ما برگردید همدان. 》
هول برم داشت.سرم گیج رفت.خودم را باختم.فکرم رفت پیش صمد و بچه ها. پرسیدم:《چی شده؟!اتفاقی افتاده؟!》
زن که فهمید بدجوری حرف زده و مرا حسابی ترسانده. شروع کرد به معذرت خواهی. واقعا شوکه شده بودم.به پِت پِت افتادم و پرسیدم:《مادرم طوری شده؟!بلایی سر بچهها آمده؟!نکند شوهرم...》
زن دستم را گرفت و گفت:《نه خانم محمدی، طوری نشده. اتفاقا ًحاج آقا خودشان تماس گرفتند. گفتند قرار است توی همین هفته مشرف شوند مکه.خواستند شما زودتر برگردید تا ایشان کارهایشان را انجام دهند.》
زن از پارچ آبی که روی میز بود برایم آب ریخت. آب را که خوردم، کمی حالم جا آمد.
فردای آن روز با هواپیما برگشتیم تهران.توی فرودگاه یک پیکان صفر منتظرمان بود.آن وقت ها پیکان جزو بهترین ماشین ها بود.با کلی عزت و احترام سوار ماشین شدیم وآمدیم همدان.
سر کوچه که رسیدیم،دیدیم جلوی در آب و جارو شده. صمد جلوی در ایستاده بود.خدیجه و معصومه هم کنارش بودند.به استقبالمان آمد.ساک ها را از ماشین پایین آورد و بچهها را گرفت. روی بالکن فرش پهن کرده بود وحیاط را شسته بود.باغچه آب پاشی شده و بوی گل ها در آمده بود.سماوری گذاشته بود گوشهء بالکن.برایمان چای ریخت و شیرینی و میوه آورد.بچه ها که از دیدنم ذوق زده شده بودند توی بغلم نشستند. صمدبین من ومادرش نشست و در گوشم گفت:《می گویند زن بلاست.الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد.》
□زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم، کارهایش درست شد وبه مکه مشّرف شد.موقع رفتن ناله می کردم و اشک می ریختم و می گفتم:《بی انصاف! لااقل این یک جا مرا باخودت ببر. 》
گفت:《غصه نخور. تو هم می روی.انگار قسمت ما نیست با هم باشیم.》
رفتن و آمدنش چهل روز طول کشید. تا آمد و مهمانی هایش را داد،ده روز هم گذشت. هر چه روزها می گذشت، بی تاب تر می شد.
می گفت:《دیگر دارم دیوانه می شوم.پنجاه روز است از بچه ها خبر ندارم. نمی دانم در چه وضعیتی هستند. باید زودتر بروم.》بلاخره رفت.می دانستم به این زودی ها نباید منتظرش باشم.هر چهل و پنج روز یک بار می آمد.یکی دو روز پیش ما بود و بر می گشت. تابستان گذشت.پاییز هم آمد ورفت.زمستان سال ۱۳۶۴ بود.بار آخری که به مرخصی آمد،گفتم:《صمد؟!این بار دیگر باید باشی.به قول خودت این آخری است ها!》
قول داد.اما تا آن روز که ماه آخر بارداری ام بود نیامده بود.شام بچه ها را که دادم، طفلی ها خوابیدند.اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد. رفتم خانه همسایه مان، خانم دارابی، خیلی با هم عیاق بودیم.چون شوهر او هم در جبهه بود،راحت تر باهم رفت و آمد می کردیم.🍂
#دختر_شینا
#بانوی_تراز
❤️ بانوی تراز👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7